ساعت 9 كار شروع شد. جناب سرهنگ براساس حرف ديروزش موضوع تحقيقي را به من داد تا بررسي كنم با اين عنوان: «بررسي علل خودزني و خودكشي سربازان و راههاي پيشگيري از آن». ظاهراً خودش اين موضوع را ميخواسته كار كند اما نتوانسته و وقت نكرده بود درباره موضوع كه صحبت ميكرديم خودش اين حرف را زد. بعد از صحبت چند مقاله كه از مطبوعات كپي زده بود و سه صفحه هم دست نوشت خودش را به من داد، به اضافه دو سه تا جزوه و ابلاغيه ديگر كه درباره مسائل فرهنگي و اوقات فراغت سربازان بود و از نيروي زميني و يا ستاد مشترك سپاه ابلاغ شده بود.
من تا ظهر همين مطالب و مقالهها را مطالعه ميكردم.
1ـ من يك سرباز ايراني هستم كه در اطاعت از خدا و رسول و ولايت فقيه به منظور حفظ نظام، استقلال، تماميت ارضي كشور جمهوري اسلامي ایران و پاسداري از اسلام و دستآوردهاي انقلاب اسلامي و حمايت ازمظلومين و مستضعفين جهان (غيرمعارض با اسلام) تحت فرمان مقام معظم رهبري خدمت ميكنم.
2ـ من شهادت در راه خدا را فوزعظيم ميدانم و … .
3ـ من دستورات فرماندهان، رؤسا و مديران خود را اطاعت ميكنم.
4ـ من حفظ حيثيت و شرافت سربازي و اخلاق اسلامي را سرلوحه زندگي خود قرار ميدهم.
5ـ من اصول و مقررات حفاظتي را مدنظر داشته و در حفظ اسرار نظامي و دولتي كوشش ميكنم.
6ـ من از انجام هر گونه فعاليت سياسي ممنوعه و وابستگي به احزاب و گروههاي سياسي خودداري مينمايم.
7ـ اموال و وسائل و اسنادي را كه به من سپرده شده با نهايت دلسوزي و دقت نگهداري و حفظ خواهم نمود.
8ـ وظايف خود را با جديت و صداقت انجام ميدهم.
9ـ در جنگ هيچگاه تسليم دشمن نخواهم شد و …
10ـ اگر دشمن اسيرم نمايد با تمام توان به مقاومت خود ادامه خواهم داد…
11ـ اگر دشمن اسيرم نمايد هنگام بازپرسي توسط دشمن فقط نام و نامخانوادگي، درجه يا رتبه، شماره پرسنلي و تاريخ تولد خود را خواهم گفت، از … .
12ـ در دوران اسارت نسبت به نظام اسلامي، ملت، ميهن و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران و همه همرزمان خود وفادار خواهم ماند.
13ـ من همواره نسبت به همكاران و همرزمان و عموم مسلمين صميمي و مهربان بوده و نسبت به دشمنان اسلام و ستمگران سختگير و سازش ناپذير خواهم بود.
واقعاً اصول شرافت بود.
سيدمحمد بهراميپور ـ مسوول گروه ـ در حال توضيح دادن جهتيابي بود كه سردار راوي ـ فرمانده پادگان ـ به همراه جناب سرهنگ كفاشي براي بازديد آمدند. بعد از اداي احترام نشستيم سردار چند تا سوال كرد: انواع جهتيابي در روز و شب چيست؟ و چطور مسافتي را تخمين ميزنيم؟ و دو نقطه را تعيين كرد تا فاصلهشان را تخمين بزنيم؟
چند نفر از بچهها داوطلبانه و يا با تعيين خود سردار جوابهاي نيم بند و دست و پا شكستهاي دادند اما هيچ كس نتوانست كامل و درست پاسخ دهد. اين پرسش و پاسخ يك ربعي طول كشيدو بعدش سردار عاجزانه و مشفقانه دو سه جملهاي گفت و رفت. عاجزانه چون نميتوانست و نميشد كاري كرد بچهها نخواسته بودند كه ياد بگيرند و با اجبار نميتوان آموزش داد. و مشفقانه چون ته دلش ميسوخت و آرزو ميكرد اي كاش وضع بهتر از اين بود و دوره آموزش چيزي براي ما داشت. سردار گفت: سعي كنيد اين مسائل را هم ياد بگيريد يك روزي بدردتان ميخورد نگوييد ما پزشكيم و به كارمان نميآيد. به هر حال هر چيزي يك روزي بكار ميآيد بعنوان مثال و مصداق دوباره همان خاطره اسارت پزشكان بيمارستان امام حسين (ع) را كه در بازديدش از آسايشگاه برايمان گفته بود تعريف كرد، و رفت تا از گروه دوم بازديد كند.
بعد از رفتن سردار ما انواع آرايشهای دشتبان، زنجيرهاي، لوزي، پيكان و … را عملي كار كرديم. هنوز ساعت 5/4 بود و حدود يك ساعت ديگر وقت داشتيم نشستيم و به صورت خودماني گپ زديم. ابتدا همه بچهها يكييكي خودشان را معرفي كردند نوبت به مربي رسيد: سيدمحمد بهراميپور، بچه قزوينم ـ خنده بچهها كه منشا جوك گويي هم شد ـ ليسانس تاريخ دارم و از دوره 125 اينجا هستم يعني حدود يكسال خدمت كردهام.
بچهها درباره حقوق پرسيدند گفت: من تابحال هنوز هيچي حقوق نگرفتهام. در اين مدت ده ماه يكبار برايم حقوق آمده بود و آن هم گفتند اسمت اشتباهي محمدبهرامي خورده و حكم حقوقت به يكي از پادگانهاي تبريز رفته است. من اينجا حقوقم 24 هزار تومان بود اما چون حكم در پادگان طباطبايي تهران خورده بود 17 هزار تومان رد شده بود. مرخصي گرفتم ده هزار تومان هم خرج كردم رفتم تبريز تا 17 هزار تومان حقوقم را بگيرم. هر ماه ميروم ميگويند ماه بعد بيا.
بعد از احوالپرسي سرد و مختصري از ارشد خواستنند درباره بچهها و كلاسها توضيح دهد ارشد هم گفت: بچههاي اين گروهان همه پزشك و فوقليسانس هستند رشتههاي مختلف. كلاسها بد نبوده، كلاسهاي عقيدتي هم خوب بود دو تا كلاس عقيدتي داشتيم اخلاق و ولايت فقيه. بويژه كلاس ولايت فقيه كه آقاي حسني درس ميداد كلاس خوبي بود و بچهها راضي هستند. در مورد كلاس اخلاق هم من شكايتي از بچهها نشنيدهام. از حاج آقا قوامي و كلاسهايش پرسيدند كه آيا استقبال ميشود يا نه؟ ارشد گفت: خوب است. دو سه روزي است كلاس «آيين زندگي» گذاشته است من آمار نگرفتهام كه چند نفر ميروند ولي ظاهراً بد نيست از بچههاي آسايشگاه ما شايد 4 يا 5 نفر بيشتر نرفته بودند… .
و ناگهان حاج آقا قوامي سراسيمه وارد شد و با حاج آقا معانقه كرده و گفت: شنيدم شما تشريف آوردهايد رفتم دم در گفتند آمدهايد اينجا، خدمت رسيدم.
خيلي از موضع پايين حرف ميزد نخواستم بگويم. ذليلانه. در همين حال بود كه صداي اذان آمد حاج آقا حسينپور به دو نفر ديگر گفت: حاج آقا اذان است برويم نماز، و رفتند. كل بازديد چند دقيقه بيشتر نكشيد حتي به آسايشگاه دوم هم نرفتند. خدا ميداند در گزارش بازديدشان چه خواهند نوشت. تازه فهمیدم چرا از این همه بازدیدها و گزارشات مقامات و مسوولان چیزی حاصل نمیشود. این یک نمونه بود هیاتی با کلی دم و دستگاه و هماهنگی از تهران میآید برای بازدید و این میشود بازدید آنها، بازدیدی در 5 دقیقه و چند جمله رسمی. معلوم است که چیزی در نمیآيد.
به هر حال آقاي چراغزاده كه رفت جناب سروان گفت: آرام دفترهايتان را باز كنيد و بنويسيد اما زياد سروصدا نكنيد هر طور كه ميتوانيد بنويسيد فقط شلوغ نكنيد. بچهها آنهايي كه جزوه داشتند از روي جزوه مينوشتند آنهايي هم كه جزوه نداشتند از جزوهدارها ميپرسيدند. بچهها ميگفتند: Open book است هر چه ميتوانيد بنويسيد. البته جناب سروان قدم ميزد و هر از گاهي تذكري ميداد كه تقلب نكنيد.
هنوز سه چهار تا از سوالها را ننوشته بوديم كه سرهنگي براي بازديد آمد. گفت: همه دفرتها را روي زمين بگذاريد. جناب سروان ـ اسمش را نفهميدم آنقدر سرگرم نوشتن بوديم كه اسمش را نديديم ـ به طرف ما آمد و يواشكي گفت: شانس شما جناب سرهنگ آمد، و سپس بلند بطوري كه جناب سرهنگ بشنود گفت: همه دفترها را روي زمين بگذاريد كه اگر بگيريم تجديد دوره ميشويد. در عين حال كه با دو چشمش ميديد بچهها جوابها را به هم ديگر ميگويند دو سه بار گفت: خدا وكيلي اگر از كسي تقلب بگيريم تجديد دوره ميشود.
بالاخره با كمك همديگر برگه را پر كرديم و تمام شد. بعد از امتحام كاشي آمده بود رفتم اتاقش و برگه تلفنم را مهر كرد. براي تلفن زدن ميرفتم كه شنيدم همان سرهنگ سر تصحيح برگهها با دو سه نفر ديگر اختلاف داشتند يكي ميگفت: مربيها بايدبرگهها را تصحيح كند و ديگري ميگفت: نه … رد شدم و رفتم ادامه بحث را نفهميدم به چه نتيجهاي رسيدند.
ساعت يك بود كه خسته و كوفته به آسايشگاه رسيديم و بچهها با پوتين روي تختهايشان ولو شدند كسي ناي حركت كردن هم نداشت اما اينجا بود كه كاشي با سوتش سر رسيد سوت زد و گفت: همه بايد بروند نماز بدون استثناء، و به دژبان گفت: در را قفل كن و اجازه نده كسي وارد شود. بچهها چكار كردند؟ طبق معمول چند تايي به نمازشان رسيدند و بقيه پشت آسايشگاه منتظر ماندند تا نماز تمام شود و به آسايشگاه برگردند. خوب درباره اين جناب قبلاً چيزهايي گفتهام فكر ميكنم همانها كافي بوده و بيشتر از آن نياز نيست. اما عجيب بود كه هميشه بطور غريزي دقيقاً سربزنگاه ميرسيد و طبعاً وقتي آقاي اميرخاني نبود اين بزنگاهها بيشتر ميشد.
بعدازظهر گردهمايي سياسي گرداني داشتيم در حسينيه كه من نرفتم. قرار بود آقاي دهقاني معاون سياسي نيروي زميني سپاه درباره مسائل روز و شرايط منطقه صحبت كند. صبح براي گردانهاي 1 و3 صحبت كرده بود و بعدازظهر هم براي ما. خوب مسائل منطقه هم كه طبق معمول مساله جنگ آمريكا عليه عراق بود.
به هر حال من برگه مخابرات داشتم رفتم تلفن كنم اما مخابرات بسته بود و بچههاي مخابرات هم احتمالاً به حسينيه رفته بودند. سري به سالن ورزش زدم چند تا از بچهها مسابقه تنيس داشتند. اكثر مسابقات بيرون سالن برگزار ميشد مثل واليبال و فوتبال. همان جا بوديم كه 10ـ15 تا از بچههاي ديگر از جمله ارشدمان كه به نحوي از حسينيه در رفته بودند به مرور سر رسيدند. آسايشگاه هم نميتوانستيم برگرديم چون احتمال داشت مسوولين گردان ببينند و دچار دردسر شويم. بنابراين همانجا به صحبت نشستيم. بجث از گال هم به ميان آمد بعد از صحبتهاي تخصصي بچهها كه بيماري گال چي هست و چكار ميكند؟ از ارشد پرسيدم به هر حال آيا واقعاً بچهها گال گرفته بوند يا نه؟ گفت: ظاهراً موارد مشكوكي بوده كه بردهاند. البته برخي هم براي گرفتن مرخصي پشم شيشه به بدنشان ماليده بودند تا خارش كند كه يعني آنها هم گال گرفتهاند.
س: كيفيت غذاها خوب نيست؟ آيا كافور هم داخل غذاها ميريزند يا نه؟ بليطهاي عيد كه به ما داديد گران بود؟
پاسخ جناب سرهنگ عليمرداني مسوول معاونت آماد و پشتيباني: تلاش ما براي بهتر كردن غذاهاست. اگر مورد خاصي در مورد غذاها ديديد حتماً گزارش دهيد تا برخورد شود. بعد هم غذاي ما متناسب با امكانات و مقدورات ماست. مثلاً استاندارد اين است كه براي هر 250 نفر يك آشپز باشد اما ما براي هر 4000 نفر دو آشپز داريم كه شيفت بندي كرده و هر كدام 12 ساعت ميآيند. هم چنين بايد اضافه كنم كه ما كافور توي غذاها نميريزيم ما غير از مواد مصوب هيچ چيز ديگر حق نداريم اضافه كنيم. درباره بليط بايد بگويم، بله بليط گران بود چون 25% كه قانوني از طرف دولت گران شده بود يك درصدي هم نمايندگاني كه رفتند بليط بگيرند برداشتند. به هر حال وقتي اين همه سرباز يك دفعه بليط ميگيرند اين مشكلات هست.
موسويان: فكر ميكنم آقاي عليمرداني با زيركي خاصي از جواب دادن به سوال شانه خالي كرد و پاسخ نداد. در مورد غذاها ما نميگوييم مطلوب است اما متناسب است ولي بايد بهترش كنيم. قبلاً در مورد عدس پلو و چلوگوشت اعتراض داشتند شما هم معترضيد؟ ـ همه بچهها جواب دادند: بله ـ پس من هم ميگويم چلو گوشت را از ليست غذاها حذف و بجاي آن ماهي يا استامبلي بگذارند.
مجري: پرسيدهاند آيا خود شما هم ـ منظورش نيروهاي كادر است ـ از همين غذاها ميخوريد؟
موسويان: خدا شاهد است همه از همان غذا ميخوريم در سلف گردان سه. باور نداريد بياييد و ببينيد.