تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )
خوشبخانه صبحگاه امروز مسالمت امیز برگزار شد. بعد از صبحگاه هم رفتیم صبحانه . و اما موقع حضور و غیاب جناب سرهنگ احمدیان از عرفان احمدی -افسر وظیفه یگان و مسئول حضور و غیاب گروهان ما - پرسید : حمامهای سربازان از کی خراب است چرا نیامده اند درست کنند؟

جناب سرهنگ قدرتی گفت:از هفته قبل. و عرفان ادامه داد : از سه شنبه پیش حمامها کلا خرابند گرم نمی کنند . دو سه بار هم به مسئولین شب گزارش کرده ایم اما هنوز نیامده اند درست کنند. احمدیان پرسید : چرا نیامده اند ؟ عرفان گفت : نمی دانم.

با این حساب با احتساب فردا یک هفته بود که سربازها حمام نداشتند. مسائل شرعی که هیچ ُ تصور کنید ۱۵۰ -۲۰۰ نفر سربازی را که از صبح تا شب در این هوای گرم کار می کردند پست می دادند تمرین رژه داشتند و هزار کار جور واجور دیگر انجام می دادند و یک هفته تمام حمام نداشتند. ۱۵۰ - ۲۰۰ نفر سرباز جوان و عزبی که شبانه روز در اینجا بودند. و اینجا کجا بود ؟ دانشکده علوم و فنون پیاده نیروی زمینی سپاه در پایتخت نه در دورقوزاباد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:23  توسط نوری  | 

* دوخاطره

در اخرین سفری که با دانشجویان دانشگاه امام علی (ع) برای اموزش جبهه و جنگ و تشریح عملیاتهای نظامی به خوزستان می رفتیم شهید صیاد شیرازی هم همراه با دانشجویان بود و با قطار به منطقه می امد دقایقی پس از نیمه شب یکی از سربازان برای واکس زدن پوتین های شهید صیاد وارد کوپه ایشان

می شود پوتین ها را برمی دارد و می خواهد انان را واکس بزند که شهید بزرگوار پوتین ها را از او می گیرد و می گوید: این کار  کار تو نیست .واکس زدن پوتین جز کارهای شخصی من است.

                                                                                  کتاب صیاد دلها صص ۹۶-۹۷

- اخیرا شهید شیرازی به منطقه جنوب امدند پس از خاتمه ماموریت به محل استراحت امدیم من فرماندهی منطقه جنوب و میزبانی ان شهید را به عهده داشتم به سرباز مهمانسرا دستور دادم کفش های میهمانان را تمیز و در جاکفشی بگذارد . شهید صیاد پس از صرف نهار وقتی می خواست مجددا کفشها را بپوشد از تمیز بودن کفش ها تعجب کرد و از من پرسید : چه کسی کفشها را تمیز کرده ؟ گفتم : سرباز مهمانسرا با دستور من این کار را کرده است.آن شهید بزرگوار ناراحت شد.کفشها را زمین گذاشت و حدود نیم ساعت پیرامون تواضع و خودسازی برایم صحبت کرد.شهید صیاد در ضمن صحبتهایش بسیار تاکید داشت که هیچ وقت اجازه ندهم سرباز کفشم را واکس بزند یا تمیز کند و یا در خودرو را برایم باز کند. وی می گفت : این رفتارها در انسان روحیه استکبار ایجاد می کند باید غرور سرباز را حفظ کرد.

                                                                                 کتاب صیاد دلها ۱۲۹-۱۳۰ 

 * و یک استفتاء از مقام معظم رهبری

س :آیا مسئولین نظامی در صورتی که انجام کارهای شخصی شان باعث به هدر رفتن وقت آنان می شود جایز است به سربازان دستور انجام آنها را بدهند ؟

پاسخ :برای مسئولین جایز نیست به سربازان و یا هر فرد دیگری دستور انجام کارهای شخصی شان را بدهند و این کار موجب ضمان اجره المثل است.

* و اگر اجره المثل این کارها داده می شد چه ها که نمی شد برای سربازان کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:5  توسط نوری  | 

امروز اوراق امتحانی سه چهار سال قبل را که تلنبار شده بود ریختیم داخل گونی تا بعد از تایید حفاظت بفرستند برای امحاء .خوب اکثر دروس نظامی بود که من هم نظری درباره شان ندارم اما بین دروس عمومی بعضا برگه های جالبی پیدار می شد که چند نمونه را عینا می آورم.

آزمون :احکام

دوره :سرپرستی پیاده گ ۲

۱- احکام وضو را بطور کامل شرح داده و انواع مسح را بیان کنید.

۲- مشخصات خون حیض و استخاضه و فاصله روزهایش را بیان کنید .

۳- ارکان نماز را بیان کرده و چه چیزهایی نماز را باطل می کند شرح دهید.

۴- مواردی که خمس واجب می شود نام ببرید

۵- محتوای سوره توحید را بطور خلاصه بیان کنید.

                                                                                          موفق باشید/دایره امتحانات

                                                                                          تاریخ : ۱/۱۲/۷۹

آموزن : تاریخ اسلام

دوره :سرپرستی پیاده گ ۲و۱                                                    استاد : برادر رضایی

۱- وقتی خبر شهادت مالک را به علی (ع) رسید ایشان چه فرمودند.

۲-از چه زمانی مالک وارد صحنه سیاسی و نظامی گردید.

۳- نقش مالک در زمان ظهور امام زمان (ع) را بنویسید.

۴- چند مورد از توجهات پیامبر (ص) نسبت به سهل را بنویسید.

۵-جنگهایی که قیس حضور داشته است را نام ببرید.

۶- در زمان علی (ع) نقش سهل را بیان کنید .

                                                                                    موفق باشید/ دایره امتحانات


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:38  توسط نوری  | 

در این روز بیکاری ما گذر جناب سرهنگ نبوی - از مربیان قسمت عقیدتی سیاسی - به قسمت ما افتاده بود .چند دقیقه ای صحبت کردیم از چند چیز مختلف . لابلای صحبتهایش خاطره ای تعریف کرد: یک بار زمان جنگ به ما گفتند قرار است ۱۲۰ تومان به هر نفری بدهند.هیچ یک از بچه ها حاضر نمی شدند بروند پول را بگیرند. گرفتن پول را کسر شان خود می دانستند و می گفتند: مگر ما برای پول امده ایم و ... تا بالاخره با هزار توجیه و توضیح - که شما زن و بچه دارید شما نمی خواهید انها که خرجی می خواهند به فکر انها باشید و ... - عده ای از بچه ها رفتند و پول را گرفتند اما بعدش همه ان پول را به حساب ۱۰۰ امام که برای کمک به جبهه بود واریز کردند. ان زمان اینطوری بود اما الان متاسفانه همه ما دنبال ... نتیجه گیری اخلاقی اش را همه حفظیم و تکرار نمی کنیم . بله یاد باد ان روزگاران  یاد باد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:20  توسط نوری  | 

  و حالا قصة رضا رستمی سرباز قسمت‌مان را بشنوید. بچه شمال بود. دو سه روزی بود که پشت سر هم از خانواده‌اش زنگ می‌زدند و هیچ وقت نبود. کم‌کم نگران شده بودند که چرا ما هر وقت زنگ می‌زنیم نیست. امروز بچه‌ها گفتند رضا رفته مرخصی، اتفاقاً دوباره از خانواده‌اش زنگ زدند و من گفتم: مرخصی رفته فکر می‌کنم مادرش بود. گفت: مرخصی رفته پس چرا اینجا نیامده؟ هر دو تعجب کرده بودیم. گفتم: نمی‌دانم، و مکالمه ما تمام شد. وقتی گوشی را گذاشتم. بچه‌ها گفتند: بابا رضا مرخصی گرفته اما خانه نرفته. گفتم: پس کجاست؟ گفتند: از دیروز برای این پیمانکارانی که اینجا مشغولند کار می‌کند. ظاهراً قبلاً هم از این کارها کرده، مرخصی گرفته و منزل نرفته و چند روز مرخصی‌اش را اینجا کارگری کرده است، برای پول. رضا و بچه‌های دیگر که قدیمی‌تر و آشناتر بودند فهمیده‌اند. خوب این هم از این.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:39  توسط نوری  | 

  هنوز پس لرزه‌ها، بلکه تکانهای «عفو رهبری» از داغ‌ترین گفتگوهای بچه‌ها بود. و اما اصل ماجرا: چند روز قبل سرتیپ عطاءالله صالحی معاون نیروی انسانی ستاد کل نیروهای مسلح اعلام کرد: در پاسخ به پیشنهاد ستاد کل نیروهای مسلح مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا گروهی از مشمولین فراری و غایب متولد سالهای 1328 تا 1354 را عفو کردند.

اول اینکه بچه‌ها بخیل نبودند که چرا آنها معاف شوند و ما نه، بلکه حرف بچه‌ها این بود که چرا گوش شنوایی برای حرفها و مشکلات ما نیست.

  و دوم، حرف بچه‌ها سرجمع این بود: این چه قانونی است این خود نهادینه کردن ظلم و تبعیض است. جالبه کسانی که گفته‌اند به تـ... و رفته‌اند دنبال کار و زندگی خودشان حالا به راحتی معاف شدند. یک هفته دیگر هم کارت پایان خدمت را می‌فرستند در منزلشان.

  اما ما که خود را جر داده و درس خوانده‌ایم حالا هم باید مثل بچه آدم دو سال با این شرایط علاف باشیم، آن هم دو سال از بهترین موقعیت عمرمان. فراری‌ها معاف می‌شوند و ما باید خدمت کنیم. درست است آنها مشکات زیادی داشته‌اند و تلاش برای حل مشکلاتشان قابل تقدیر و اجر و پاداش است. اما ما چه؟ آیا نباید کسی هم کمی به فکر مشکلات ما باشد؟ آیا کسی تابحال به این فکر کرده این دو سال علافی چه مشکلاتی برای ما ایجاد می‌کند؟

  سید مهرداد علامی می‌گفت: من حقیقتاً از زمان اعلام این معافیت خیلی بهم فشار می‌آید که بیایم خدمت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:33  توسط نوری  | 

مهمترین خبر امروز کار عجیب دیشب جناب سرهنگ احمدیان مسوول یگان بود که دهان به دهان بین بچه‌ها می‌گشت. خبری که به تواتر و از منابع متعدد می‌شنیدیم. رضا پویا که دیشب افسر نگهبان بود اینطور نقل می‌کرد: دیشب بالا ـ گردان سربازان که حراست و آسایشگاه سربازان هم همانجا بود ـ بودیم احمدیان آمد دید لوح نگهبانی خالی است و نگهبانی که نوبتش بوده غایب است. یکی از بچه‌های تبریز آنجا بود که سربازی‌اش تمام شده بود و حتی امضاءهای برگه تسویه حسابش بجز دو تا همه را گرفته بود. می‌خواست فردا دو تا امضاء باقی مانده را بگیرد و برود. احمدیان که دید پست نگهبانی خالی است بهش گفت: برو پست بده. او گفت: آقای احمدیان من سربازی‌ام تمام شده، تازه نوبت من هم نیست.

  احمدیان بهش گفت: سربازی‌ات تمام شده برگه تسویه هم گرفته‌ای یا نه؟

  گفت: بله تمام امضاء‌ها را هم گرفته‌ام.

  احمدیان گفت: برگه‌ات را بده من.

  برگه‌اش را گرفت و جلو بچه‌ها پاره کرد و گفت برو امشب پست بده. آن سرباز هم مجبور شد و رفت سرپست.

  رضا هم چنین می‌گفت: بعدش احمدیان آمده بود پیش ما ـ آسایشگاه افسرها ـ و می‌گفت: ما زمان جنگ زیرگوش سرباز می‌زدیم سرباز حق حرف زدن نداشت. الان این قوانین دست و پای ما را بسته‌اند!

  جالب‌تر اینکه صبح یوسف می‌گفت: خود احمدیان که دیشب مسوول شب بود نصف شب رفت خانه و اینجا نماند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط نوری  | 

تازه از راه رسیده بودیم که جناب سرهنگ آگاه با نشان دادن برگه‌های امتحانی قبلی گفت: این برگه را براساس درس و دوره‌های مختلف تفکیک کن و در پوشه‌های مخصوص بگذار. ورقه‌های امتحانی سه چهار قفسه بود. ظاهراً از دو سه سال قبل هر چه امتحان گرفته شده بود برگه‌هایش را همین جا انداخته بودند. باید همه اینها را منظم و بایگانی می‌کردم. موقع رفتن هم گفت: گفتی رشته‌ات چی بود؟ گفتم: فلسفه، خنده تلخی کرد و با شوخی گفت: خوب رشته‌ات هم می‌خورد. او که رفت من سلانه سلانه کار را شروع کردم. ضمن کار با یوسف صحبت می‌کردیم. چند تا نصیحت خیرخواهانه کرد و گفت: حواست جمع باشد جلو این مسوولین نگو کاری نداریم و علاف و بیکار هستیم و یا کارهای بیخود به ما می‌دهند انجام دهیم و از این جور حرفها. چون چند بار که این را بشنوند گزارش می‌کنند و روی پرونده‌ات می‌نویسند: «عدم علاقه به کار» و با همین به جاهای دیگر می‌اندازند. قبلاً یک افسر وظیفه‌ای اینجا بود جلو مسوولین و بطور علنی از همین حرفها می‌زد بعد از مدتی به «بادینده» منتقلش کردند. بادنیده یک جای بیابانی و پرتی است وسط کویر، اطراف ورامین که هیچ کس آنجا نیست. خلاصه موقع حرف زدن خیلی مواظب باشد حرفهایی که جلو ما می‌زنی جلو مسوولین نگو.

  این عین حرفهای خیرخواهانه او بود. پس باید بیشتر مواظب بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:26  توسط نوری  | 

دو امتحان همزمان با هم، «آشنایی با زرهی» و «آشنایی با توپخانه» که هر دو درسهای دوره کاردانی بود. ده دقیقه یک ربعی گذشت و من برخلاف انتظار شاهد همان چیزهایی بودم که در همه امتحانات اتفاق می‌افتد. منظورم را که می‌فهمید «تقلب» و از این چیزها دیگر. تازه می‌گفتند برخی سوالات را از قسمتهای تدریس نشده داده است. مدعی بودند 3 تا از 7 سوال زرهی و 4 تا از 8 سوال توپخانه تدریس نشده است، مربی یا کسی دیگر هم نبود که توضیح بدهد. دیدم که یکی از دانشجوها هم روی برگه‌اش نوشته بود: با تشکر از زحمات شما در طول ترم و آرزوی توفیق روزافزون برای تمام سبزپوشان حریم ولایت به اطلاع می‌رساند که چند سوال آخر تدریس نشده.

  و اما تقلب‌ها در مواردی خیلی آشکار و تابلو بود. هر چه هم که تذکر می‌دادیم اصلاً به خودشان نمی‌آوردند، یا کاغذ همراه داشتند یا کف دستشان پر نوشته بود و روشهای یگر. لهراسب امیدي یکی از آنهایی بود که هم روی کف دستش نوشته بود و هم کاغذ داشت. چند بار من تذکر دادم یکی دوبار هم فروغي اما انگار نه انگار، تا اینکه فروغي برگه‌اش را گرفت و رویش نوشت: تقلب و امضاء کرد. بلند شد برود بیرون که برگه کوچکش را انداخت زیر میز، فروغي هم برگه را برداشت و آن را پیوست ورقه امتحانش کرد. هنوز هم مدعی بود و از رو نمی‌رفت. تقلبش مربوط به درس زرهی بود. از کلاس 16 نفره‌ای که من مراقبش بودم 7 نفر تقلب آشکار داشتند که خودم تذکر دادم. این برایم تعجب‌آور بود و اصلاً انتظارش را نداشتم. در آن موقع فقط این نکته به ذهنم رسید که اینها الان درسها را تقلب می‌کنند فردا می‌خواهند چه کنند. این درسها حفظی نیست که پاس کنی و تمام. فردا که در موقعیت جنگی قرار گرفتی می‌خواهی چه غلطی بکنی، آن موقع می‌خواهی از روی چه کسی تقلب کنی؟ تا بیایی کتاب و دفترت را باز کنی دشمن، خودت و کتاب و دفتر و همه افرادت را پوف فرستاده رو هوا. بگذریم.

  جالب اینکه قبل از ظهر امیدی ـ دانشجویی که فروغی تقلبش را گرفته بود ـ بعد از این ور و اون ور زدن آمده بود قسمت و کلی با فروغی کلنجار رفت. می‌گفت: آن کاغذ مال من نبود من یکی دو سوال را کف دستم نوشته بودم که هیچ کدام در امتحان نیامده بود. هی قسم می‌خورد که کاغذ مال من نیست. در حالی که صریحاً دروغ می‌گفت. من خودم دیدم که کاغذ را انداخت، علاوه بر این خط برگه تقلب و ورقه امتحان عین هم بودند.

  او از این که مدرک کتبی پیوست ورقه‌اش شده بود می‌ترسید. فروغی هم ـ چنانکه بعد از رفتنش گفت ـ بیشتر بخاطر همین دروغ گفتنش کوتاه نمی‌آمد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:58  توسط نوری  | 

یکشنبه بود و صبحگاه مشترک داشتیم. موقع اجرای مراسم دژبانی که مسوول بالا بردن پرچم بود نمی‌دانم بخاطر حواس پرتی یا علت دیگری نتوانست خودش را با سرود هماهنگ کند و عقب افتاد. سرود را خواندیم تمام شد اما پرچم تا نیمه بیشتر بالا نرفته بود. نمی‌دانست چکار کند چون برنامه ادامه داشت و او باید می‌ایستاد. او ایستاد و پرچم نیمه افراشته ماند.

  سردار احتمالا به همین خاطر و یا به دلیل اینکه بعد از قرائت قرآن موبابلش زنگ زد ـ او که کنار حاج آقا موسویان ایستاده بود از جلو جایگاه عقب رفت و با موبایل صحبت کرد ـ خیلی عصبانی بود.

  مراسم صبحگاه که تمام شد گروهانها رژه رفتند و سردار به همه گیر داد که تا بحال سابقه نداشت. ابتدا گروهان مسوولین و جانشینها که از درجه سرگردی به بالا بودند رژه رفتند. خیلی عادی بود و سردار تحمل‌شان کرد. بعد نوبت به گروهان کادر دانشکده رسید. مسوولشان جناب سرهنگ محمدلو بود. از جلو جایگاه که رد شدند سردار گفت: خیلی بد بود تا ساعت 5/9 همین‌جا تمرین کنید. بعد نوبت به گروهان دانشجویان رسیدو در آخر هم گروهان ما رژه رفت از همه گروهانها اشکال گرفت.

  بعد از رژه گروهانها سردار پشت بلندگو و خطاب به جناب سرهنگ احمدیان ـ مسوول یگان ـ گفت: جناب سرهنگ احمدیان این چه وضع رژه رفتن است؟ این رژه افتضاح است... و در آخر تنبیهات زیر را صادر کرد: 1ـ دانشجویان بمانند و تمرین کنند این هفته همه کلاسها تعطیل است تا رژه یاد بگیرند. با جناب سرهنگ تولایی هماهنگ کنید این هفته را رژه کار کنند. 2ـ سربازها هم باید کل این هفته را رژه کار کنند. کسی حق ندارد به قسمت‌ها برود. یک هفته وقت دارید رژه‌تان را درست کنید تا یک‌شنبه هفته بعد. یک شنبه بعد اگر باز هم رژه خراب بود توبیخ شدیدتر می‌شود. همه قسمتها تعطیل است و همه ـ معاف و غیرمعاف ندارد ـ باید رژه کار کنند.

  گاومان زاییده بود آن هم نه یک قلو که سه چهار قلو. به هر حال بعد از مراسم هر گروهانی با مسوولش مشغول امر خطیر تمرین رژه شد. مسوول ما هم جناب سروان امانی ـ مسوول دژبانی ـ بود. ابتدا نشستیم و او 20 دقیقه‌ای برایمان منبر رفت: شما جوانید همه هیکل‌ها ماشاءالله خوب است چرا بد رژه می‌روید. شما جوانان این مملکت هستید که می‌خواهید فردا کار کنید و بسازید. چرا دقت نمی‌کنید، گوش کنید یاد بگیرید. فردا اگر کسی از شما پرسید بتوانید بهش یاد بدهید. بر فرض اگر فردا بچه‌تان از شما پرسید سربازی کجا بودید؟ همه‌تا با پز می‌گویید: دانشکده پیاده. خوب این رژه را یاد بگیرید تا اگر بچه‌تان پرسید بلد باشید. همه شما تحصیل کرده و استاد هستید و ... و منبرش را با این کلام پایان داد: به هر حال دقت کنید که بعد از این چند ساعت ماندن زیر آفتاد داغ و گرما وقتی رفتید چیزی دستگیرتان بشود. من که نمی‌توانم چیزی بگویم و نمی‌گویم اما تصور کنید اگر به صورت اجباری پای منبری نشسته بودید که در آن حرفهای تکراری برای چندمین بار تکرار می‌شد چه حالی داشتید بچه‌های ما هم همان حال را داشتند. آن هم زیر آفتاب و در چنین شرایطی.

  تا ساعت ده کار کردیم. این تک زدن من و دو سه نفر دیگر از بچه‌ها برای گروهان مشکل ساز شده بود. من که واقعاً نمی‌توانستم هماهنگ کنم دستم را هماهنگ می‌کردم پاهایم خراب می‌شد پاهایم را درست می‌کردم دستم به هم می‌خورد. وقتی چند دقیقه‌ای برای استراحت نشستیم جناب سروان خطاب به من گفت: یارو سه تا ستاره چسبانده اینجا ـ با دست به روی شانه‌اش زد ـ که یعنی فوق‌لیسانسم من نمی‌دانم در دانشگاه چی یاد گرفته. کاش یک استاد پیدا می‌شد و به او دست راست و چپ را بهش یاد می‌داد.

  من هم چیزی نگفتم. هواگرم بود و هر لحظه گرمتر می شد. آب سردی که در کار نبود و بچه‌ها از همان شیر آب داخل چمن‌ها آب خوردند. ما که به این آب ولرم عادت داشتیم چون قبلاً هم در مواقع تمرین رژه از همین شیر، آب می‌خوردیم اما وقتی تشنه‌تر شدیم که در همین فرصت استراحت یک تویوتا آمد داخل میدان و کنار گروهان دانشجویان ترمز کرد. برایشان کیک و ساندیس خنک آورده بود. دو سه تا از سربازها کیک و ساندیس‌ها را بین‌شان تقسیم کردند. آنها در سایه ساختمان کنار میدان مشغول خوردن شدند و ما نگاه‌شان می‌کردیم. حسین همراهی گفت: لاشی‌ها را ببین رفتند نشستند دارند می‌خورند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:6  توسط نوری  |