تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )
بعدازظهر ميدان تير داشتيم به همين خاطر نهار گروهان‌ها را ساعت 12 دادند. همان ميدان تيري كه روز ششم قرار بود باشد. نهار قيمه بود سريع خورديم و ساعت 5/12 به طرف ميدان تير حركت كرديم. بعضي‌ها ده دقيقه يك ربعي جلو آينه قدي گروهان ايستاده و كرم ضد آفتاب به دست و صورتشان مي‌كشيدند. درست مانند خانمهايي كه مي‌خواهند به خيابان بروند. چند نفر هم آنقدر كرم و پودر به صورت و گردنشان ماليده بودند كه صورتشان كاملاً سفيد و قيافه‌شان عوض شده بود. و متلكهاي ارشد صدا بود كه بارشان مي‌شد. مي‌گفت: اِواخواهرا، اگه قرار مي‌شد تو گرماي جنوب با آمريكا بجنگين چيكار مي‌كردين، خانما مواظب باشين يه وقتي كرمتون تو جنگ گم نشه كه سياه مي‌شين و از قيافه مي‌افتين.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:55  توسط نوری  | 

امروز اصلاً چاي نخورديم و دهنمان صاف شد. يكي از بچه‌ها ـ شماره 85 اسمش را نفهميدم ـ براي شستن لباسهايش آب جوش فلاكس چاي را داخل تشت خالي كرده بود جالب اينكه وقتي بچه‌ها اعتراض كرده بودند با كمال پررويي گفته بود: اشكالي نداره، حقمه و مي‌خواستم لباس بشويم. بهرنگ هم كه چند روزي مي‌شد مسووليت چاي را به عهده گرفته بود وقتي پررويی او را ديد در اعتراض به او امروز چاي درست نكرد. به ارشد هم گفت: تا وقتي معذرت‌خواهي نكند چاي درست نمي‌كنم.

بالاخره امشب با پا در مياني بچه‌ها و بويژه ارشد صدا مساله به خير و خوشي حل شد و بساط چاي دوباره رونق گرفت. البته نمي‌دانم شماره 85 معذرت‌خواهي كرد يا نه اما اين يك نمونه بود. قبلاً اشاره كردم كه بعضي بچه‌ها يك ذره هم زندگي جمعي بلد نبودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:28  توسط نوری  | 

همچنين ديروز و امروز غروب نوار «بي‌نشان» حسام‌الدين سراج را پشت بلندگو گذاشته بودند. با اين حال و هوا و در اين غروب پادگان خيلي حال داد:

تجلي گه خود كرد خدا ديده ما را               در اين ديده درآييد ببينيد خدا را

خدا در دل سودا زدگان است بجوئيد بجوئيد   مجوييد زمين را و مپوييد سماء را

حجاب رخ مقصود من و ما و شمائيد           شمائيد مبينيد من و ما و شما را

ببنديد در مرگ و زمردن مگريزيد                كه ما باز نموديم در دارشفا را

صفا را نتوان يافت كه در خانه فقر است        در اين خانه در آييد و ببينيد صفا را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:4  توسط نوری  | 

عصر در گروهان دوم شايعه شده بود كه دو سه تا از بچه‌هايشان گال گرفته‌اند همه ترسيده بودند و پتو و ملحفه‌هايشان را در آفتاب پهن مي‌كردند. وحشت عجيبي بين بچه‌ها ايجاد شده بود حتي اين وحشت به گروهان ما هم سرايت كرده بود. يك ماجراي جالب ديگر از عصر امروز، مهدي ابوالقاسم‌پور موقع خواب بعدازظهر به جدول زده بود و اين شد سوژه بعدازظهر بچه‌ها كه طبق معمول توسط ارشد صدا علني شد. سريع هم اسم رويش گذاشتند، حاج مهدي جناب يا حاج مهدي نجابت، او هم مي‌گفت: همه بچه‌ها را ريختم بيرون، يك تيپ بودند هر چه التماس كردند گفتم فايده ندارد زياد شده‌ايد. اين هم از اثرات خرما و عسل و زياد خوردن و البته بيكاري و علافي و خوابيدن.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:29  توسط نوری  | 

امروز سيزده بدر بود. ساعت 9 بيدار شده و نان و پنير و خرماي صبحانه را نوش جان كرديم. تا بجنبيم ساعت 10 شده بود. سيدجواد قدوسي، ابوالفضل بلبلي، گليان و مهدي ديانتي درباره صيغه بحث مي‌كردند. بحث خيلي داغ شده بود و هركس به اندازه عقل و ميلش چيزي مي‌گفت. حال و حوصله گوش دادن به اين حرفهاي خالي را نداشتم اين هم از نتايج علافي و مجردي هر دو بود. خدا را شكر يك توپ پلاستيكي داشتيم تا ساعت يك فوتبال بازي كرديم حسابي هم چسبيد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:55  توسط نوری  | 

به جوانرود برگشتيم شهر كوچكي بود اما تميزتر و بزرگتر از روانسر. اول از همه مسجدي پيدا كرديم تا نماز ظهر را بخوانيم. مسجد ام‌المومنين خديجه كه درست روبروي بازار قرار داشت. دستشويي‌هايش 15ـ20 پله به پايين مي‌خورد. خيلي هم تاريك بود. ديوار و در دستشويي‌ها خيلي كوتاه بود و تا سينه بيشتر نمي‌رسيد. مثل همه توالتهاي عمومي خيلي كثيف و پر از نوشته‌هاي مختلف بود. بدتر از همه كه مورد تعجب ما هم شد مختلط بودن آنها بود. زن و مرد يك دستشويي داشتند. بالاي پله‌ها در نداشت و از پله‌ها كه بالا مي‌آمدي مستقيماً وارد مسجد مي‌شدي. خود مسجد يك اتاق بيست متري بود كه دو تا موكت كف آن انداخته شده بود. ته مسجد هم 10ـ15 تا پله مي‌خورد به طرف بالا كه نمي‌دانم به كجا ختم مي‌شد. روي آخرين پله زني حدود 50 ساله در تاريكي نشسته بود و هر كس را كه وارد مسجد مي‌شد زير نظر داشت حتي بچه‌هايي كه براي آب برداشتن داخل مي‌آمدند. طبق انتظار مهري نبود يك تكه كاغذ گذاشته و نماز را شروع كردم. همين كه الله‌اكبر را گفتم زن جارو بدست از پله‌ها پايين آمد و اطراف من شروع به جارو كشيدن كرد. كاملاً مشخص بود كه جارو كردن بهانه‌اش است دور من مي‌چرخيد و غرغر مي‌كرد. زير زبان به كردي چيزهايي مي‌گفت كه نمي‌فهميدم. اما مي‌شد حدس زد كه در چه زمينه‌اي است. يكي از عوامل اصلي اختلافات وجود همين مردم عوام در هر دو مذهب است كه ناآگاهانه و به غلط موجب كدورتها و كينه‌ورزي مي‌شوند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:6  توسط نوری  | 

 ساعت بعد كلاس ولايت فقيه داشتيم كه ظاهراً چهار جلسه بود. مربي آن هم جناب سرهنگ حسني بود  از بچه‌هاي جبهه ديده و جانباز شيميايي جنگ. ابتداي كلاس همه بچه‌ها مي‌خواستند كه از خاطرات و تجربياتش در جنگ بگويد اما نگفت. مربي‌هاي‌ ما تا حالا جبهه نديده بودند اما زياد از آن مي‌گفتند و اين كه ديده بود نگفت. اين درخواست از طرف بچه‌ها طبيعي بود چون بالاخره يكي آمده بود كه شنيده‌ها، خاطرات و نوشته‌ها را ديده بود. گفت: اگر بخواهيم خاطره بگوييم به درس اصلي نمي‌رسيم.

اول صحبتش هم گفت: من خودم با اصل اين كلاس و امتحان مخالفم اما چون در برنامه است مجبوريم بياييم و يك نمره‌ای بدهيم.

قرار شد چند سر فصل مهم را كه سوالات بچه‌ها بود بحث كند. اين مباحث عبارت بود از: مشروعيت و مقبوليت، فرق حكومت مطلقه با ولايت مطلقه، فرق ولايت فقيه و ولايت مطلقه فقيه، تاريخچه بحث ولايت فقيه، اختيارات ولايت فقيه، و سيستم ولايت فقيه در عمل. اين سرفصلها بعد از نظرخواهي از بچه تعيين شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:26  توسط نوری  | 

 به مناسبت تعريف هور گريزي به عمليات بدر و خيبر زد و يك خاطره از شهيد باكري تعريف كرد. و پرسيد چه كساني به مناطق جنگي رفته‌اند؟ فقط چهار پنج نفر دستشان را بالا بردند. چيز خاصي نگفت.

در ادامه كلاس گفت: هر كس سوال يا ابهامي درباره جنگ دارد بپرسد. سوالات درباره چند موضوع بود: نقش سپاه و ارتش در جنگ و اختلاف نظرهايي كه در رابطه با نقش اين دو نيرو وجود دارد. ابتكارات ايران در جنگ، عملياتهاي ناموفق مثل كربلايي 4 و از دست دادن فاو، تلفات و خسارات جنگ. يكي از بچه‌ها پرسيد: اكثر تلفات ـ اين عين اصطلاح او بود ـ ما بعد از فتح مناطق بود چون ما فقط به اصل عمليات و پيروزي در آن فكر مي‌كرديم. اما به فكر پدافند، نگهداري و پشتيباني نبوديم. چرا بايد بعد از پيروزي در عمليات بخاطر پدافند ضعيف و بي‌برنامه اين همه تلفات داشته باشيم؟

بچه‌ها با پاسخهاي مربي قانع نمي‌شدند چون جوابهاي پخته و محكمي نمي‌داد. البته در موضع سوال بودن بچه‌ها را هم نبايد فراموش كرد چرا كه پاسخ دادن به اين سوالات پي‌درپي و قانع كردن بچه‌ها واقعا كار سختي بود.

آخر كلاس هم بحث دوباره به جنگ آمريكا عليه عراق كشيده شد. همان مباحث تكراري قبلي بود كه نيازي به تكرارش نمي‌بينم.

وضو گرفته بودم نماز ظهر را بخوانم بلبلي گفت: مي‌خواهي نماز بخواني بيا روي تخت من بخوان تا ما هم ثوابي ببريم. جالب بود بلبلي معمولا نماز جماعت هم نمي‌رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:28  توسط نوری  | 

ابتدا از جنگ خودمان و رزمندگان گفت. از ايثار و فداكاري آنها، از شجاعت آنها و خيلي چيزهاي ديگر. خوب تا يك حدي بجا بود و لازم، اما او خيلي زياده‌روي و اغراق كرد. و اينجا بود كه ارشد صدا بلند شد و گفت: ببخشيد مربي، شما چقدر جبهه داريد؟ او گفت: من جبهه نبوده‌ام. ارشد صدا خنديد و نشست بقيه بچه‌ها هم خنديدند. كاملاً مشخص بود اين سوال را فقط براي حال‌گيري پرسيده است خودش هم مي‌گفت: ديدم دارد شورش را درمي‌آورد عمداً اين سوال را كردم.

او همچنين خيلي از امام زمان، ظهور آقا و آمادگي براي سربازي آقا صحبت كرد مي‌گفت: بنده معتقدم جنگ آينده ـ منظور جنگ زمان ظهور آقا بود ـ كه خيلي هم نزديك است جنگ چريكي و نامنظم است چون ملتها شورش مي‌كنند و جنگ عليه تكنولوژي بشر است. ما هم بايد خودمان را براي آن جنگ آماده كنيم جهاني فكر كنيد شايد شما كه پزشكيد رئيس بهداشت جهاني در حكومت آقا امام زمان بشويد. و يا شما كه صنايع خوانده‌ايد وزير صنايع در دولت آقا باشيد و همين‌طور رشته‌هاي ديگر. خلاصه خودتان را براي سربازي و خدمت در دولت آقا آماده كنيد در هر زمينه‌اي كه باشد.

متاسفانه اينجا هم آنقدر شورش را درآورد كه اين مساله سوژه امروز بچه‌ها شده بود ارشد صدا مي‌گفت: من وزير تبليغات آقا هستم. ديگري مي‌گفت: من وزير صنايع دولت آقا مي‌شوم. و يا يكي صدا مي‌كرد: هي وزير بهداشت و درمان بيا اينجا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 8:32  توسط نوری  | 

داخل ماشين با بنده خدايي كه سرباز ارتش بود آشنا شدم. صحبتمان گل كرد بچه كرج بود و ليسانس حسابداري داشت. 6 ماه خدمت بود و در تيپ دوم لشكر 81 زرهي كرمانشاه خدمت مي‌كرد. مي‌گفت: متاهلم و 21 هزار تومان حقوق مي‌گيرم البته تا الان هنوز هيچي نداده‌اند دو ماهش را گفته‌اند نمي‌دهيم و به یک حساب نمی‌دانم چی واريز مي‌شود.

موقع تقسيم كرمانشاه افتادم به ما جا هم نمي‌دهند بايد خودمان اتاق اجاره كنيم. اصلاً نمي‌توانستم خانه بگیرم پيش سرهنگ رفته و التماس كردم كه من پادگان بمانم فعلا كه مانده‌ام تا ببينم چه مي‌شود. چند تا از بچه‌ها بيرون خانه گرفته‌اند و ماهي 40 هزار تومان اجاره مي‌دهند. تازه اگر بيرون بروي شام و نهار هم نداري و بايد خودت درست كني كلي هم خرج اين مي‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:19  توسط نوری  | 

بعد از اين مقدمات گفت: من از اين حرف سردار صفوي ناراحت شدم كه گفت: «اينجا جاي كوچكي است با ديدن اين پادگان درباره همه سپاه قضاوت نكنيد.» مگر اينجا چه اشكالي دارد. فرمانده شما هستيد اگر اشكالي دارد شما بايد درست كنيد مسوول شما هستيد. چند دقيقه‌اي هم در اين باره صحبت كرد. جالب اينكه هنوز جلسه قبل از عيد يادش بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 7:9  توسط نوری  |