رحمانيان يكي دو ساعت ديرتر رسيد. ميگفت: اتوبوس تغيير مسير داد دير شد معانقه كه كرديم گفت: دفترچهام را دژباني گرفت پرسيدم چرا؟ گفت: چون ريشم را با تيغ زده بودم. دژبان دستي به صورتم كشيد و گفت: چرا با تيغ زدي، و دفترچهام را گرفت. او همچنين ميگفت: جالب بود يكي از بچهها در ساكش كبريت داشت. دژبان بهش گفت: چرا كبريت آوردي؟ او گفت: خوب براي اينكه سيگار ميكشم. دژبان خندهای کرد و گفت: عيب نداره كيفت را بنند و برو. او هم كبریت و سيگارهايش را توي كيفش كرد و آمديم.
تا اين را گفت مشهدي يك دفعه پريد وسط كه: اِ… كاش من هم سيگارم را ميآوردم، ترسيدم بگيرند سيگارم را فروختم.
داغ دلش بدجوري تازه شده بود. پرسيدم به كي فروختي؟ گفت: به راننده تاكسي، بسته سيگارم را نصفه قيمت بهش دادم. دويست تومان ديگر هم دادم و آمدم. تا امروز رو نكرده بود كه سيگار هم ميكشد...
يكي از سوالها درباره بچههايي بود كه صبح دژباني دفترچههايشان را بخاطر تيغ زدن ريششان گرفته بود. فرمانده گفت: دفترچههاي شما به قسمت بازرسي رفته و بررسي ميشود. امروز هم تاكيد كردند هر كس ريشش را با تيغ زده باشد 4 نمره از نمره انضباطش كم ميشود حداقل بايد با 2 يا 4 بزنيد. يكي هم مزهاي پراند كه: هر كه ريشش بيش نمرهاش بيشتر.
گفتم كه بچهها بلافاصله از دژباني كه خارج ميشدند لباسهايشان را عوض ميكردند. من لباسهايم را عوض نكردم ميخواستم ببينم نگاه و برخورد مردم با يك سرباز چگونه است بفهم كه سرباز كيست و سربازي يعني چه؟
در همين فرصت كوتاه یعنی تا تهران دو مطلب دستم آمد نگاه مردم از دو حالت خارج نبود. يا با ديده ترحم و دلسوزي به سرباز نگاه ميكردند که میگفتند: بیچاره سرباز است. و يا نگاهشان تحقيرآميز بود كه با عبارت «آشخور» ادا ميشد. آن احساس غرور و افتخار سرباز بودن نه در وجود خود سرباز بود و نه در نگاه و برخورد مردم. بگذريم.
حاج آقا يك ساعت اول را ـ دقيقاً تا 5/11 ـ درباره بيوگرافي خودش صحبت كرد. اينكه متولد 1338 است و اهل مشهد 4 برادر و سه خواهر دارد و ذكر شغل آنها. مدرك حوزوي معادل دكتری دارد هشتاد ماه جبهه داشته و در عملياتهاي والفجر 8، كربلاهاي 1، 2، 3، 4، 5 و 6 شركت كرده است. و اضافه كرد سردار محمد راوي فرمانده پادگان شهدا رتبهاش 17 است اما رتبه من 19 است. از اواخر دوره 125 تا الان يعني دوره 130 هم در خدمت برادران سرباز بودهام.
اما نيم ساعت باقي مانده صبحت حاج آقا را خلاصه ميكنم:
«اسلام براي نجات بشر آمده است اما بدعتها و خرافات در دين در كشور ما زياد است. به خرافات زيادي به اسم دين عمل ميشود كه اينها دين را هم بدنام ميكنند. مثلاً ما هر چيز نو كه ميخريم گوسفند ميكشيم و خونش را روي آن ميماليم ماشين يا خانه نو كه ميخريم حاجي كه از مكه برميگردد، جلو عروس و داماد و جاهاي ديگر گوسفند ميكشيم. ما چنين چيزي در اسلام نداريم و پيامبر چنين كاري نميكرد. اما حالا اين كار يك سنت اسلامي شده است. اين كار، كار اعراب جاهلي وحشي بود كه گوسفند يا شتر ميكشتند و خونش را به ديوار كعبه ميماليدند كه خدا آنها را نهي كرد. خرافات و بدعتها خيلي زياد است. اخيراً فيلمي در آمريكا ساختهاند كه به دنيا بگويند ايرانيها تروريستند و در مكتبشان خونريزي و جنايت است. سپس مراسمات عروس و هياتها را نشان ميدهد كه گوسفند ميكشند و خون جاري ميشود. زنجيرزني، قمهزني و دعواي هياتها را نشان ميدهد.
شهيد مطهري در جايي ميگويد امام زمان كه بيايد برخي از هياتها را كه جز منكرات است جمع كرده و ميگويد بايد تعطيل شوند. آيا دين اين است؟ چرا مردم را با حقيقت آشنا نميكنند. عدهاي اسلام را فقط تعبد ميدانند.
سوال: دو سال سربازي براي ما چه فايدهاي دارد فقط دو سال علافي و اتلاف وقت و عمر است؟
جناب سرگرد موسوينيا: ما كارهاي نيستيم. بله ما هم موافقيم كه خيلي استفاده ندارد. براي ما فرقي ندارد دو سال باشد يا يكسال و حتي 6 ماه. ما هر چه قانون باشد همان را عمل ميكنيم. فعلاً قانون 21 ماه است و ما نميتوانيم كاري بكنيم.
سوال: چرا سپاه گاهي كاملاً سياسي و جناحي عمل ميكند؟
جناب سرگرد موسوينيا: سپاه مانند ارتش صرفاً نظامي نيست. سپاه سياسي هم هست و در قضاياي مختلف بيانيه ميدهيم. اين براساس اصل 150 قانون اساسي و اساسنامه سپاه قانوني است. اما جناحي نيستيم. وظيفه سپاه حراست از انقلاب اسلامي است در هر عرصهاي كه باشد سياسي، اقتصادي، نظامي و … فرقي ندارد. ما به كسي باج جناحي نميدهيم.
سوال: آيا هنوز هم «آمريكا هيچ غلطي نميتواند بكند» و آيا هنوز هم شعار «مرگ بر آمريكا» معنايي دارد؟ [اين عين سوال بود]
جناب سرگرد موسوينيا: ما با ايمان ثابت خواهیم اثبات كرديم كه آمريكا هيچ غلطي نميتواند بكند همچنان که تاکنون بارها این مساله را ثابت کردیم. و يكي دو جمله از كتاب طوفان صحرا در تاييد صحبت خود خواند به اين مضمون كه نويسنده گفته ايران همه ما را به زحمت انداخته و ما نميتوانيم كاري انجام دهيم.
نماز جماعت مغرب و عشاء را به امامت حاج آقا قوامي خوانديم. منتظر بوديم تا اینکه بالاخره ساعت 8 بنده خدايي رفت پشت ميكروفون و اعلام كرد: سردار رحيم صفوي تشريف آوردهاند. برادران خواهش ميكنم در طول مراسم نظم و سكوت جلسه را رعايت كنيد. موقع شعار دادن هم فقط شعارهايي كه از تريبون داده ميشود تكرار كنيد و كسي خارج از تريبون شعار ندهد. اشتياق ما بيشتر شد اكثراً فكر ميكردیم حتماً خبر مهمي شده و يا قرار است بشود كه سردار آمده است. همه به آماده باش و اين جور چيزها فكر ميكردند. بالاخره آمد:
صل علي محمد مالك اشتر آمد (6 بار)
فرمانده آزاده آمادهايم آماده (6 بار)
حسين حسين شعارماست شهادت افتخار ماست (6 بار همراه با سينهزني)
شعار بچهها بيحس و حال بود و اصلاً آن شور و حرارت مورد انتظار را نداشت. بعد از سرپا ايستادن و سلام نظامي دادن، مجري دكلمه ملودرامي را با اين مضامين قرائت كرد: خدا را شاكريم كه تو آمدي، هر چند زمستان است اما تو با آمدنت نسيم بهاري و گلهاي ارديبهشتي را آوردي و …
و سردار صفوي سخن را آغاز كرد:
امشب شب عاشورا بود سري به حسينيه زديم پر جمعيت بود اما مراسم امشب زياد حال نداد. عرض ميكنم چرا، چون مجلس دست دو سه تا از مداحهاي تهراني افتاده بود و به سبك و تقليد از مداحهاي حرفهاي هيأتهاي تهران مداحي ميكردند، سعي داشتند مجلس را با اين سبك عزاداري هماهنگ كنند كه نميشد و امكان نداشت. اهل فن نحوه عزاداري مداحهاي حرفهاي هيأتهاي تهران را ميدانند و نيازي به توضيح بيشتر نيست. يكي از اين مداحها جواد وحدتي ـ بعداً اسمش را پرسيدم ـ از گروهان دوم بود كه در بين مداحياش اين داستان را تعريف كرد: مادر شمر آنقدر زشت و كريهالمنظر بود كه هيچ كس حاضر نبود او را بگيرد از مجبوري به بيابان رفت و در همانجا بود كه يك سگ پيدا شد و با او نزديكي كرد. شمر حاصل همين نزديكي بود و شمر چنين كسي است.
با اين داستان مسخره حال همه ما را به هم زد، خاك بر سر مثلاً ميخواست در مجلس شور ايجاد كند.
ارشد خبر آورد كه امشب نوبت گروهان ماست كه به صورت دسته عزاداري تا مسجد برويم. قرار بود ساعت 8 جلو آسايشگاه جمع شويم اما نيم ساعتي طول كشيد تا بچهها يكييكي بيرون آمدند. همه پراكنده و بينظم ايستاده و به هم نگاه ميكردند نه مداحي داشتيم و نه كسي كه دو خط نوحه بلد باشد تا دم بگيريم و يا بلد بودند اما خجالت كشيده و رو نميكردند. هر كس يك تيكه بيشتر بلند نبود اين تيكه پارهها را كنار هم گذاشته و يك بيت درست شد بيت معروف:
سقاي حسين سيد و سالار نيامد علمدار نيامد.
بالاخره هر طور بود راه افتاديم. صحنه جالبي بود خیلیها يك دستشان را در جيب كرده و با يك دست خيلي بيحال سينه ميزدند. در واقع با خودشان رو دربايستي داشتند. با همين وضعيت تا جلو حسينيه رفتيم. نرسيده به حسينيه ارشد صدا با آن صداي بيمثالش آمد وسط دسته و حسين حسين شروع شد. با رسيدن گروههاي ديگر و شلوغ شدن جلو حسينيه رودربايستيها و عنوانها كنار رفته و همه يك صدا شدند. البته بعضيها هم داخل نيامده و به آسايشگاه برگشتند.
كلاس بعدازظهر با بيست دقيقه تاخير شروع شد حاج آقا دير آمد. بحث اين جلسه به طهارت و نجاست و بول و مدفوع و مني اختصاص داشت. حاج آقا همه چيز را ـ منظورم حيا و اين جور چيزهاست ـ كنار گذشته و تا ساعت 5/4 بين ناف و زانو در رفت و آمد بود. سعي ميكرد با پرداختن به دخول و خروج و ديگر اعمال آلات سافله، بچهها را سرحال نگه دارد تا لااقل به صحبتهايش گوش دهند. بعد از نهار بود و اكثر بچهها در تختهاي پايين خوابيده بودند. خلاصه اواخر جلسه، فضا به حدي تهوعآور شد كه حال بچهها داشت به هم ميخورد و حتي پشت سر حرفهاي بدبد ميزدند.
و اما اگر بخواهم جمعبندي كنم بايد بگويم اين سه جلسه، كلاسهاي بيفايدهاي بود و چيزي دستگير بچهها نشد. فكر ميكنم علت عمدهاش اين بود كه بچهها و حاج آقا اصلاً نتوانستند و نميتوانستند با هم ارتباط برقرار كنند.
ما نميگذاريم كسي پارتي بازي كند نامه و تلفن و … هم فايده ندارد. هديه به فرمانده در هر شكلي كه باشد تخلف است ما تبعيض نميكنيم و نميگذاريم تبعيض كنند.
روزنامهها و مجلات مجاز كه ميتوانيد داخل پادگان بياوريد عبارتند از: اطلاعات، كيهان، ايران، جمهوري اسلامي، جام جم، سياست روز، مجله خانواده (نه كانون خانواده)، خانواده سبز و مجلات ديگري كه با اين عناوين هستند و مجلات تخصصي.