تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )

ساعت 9 كار شروع شد. جناب سرهنگ براساس  حرف ديروزش موضوع تحقيقي  را به من داد تا بررسي كنم با اين عنوان: «بررسي علل خودزني و خودكشي سربازان و راههاي پيشگيري از آن». ظاهراً خودش اين موضوع را مي‌خواسته كار كند اما نتوانسته و وقت نكرده بود درباره موضوع كه صحبت مي‌كرديم خودش اين حرف را زد. بعد از صحبت چند مقاله كه از مطبوعات كپي زده بود و سه صفحه هم دست نوشت خودش را به من داد، به اضافه دو سه تا جزوه و ابلاغيه ديگر كه درباره مسائل فرهنگي و اوقات فراغت سربازان بود و از نيروي زميني و يا ستاد مشترك سپاه ابلاغ شده بود.

من تا ظهر همين مطالب و مقاله‌ها را مطالعه مي‌كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 8:8  توسط نوری  | 

در آخر هم به يكي از نيروهايش گفت: سيدجناب سروان را با كارهايت آشنا كن. سيدمهران مرتضوي گروهبان دو بود و مسووليت پيگيري و نامه‌نگاري دفتر را داشت. ميزش هم در همان اتاق جناب سرهنگ و كنار در قرار داشت. كنار سيد نشستم و او يك جزوه‌اي بهم تا بخوانم جزوة نحوه و طرق پيگيري دستورات مافوق كه خود دانشكده آن را تدوين كرده بود: ما سه روش پيگيري داريم كتبي، تلفني، حضوري، و هر كدام را بايد حداقل سه بار انجام داد. اگر هيچ يك به نتيجه نرسيد و قسمت مربوطه جواب نداد آن نامه به صلاحديد مافوق يا بايگاني مي‌شود و يا به بازرسي فرستاده مي‌شود، وخزعبلاتي از اين قبيل. وظيفه و كل كار سيد همين پيگيري‌ها بود. امروزمان به تورق و مطالعه همين جزوه گذشت. راستي از زماني كه وارد اتاق شدم بحث داغي درباره بد بودن صبحانه در جريان بود. ظاهراً صبحانه تخم‌مرغ آب‌پز بوده و جناب سرهنگ به هر كس كه مي‌آمد مي‌گفت كه اين چه صبحانه‌اي بود تخم‌مرغها نپخته و نانها خوب نبود و حتي چنانكه خودش مي‌گفت: رفتم به سردار هم گفتم كه چقدر صبحانه‌ها افتضاح است. خلاصه تا حوالي ساعت 12 كه در دفتر بودم بحث اصلي همين بود. ساعت 12 جناب سرهنگ با سردار جلسه داشتند موقع رفتن به جلسه به من گفت: مي‌تواني بروي ان‌شاءالله تا شنبه چون الان كار خاصي نيست. برگه خروجم را امضاء كرد و آمدم بيرون.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:16  توسط نوری  | 

صبحانه‌شان كه تمام شد در راه باز كرده و دو تا فرم دادند تا پر كنيم. يكي كوچك بود و شامل مشخصات فردي و يك برگه بزرگ كه در واقع تعهد نامه‌اي بود با عنوان «اصول شرافت سربازي» كه بايد آخرش را امضاء كرده و انگشت مي‌زديم. بد نيست برخي اصولش را خلاصه كنم:

1ـ من يك سرباز ايراني هستم كه در اطاعت از خدا و رسول و ولايت فقيه به منظور حفظ نظام، استقلال، تماميت ارضي كشور جمهوري اسلامي ایران و پاسداري از اسلام و دست‌آوردهاي انقلاب اسلامي و حمايت ازمظلومين و مستضعفين جهان (غيرمعارض با اسلام) تحت فرمان مقام معظم رهبري خدمت مي‌كنم.

2ـ من شهادت در راه خدا را فوزعظيم مي‌دانم و .

3ـ من دستورات فرماندهان، رؤسا و مديران خود را اطاعت مي‌كنم.

4ـ من حفظ حيثيت و شرافت سربازي و اخلاق اسلامي را سرلوحه زندگي خود قرار مي‌دهم.

5ـ من اصول و مقررات حفاظتي را مدنظر داشته و در حفظ اسرار نظامي و دولتي كوشش مي‌كنم.

6ـ من از انجام هر گونه فعاليت سياسي ممنوعه و وابستگي به احزاب و گروههاي سياسي خودداري مي‌نمايم.

7ـ اموال و وسائل و اسنادي را كه به من سپرده شده با نهايت دلسوزي و دقت نگهداري و حفظ خواهم نمود.

8ـ وظايف خود را با جديت و صداقت انجام مي‌دهم.

9ـ در جنگ هيچگاه تسليم دشمن نخواهم شد و

10ـ اگر دشمن اسيرم نمايد با تمام توان به مقاومت خود ادامه خواهم داد

11ـ اگر دشمن اسيرم نمايد هنگام بازپرسي توسط دشمن فقط نام و نام‌خانوادگي، درجه يا رتبه، شماره پرسنلي و تاريخ تولد خود را خواهم گفت، از .

12ـ در دوران اسارت نسبت به نظام اسلامي، ملت، ميهن و نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران و همه همرزمان خود وفادار خواهم ماند.

13ـ من همواره نسبت به همكاران و همرزمان و عموم مسلمين صميمي و مهربان بوده و نسبت به دشمنان اسلام و ستمگران سختگير و سازش ناپذير خواهم بود.

واقعاً اصول شرافت بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:17  توسط نوری  | 

امروز دوباره به پادگان طباطبايي رفتيم. 25ـ30 نفر از بچه‌ها آمده بودند. ديدارها تازه شد و همه خوشحال بودند. اما اضطراب و التهاب خاصي در صورت بچه‌ها موج مي زد كه ناشي از مشخص نبودن محل خدمتشان بود. يكي دو ساعتي منتظر و بلاتكليف ايستاده بوديم و با بچه‌ها گپ مي‌زديم. هر كس كه مي‌آمد اسم و رشته‌اش را نوشته و مي‌رفتند داخل اتاق. آن تو، چه اتفاق مي‌افتاد نمي‌دانم اما حوالي ساعت ده به صورت پراكنده يك برگه كامپيوتري دست بچه‌ها مي‌دادند كه محل و آدرس محل خدمتش در آن نوشته شده بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 8:34  توسط نوری  | 

هر چند به كندي اما كارها يكي‌يكي روبراه مي‌شد. فرمانده دنبال برگ سبزها رفته بود ارشد و يكي دو تا از بچه‌ها هم كوله و وسائل اردو را تحويل مي‌گرفتند. ساعت 5/10 بود كه فرمانده مرا براي گرفتن كارنامه عقيدتي بچه‌ها به عقيدتي پادگان فرستاد. رفتم عقيدتي و كارنامه همه بچه‌ها گرفتم اما كارنامه خودم را نگه داشتند تا برگه تأييد از گروهان برايشان ببرم. ما هم با گرفتم امضاء و اثر انگشت از بچه‌ها كارنامه‌ها را تحويلشان داديم، 73 تا كارنامه بود فقط براي بچه‌هاي نيروي زميني و ستاد مشترك سپاه. بقيه بچه‌ها مثل كساني كه امريه و يا پيام‌آور بهداشت بودند هر چند امتحان دادند اما كارنامه نداشتند. همه كارنامه‌ها را كه تحويل داديم ليست امضاء و اثر انگشت بچه‌ها را به عقيدتي برده و كارنامه خودم را گرفتم. كارنامه‌ها سه تا نمره داشت دانش سياسي اجتماعي (همان ولايت فقيه)، اخلاق، نحوه رفتاري ـ اسمش همين بود ـ . و اما نامه اعمال خودم: دانش سياسي و اجتماعي 19ـ اخلاق 13 و نحوه رفتاري 20. ولايت فقيه و اخلاق را كه امتحان داده بوديم اما نحوه رفتاري را نمي‌دانستيم چيست؟ احتمالاً نحوه رفتار و كردار ما در طول دوره بود چيزي شبيه به نمره انضباط. كارنامه‌ها كه پخش شد توي گروهان پيچيد كه عليرضا تولايي اخلاقش را تجديد شده است ظاهراً غايب بوده است، نمي‌دانست چكار كند. به توصيه بچه‌ها رفت عقيدتي آنجا يك برگه سفيد بهش داده بودند و برگشت. ايستاده روي تخت جواب همان سوالهاي امتحان را از روي خلاصه‌برداري بچه‌ها نوشت و برد تحويل داد. خودش مي‌گفت: بدون اينكه تصحيح كند همانجا يك 20 روي كارنامه‌ام نوشت و آمدم همه ترسيده بوديم كه مبادا تجديد دوره شود اما قضيه به همين سادگي خاتمه يافت و او هم با ما ترخيص شد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:22  توسط نوری  | 

سيدمحمد بهرامي‌پور ـ مسوول گروه ـ در حال توضيح دادن جهت‌يابي بود كه سردار راوي ـ فرمانده پادگان ـ به همراه جناب سرهنگ كفاشي براي بازديد آمدند. بعد از اداي احترام نشستيم سردار چند تا سوال كرد: انواع جهت‌يابي در روز و شب چيست؟ و چطور مسافتي را تخمين مي‌زنيم؟ و دو نقطه را تعيين كرد تا فاصله‌شان را تخمين بزنيم؟

چند نفر از بچه‌ها داوطلبانه و يا با تعيين خود سردار جوابهاي نيم بند و دست و پا شكسته‌اي دادند اما هيچ كس نتوانست كامل و درست پاسخ دهد. اين پرسش و پاسخ يك ربعي طول كشيدو بعدش سردار عاجزانه و مشفقانه دو سه جمله‌اي گفت و رفت. عاجزانه چون نمي‌توانست و نمي‌شد كاري كرد بچه‌ها نخواسته بودند كه ياد بگيرند و با اجبار نمي‌توان آموزش داد. و مشفقانه چون ته دلش مي‌سوخت و آرزو مي‌كرد اي كاش وضع بهتر از اين بود و دوره آموزش چيزي براي ما داشت. سردار گفت: سعي كنيد اين مسائل را هم ياد بگيريد يك روزي بدردتان مي‌خورد نگوييد ما پزشكيم و به كارمان نمي‌آيد. به هر حال هر چيزي يك روزي بكار مي‌آيد بعنوان مثال و مصداق دوباره همان خاطره اسارت پزشكان بيمارستان امام حسين (ع) را كه در بازديدش از آسايشگاه برايمان گفته بود تعريف كرد، و رفت تا از گروه دوم بازديد كند.

بعد از رفتن سردار ما انواع آرايشهای دشتبان، زنجيره‌اي، لوزي، پيكان و را عملي كار كرديم. هنوز ساعت 5/4 بود و حدود يك ساعت ديگر وقت داشتيم نشستيم و به صورت خودماني گپ زديم. ابتدا همه بچه‌ها يكي‌يكي خودشان را معرفي كردند نوبت به مربي رسيد: سيدمحمد بهرامي‌پور، بچه قزوينم ـ خنده بچه‌ها كه منشا جوك گويي هم شد ـ ليسانس تاريخ دارم و از دوره 125 اينجا هستم يعني حدود يكسال خدمت كرده‌ام.

بچه‌ها درباره حقوق پرسيدند گفت: من تابحال هنوز هيچي حقوق نگرفته‌ام. در اين مدت ده ماه يكبار برايم حقوق آمده بود و آن هم گفتند اسمت اشتباهي محمدبهرامي خورده و حكم حقوقت به يكي از پادگانهاي تبريز رفته است. من اينجا حقوقم 24 هزار تومان بود اما چون حكم در پادگان طباطبايي تهران خورده بود 17 هزار تومان رد شده بود. مرخصي گرفتم ده هزار تومان هم خرج كردم رفتم تبريز تا 17 هزار تومان حقوقم را بگيرم. هر ماه مي‌روم مي‌گويند ماه بعد بيا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:0  توسط نوری  | 

نزديك غروب در كتابخانه گروهان پينگ پنگ بازي بچه‌ها را روي ميز كتابخانه ـ‌ كتابها را هم بعنوان تور گذاشته بودند ـ تماشا مي‌كرديم كه گفتند چند نفر براي بازديد آمده‌اند همه سرتختهايشان باشند رفتيم تو. بازديد كنندگان سه تا روحاني بودند به همراه يكي دو راهنما. آنطور كه فهميدم يكي حاج آقا حسين‌پور نماينده ولي فقيه در لشكر 4 بعثت قرارگاه نجف در غرب كشور بود. ديگري بازرسي بود كه از نيروي زميني سپاه آمده بود. سومي را هم نفهميدم كه بود؟

بعد از احوالپرسي سرد و مختصري از ارشد خواستنند درباره بچه‌ها و كلاسها توضيح دهد ارشد هم گفت: بچه‌هاي اين گروهان همه پزشك و فوق‌ليسانس هستند رشته‌هاي مختلف. كلاسها بد نبوده، كلاسهاي عقيدتي هم خوب بود دو تا كلاس عقيدتي داشتيم اخلاق و ولايت فقيه. بويژه كلاس ولايت فقيه كه آقاي حسني درس مي‌داد كلاس خوبي بود و بچه‌ها راضي هستند. در مورد كلاس اخلاق هم من شكايتي از بچه‌ها نشنيده‌ام. از حاج آقا قوامي و كلاسهايش پرسيدند كه آيا استقبال مي‌شود يا نه؟ ارشد گفت: خوب است. دو سه روزي است كلاس «آيين زندگي» گذاشته است من آمار نگرفته‌ام كه چند نفر مي‌روند ولي ظاهراً بد نيست از بچه‌هاي آسايشگاه ما شايد 4 يا 5 نفر بيشتر نرفته بودند .

و ناگهان حاج آقا قوامي سراسيمه وارد شد و با حاج آقا معانقه كرده و گفت: شنيدم شما تشريف آورده‌ايد رفتم دم در گفتند آمده‌ايد اينجا، خدمت رسيدم.

خيلي از موضع پايين حرف مي‌زد نخواستم بگويم. ذليلانه. در همين حال بود كه صداي اذان آمد حاج آقا حسين‌پور به دو نفر ديگر گفت: حاج آقا اذان است برويم نماز، و رفتند. كل بازديد چند دقيقه بيشتر نكشيد حتي به آسايشگاه دوم هم نرفتند. خدا مي‌داند در گزارش بازديدشان چه خواهند نوشت. تازه فهمیدم چرا از این همه بازدیدها و گزارشات مقامات و مسوولان چیزی حاصل نمی‌شود. این یک نمونه بود هیاتی با کلی دم و دستگاه و هماهنگی از تهران می‌آید برای بازدید و این می‌شود بازدید آنها، بازدیدی در 5 دقیقه و چند جمله رسمی. معلوم است که چیزی در نمی‌آيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 9:59  توسط نوری  | 

به هر حال آقاي چراغ‌زاده كه رفت جناب سروان گفت: آرام دفترهايتان را باز كنيد و بنويسيد اما زياد سروصدا نكنيد هر طور كه مي‌توانيد بنويسيد فقط شلوغ نكنيد. بچه‌ها آنهايي كه جزوه داشتند از روي جزوه مي‌نوشتند آنهايي هم كه جزوه نداشتند از جزوه‌دارها مي‌پرسيدند. بچه‌ها مي‌گفتند: Open book است هر چه مي‌توانيد بنويسيد. البته جناب سروان قدم مي‌زد و هر از گاهي تذكري مي‌داد كه تقلب نكنيد.

هنوز سه چهار تا از سوالها را ننوشته بوديم كه سرهنگي براي بازديد آمد. گفت: همه دفرتها را روي زمين بگذاريد. جناب سروان ـ اسمش را نفهميدم آنقدر سرگرم نوشتن بوديم كه اسمش را نديديم ـ به طرف ما آمد و يواشكي گفت: شانس شما جناب سرهنگ آمد، و سپس بلند بطوري كه جناب سرهنگ بشنود گفت: همه دفترها را روي زمين بگذاريد كه اگر بگيريم تجديد دوره مي‌شويد. در عين حال كه با دو چشمش مي‌ديد بچه‌ها جوابها را به هم ديگر مي‌گويند دو سه بار گفت: خدا وكيلي اگر از كسي تقلب بگيريم تجديد دوره مي‌شود.

بالاخره با كمك همديگر برگه را پر كرديم و تمام شد. بعد از امتحام كاشي آمده بود رفتم اتاقش و برگه تلفنم را مهر كرد. براي تلفن زدن مي‌رفتم كه شنيدم همان سرهنگ سر تصحيح برگه‌ها با دو سه نفر ديگر اختلاف داشتند يكي مي‌گفت: مربي‌ها بايدبرگه‌ها را تصحيح كند و ديگري مي‌گفت: نه رد شدم و رفتم ادامه بحث را نفهميدم به چه نتيجه‌اي رسيدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:13  توسط نوری  | 

ساعت يك بود كه خسته و كوفته به آسايشگاه رسيديم و بچه‌ها با پوتين روي تختهايشان ولو شدند كسي ناي حركت كردن هم نداشت اما اينجا بود كه كاشي با سوتش سر رسيد سوت زد و گفت: همه بايد بروند نماز بدون استثناء، و به دژبان گفت: در را قفل كن و اجازه نده كسي وارد شود. بچه‌ها چكار كردند؟ طبق معمول چند تايي به نمازشان رسيدند و بقيه پشت آسايشگاه منتظر ماندند تا نماز تمام شود و به آسايشگاه برگردند. خوب درباره اين جناب قبلاً چيزهايي گفته‌ام فكر مي‌كنم همانها كافي بوده و بيشتر از آن نياز نيست. اما عجيب بود كه هميشه بطور غريزي دقيقاً سربزنگاه مي‌رسيد و طبعاً وقتي آقاي اميرخاني نبود اين بزنگاهها بيشتر مي‌شد.

بعدازظهر گردهمايي سياسي گرداني داشتيم در حسينيه كه من نرفتم. قرار بود آقاي دهقاني معاون سياسي نيروي زميني سپاه درباره مسائل روز و شرايط منطقه صحبت كند. صبح براي گردانهاي 1 و3 صحبت كرده بود و بعدازظهر هم براي ما. خوب مسائل منطقه هم كه طبق معمول مساله جنگ آمريكا عليه عراق بود.

به هر حال من برگه مخابرات داشتم رفتم تلفن كنم اما مخابرات بسته بود و بچه‌هاي مخابرات هم احتمالاً به حسينيه رفته بودند. سري به سالن ورزش زدم چند تا از بچه‌ها مسابقه تنيس داشتند. اكثر مسابقات بيرون سالن برگزار مي‌شد مثل واليبال و فوتبال. همان جا بوديم كه 10ـ15 تا از بچه‌هاي ديگر از جمله ارشدمان كه به نحوي از حسينيه در رفته بودند به مرور سر رسيدند. آسايشگاه هم نمي‌توانستيم برگرديم چون احتمال داشت مسوولين گردان ببينند و دچار دردسر شويم. بنابراين همانجا به صحبت نشستيم. بجث از گال هم به ميان آمد بعد از صحبتهاي تخصصي بچه‌ها كه بيماري گال چي هست و چكار مي‌كند؟ از ارشد پرسيدم به هر حال آيا واقعاً بچه‌ها گال گرفته بوند يا نه؟ گفت: ظاهراً موارد مشكوكي بوده كه برده‌اند. البته برخي هم براي گرفتن مرخصي پشم شيشه به بدنشان ماليده بودند تا خارش كند كه يعني آنها هم گال گرفته‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:21  توسط نوری  | 

شام امشب را يادم رفته بنويسم كه چي بود. ساعت 10 خاموشي زدند اما همه بچه‌ها مي‌دانستند ساعت 11 مسابقه منچستر يونايتد و رئال مادريد پخش مي‌شود بنابراين تعداد زيادي براي تماشاي مسابقه به حسينيه آمده بودند. ما هم رفتيم ببينيم چه خبر است و من مي‌خواستم عقب ماندگي خاطراتم را بنويسم. بعد ازظهر شايع شده بود كه فقط گروهان يك ـ يعني گروهان ما ـ مي‌تواند شب مسابقه را ببيند. اما اينكه چرا فقط گروهان ما مي‌تواند و بقيه نمي‌توانند نمي‌دانم. به هر حال براساس اين شايعه بچه‌هاي زيادي به بهانه اينكه از گروهان ما هستند به حسينيه آمده بودند كه از كل گروهان ما هم بيشتر بودند. مسابقه تازه شروع شده بود كه جناب سرهنگ مسجدي ـ مسوول فرهنگي ـ سررسيده و همه را بيرون كرد. گفت: تلويزيون خاموش است ما اين مساله را در جلسه مطرح كرديم موافقت نكردند بنابراين مسابقه پخش نمي‌شود وقت خاموشي است همه بايد به آسايشگاهها برگردند. بچه‌ها با ناراحتي و غرغر، حتي با بدوبيراه گفتن برگشتند. اكثر بچه‌ها چون خسته بودند خوابيدند و من نيز. اما بعد از رفتم بچه‌ها و خلوت شدن، تعدادي از بچه‌هاي گروهان ما و معدودي هم از گروهانهاي ديگر كه خوره فوتبال بودند برگشته و مسابقه را تماشا كرده بودند. آنطور كه نقل كردند حدود 40ـ50 نفري بوده‌اند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:34  توسط نوری  | 

س: كيفيت غذاها خوب نيست؟ آيا كافور هم داخل غذاها مي‌ريزند يا نه؟ بليط‌هاي عيد كه به ما داديد گران بود؟

پاسخ جناب سرهنگ عليمرداني مسوول معاونت آماد و پشتيباني: تلاش ما براي بهتر كردن غذاهاست. اگر مورد خاصي در مورد غذاها ديديد حتماً گزارش دهيد تا برخورد شود. بعد هم غذاي ما متناسب با امكانات و مقدورات ماست. مثلاً استاندارد اين است كه براي هر 250 نفر يك آشپز باشد اما ما براي هر 4000 نفر دو آشپز داريم كه شيفت بندي كرده و هر كدام 12 ساعت مي‌آيند. هم چنين بايد اضافه كنم كه ما كافور توي غذاها نمي‌ريزيم ما غير از مواد مصوب هيچ چيز ديگر حق نداريم اضافه كنيم. درباره بليط بايد بگويم، بله بليط گران بود چون 25% كه قانوني از طرف دولت گران شده بود يك درصدي هم نمايندگاني كه رفتند بليط بگيرند برداشتند. به هر حال وقتي اين همه سرباز يك دفعه بليط مي‌گيرند اين مشكلات هست.

موسويان: فكر مي‌كنم آقاي عليمرداني با زيركي خاصي از جواب دادن به سوال شانه خالي كرد و پاسخ نداد. در مورد غذاها ما نمي‌گوييم مطلوب است اما متناسب است ولي بايد بهترش كنيم. قبلاً در مورد عدس پلو و چلوگوشت اعتراض داشتند شما هم معترضيد؟ ـ همه بچه‌ها جواب دادند: بله ـ پس من هم مي‌گويم چلو گوشت را از ليست غذاها حذف و بجاي آن ماهي يا استامبلي بگذارند.

مجري: پرسيده‌اند آيا خود شما هم ـ منظورش نيروهاي كادر است ـ از همين غذاها مي‌خوريد؟

موسويان: خدا شاهد است همه از همان غذا مي‌خوريم در سلف گردان سه. باور نداريد بياييد و ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 7:42  توسط نوری  |