1ـ من هم به راحتی میتوانستم مثل خیلیهای دیگر امریه بگیرم ـ حداقل دو جا قطعی بود ـ و دو سال را بیدغدغه به نحوی سر کنم اما عطای امریه را به لقایش بخشیده و سرباز شدم. من با دو هدف به سربازی رفتم: اول اینکه با خودم گفتم به هر حال دو سال باید سرباز باشم پس چه بهتر که این دو سال را به سپاه بروم شاید کار بدردخوری ـ هر چند کوچک ـ بتوانم انجام دهم. اما اینکه چرا سپاه؟ چون سپاه به خاطر اهداف و فلسفهاش و همچنین سابقهاش برای ما مقدس است.
و دوم اینکه حرف و حدیثهای پراکنده زیادی از بچههای سرباز میشنیدم میخواستم خودم سربازی را از نزدیک درک کنم و البته اگر شد چیزی بنویسم. ابتدا فکر نمیکردم چیزی برای نوشتن پیدا کنم اما همانطور که میبینید هر چه میگذشت مشتاقتر شده و نوشتنیها نیز بیشتر میشد.
2ـ سعی کردهام ـ تا جایی که ممکن بوده ـ آنچه را که دیدهام و از هر آنچه که مطمئن شدهام بنویسم همچنین کوشیدهام همه چیز را همانطور که بوده بنویسم بدون کم و زیاد و بدون اغراق. امیدوارم که همینطور باشد اما در عین حال انسان جایزالخطاست.
3ـ از همه کسانی که ـ سرباز و غیرسرباز ـ اسمشان در این یادداشتها آمده و ممکن است موجب رنجش خاطرشان شده باشم عذرخواهی میکنم. همچنین این یادداشتها ممکن است برای برخی مشکلساز شده و به دردسر بیفتند از آنها نیز صادقانه عذرخواهی میکنم امیدوارم که مرا ببخشند.
4ـ همانطور که سردار صفوی در سخنرانیاش ـ در آموزشی ـ اشاره کرد سپاه مجموعه بزرگ و گستردهای است و من به هیچ وجه ادعای کلی نداشته و نمیخواهم مطالب ذکر شده در این یادداشتها را به همه مجموعه تعمیم دهم و خدای نکرده از این طریق درباره کل مجموعه قضاوت نمایم. چرا که با همه این حرفها خود «سپاه» به عنوان یک نهاد انقلابی همچنان برای ما مقدس است.
5ـ همچنین اصلاً قصد و غرض زیرسوال بردن کسی یا جایی را نداشته و ندارم. من هدف بسیار والاتری را دنبال میکردم و حتی یک لحظه هم در فکر این اغراض پیش پا افتاده و پست ـ که بیشتر ناشی از مرضهای شخصی است ـ نبودهام. امیدوارم که به آن هدف والا رسیده باشم.
6ـ کلیه اسامی که در یادداشتها آمده مستعار است بجز یک نفر.
7ـ اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین، اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک، اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.
از قديم گفتهاند بعضي چيزها مثل شترياند كه در خانه هر كسي ميخوابد و سربازي هم يكي از آنهاست. حالا نوبت به من رسيده بود. بالاخره روز چهارم اسفند يعني روز اعزام فرا رسيد. درست به موقع به پادگان وليعصر در ميدان سپاه رسيدم ساعت حدود 5/8 بود. داشتند مشمولين را براي نيروهاي مختلف تقسيم ميكردند. جلو در خروجي پادگان هم عدهاي از خانوادهها و همراهان سربازان جمع شده بودند. تا رسيدم يكي از مسوولين گفت: كساني كه ميخواهند به سپاه بروند ـ با دست به سمت راست اشاره كرد ـ اين طرف و كساني كه ميخواهند در ارتش باشند بروند آن طرف. همانطور كه انتظار ميرفت حدود دو سوم مشمولين كه ميخواستند به سپاه بروند در سمت راست جمع شدند. همان مسوول دوباره گفت: هر كس ميخواهد نيرويش را عوض كند همين الان جابجا شود كه بعداً هيچ كس حق ندارد از جايش تكان بخورد و جايش را عوض كند. بلافاصله ما ـ مشموليني كه ميخواستند در سپاه باشند ـ را در ده صف جاي دادند و بعد از منظم شدن نشستيم.
يكي ديگر از مسوولين گفت: هر كس جابجا شود و يا صفش را عوض كند بايد به ارتش برود، شروع به شمردن رديفها كرد 13 رديف بوديم. گفت: يكي اضافي است. برگشت و به يكي از همكارانش كه جلو صفها ايستاده بود گفت: يك شمارهاي از 1 تا 13 را بگو. و او گفت: هفت، شروع به شمردن رديفها كرد به رديف هفتم كه رسيد گفت: اين اضافي است، ياالله بلند شويد. آن ده نفر بلند شدند و در حالي كه زير لب غرولند ميكردند ـ البته گاه فحشي هم يواشكي چاشنياش ميشد ـ به بيرون صفها رفتند. دفترچههايشان را جمع كردند و او گفت: شما برويد 01 ارتش. برخي اعتراض كردند اما فايده نداشت كار از كار گذشته و بايد به 01 ميرفتند. ما هم كه خطر از بيخ گوشمان ـ چون ما رديف نهم بوديم ـ رد شده بود از طرفي خوشحال بوديم كه سپاه افتادهايم و از طرفي دلمان به حال آنها ميسوخت كه با قيافههاي گرفته به ما نگاه ميكردند.
به هر حال بعد از اين انتخاب شانسي دو سه نفر سريع دفترچههايمان را جمع كردند و يكي با صداي بلند گفت: شما نيروي زميني سپاه هستيد و بايد 12/12/81 ساعت 7 خودتان را در كرمانشاه معرفي كنيد. تكرار ميكنم ساعت 7 صبح 12/12 بايد خودتان را در مركز آموزشي شهداي كرمانشاه معرفي كنيد آدرس پادگان شهدا هم روي شيشه هست: كرمانشاه، جاده كامياران، مركز آموزشي شهداي كرمانشاه. ما كه تكليفمان مشخص شد. حدود 40ـ50 نفر براي ارتش بود كه به 01 تهران فرستادند. 20ـ30 نفر هم بايد به نيروي انتظامي ميرفتند.
آدرس دقيق را از پشت شيشه نوشتيم و برگشتيم. تا دوازدهم.
