تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )
 و اما حاج آقا طائی امروز بین دونماز شمشیر را از رو بسته بود و می‌گفت: شکر خدا که عمر مجلس ششم هم به پایان رسید. چهارسال «هباءاً منثورا» بود چهار سال آبروی مملکت و اسلام را بردند. الحمدالله که شیشه عمر مجلس ششم شکست و 5 شنبه هفتم خرداد افتتاح مجلس هفتم است. از الان غزل خداحافظی را خوانده‌اند. برخی از کارهایی که اینها کردند موجب آبروریزی مملکت و اسلام شد. من برخی از این کارها را نوشته‌ام که برایتان می خوانم: در سیاست خارجی عقب نشینی کردیم ـ رواج پارتی بازی ـ ایراد به نظرات امام که چرا امام این را گفت یا آن کاررا کرد ـ می‌خواستند اختیارات رهبری را کم کنند با آن لایحه دوقلو که اسمش را هم لاله و لادن گذاشتند که آقای خاتمی هردو تا را پس گرفت ـ خدشه به نظارت استصوابی ـ رواج سکولاریسم دردانشگاهها ـ حریم علم و دانشگاه را شکستند و مجرمان را به دانشگاه راه دادند ـ همه چیز را پولی کردند ، مجرم می‌تواند راحت زندانش را بخرد و آزاد شود حتی خدمت سربازی را هم پولی کردند ـ برای ازدواج و اشتغال جوانان هیچ کاری نکردند ـ برای فقر و فساد و تبعیض هیچ کاری نکردند هیچ کاری ـ از شهرام جزایری و امثالهم پول گرفتند و جیب‌هایشان را پر پول کردند ـ کارت مجلس را به هر کسی دادند که آزاد بیاید و برود ـ درعقاید دینی مردم خدشه وارد کرده و بسیاری از این عقاید را زیر سوال بردند ـ آزادی و بی بند و باری را رواج دادند ـ تساهل و تسامح را مطرح کردند و به اسم اینها هر کاری خواستند کردند ـ فقط به فکر جناح بازی و گروه بازی بودند ـ از نهضت غیر قانونی آزادی حمایت کردند و به عیادت آنها و مجرمان رفتند ـ به گروههای معاند و مخالف پول دادند که علیه نظام کارکنند ـ رای دادنهای کیلویی داشتند قیام و قعوشان کیلویی بود که طرح تصویب یا رد می‌کردند ـ این مجلس هیچ سودی نداشت هر وقت مجلس تعطیل بود جامعه هم آرام بود و هروقت که شروع می‌شد جامعه هم پرتنش و ناآرام بود. مشکلات درست می‌کردند. در یک جمع بندی اگر بخواهیم نمره بدهیم نمره مجلس ششم قطعاً زیر صفر است. امیدوارم مجلس هفتم با خیرخواهی و تلاشی که دارند اصلاحات واقعی را شروع کنند و مسائل را حل کنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 8:59  توسط نوری  | 

بین دو نماز حاج آقا طائی چند دقیقه درباره فتح خرمشهر صحبت کرد، البته از فرصت استفاده کرده و گریزی هم به آقای خاتمی زد و گفت:....شما این نامه اخیر آقای خاتمی را با عنوان «نامه‌ای برای فردا» خوانده‌اید. آخر تو مجری قانونی نه نظریه‌پرداز، تو در این نامه همه‌اش تئوری پردازی کرده‌ای. اجرای قانون با تئوری‌پردازی فرق دارد. الان امسال سال پاسخگویی است ما از شما می پرسیم تو، تو این7 سال که بعنوان مجری قانون بودی چکار کردی. ما از شما فقط سخنرانی دیده‌ایم نه کار و عمل. دیروز افتتاح همایش جهانی ملاصدرا بود ایشان رفته بود آنجا سخنرانی می‌کرد. صحبت در این همایش یک تخصصی و عملی درباره فلسفه می‌خواهد باید لااقل با فلسفه ملاصدرا آشنا بود. ایشان از روی کاغذ متن آماده شده‌ای را می‌خواند اما نمی‌توانست اصطلاحات و عبارات را حتی از روی کاغذ درست بخواند هی گیر می‌کرد.

تو برو کار خودت را بکن، الان برخی مسئولان فرهنگی که اصلاً صلاحیت ندارند مسئول شده‌اند. امیدواریم این مشکلات در آینده ان‌شاءالله حل شود... خدایا دشمنان اسلام را که در لباس بدل در برخی جاها هستند سرنگون کن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:4  توسط نوری  | 

بین دو نماز حاج آقا موسویان ـ جانشین حوزه ـ چند دقیقه‌ای صحبت کرد: برادران ببینید گاهی دستوری می‌رسد شما باید بجای این که بیایید اینجا سرکار، باید بروید جایی و یا کاری را انجام دهید. مثل همین چهارشنبه پیش که دستور آمده بود باید بیایید راهپیمایی، خوب ما اگر آن روز نرویم یا آن کار را نکنیم پول آنروز را که می‌گیریم حرام است. بعضی برادران روز چهارشنبه به جای اینکه بیایند راهپیمایی از ماشین پیاده شده و به خانه رفتند. ان‌شاالله ‌که کسی نیست اما من خودم دو نفر را دیدم که از ماشین پیاده شده و رفتند. این برادران بدانند پولی که آنروز می‌گیرند حرام است باید یک جوری جبران کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:42  توسط نوری  | 

امروز قصد کرده بودم تا شنبه بصورت داوطلبانه در دانشکده بمانم می‌خواستم ببینم پنج‌شنبه و جمعه‌های دانشکده چگونه است بچه‌ها چگونه‌اند و این روزها چکار می‌کنند. بعد از نماز با دو سه تا بچه‌های شهرستانی که در دانشکده می‌ماندند رفتیم آسایشگاه، تا حالا نرفته بودم و نمی‌دانستم چطور باید رفت. باید اشاره کنم که بین قسمت‌های اداری و کاری دانشکده و آسایشگاه سربازان حدود 2 کیلومتر فاصله بود که باید پیاده می‌رفتیم. به هر حال رفتیم آسایشگاه و چون خسته بودیم تا ساعت 6 خوابیدیم. بعد از این خواب که حسابی هم چسبید حالا موقعیت اینجا را که به «سایت سربازان» مشهور بود تشریح می‌کنم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:10  توسط نوری  | 

همچنان شانس با من بود و اسمم وارد لیست یگان نشده بود پس می‌شد دودر کرد. با شجاع رفتیم طبقه دوم ساختمان کلاسها و سری به سجاد زدیم. تو اتاق جنگ با یکی دو تا از سربازهای قسمتش پیدایش کردیم. فیفا 2002 بازی می‌کردند. اتاق بزرگی بود با میز جلساتی بزرگ که به راحتی سی نفر می‌توانستند پشت آن بنشینند. وسط میز خالی بود و کف اتاق را ما سه فرم مخصوصی که جهت کشیدن نقشه یا تشریح طرحی استفاده می‌شد ریخته بودند. نقشه‌های هوایی و جغرافیایی بزرگ و کوچک مختلفی روی دیوارها آویزان بود. شبیه اتاق جنگ بود اما حالا که جنگی نبود اتاق جلسات شده بود گاهی هم برخی کلاسها را در آن برگزار می‌کردند. میز و صندلی‌ها شیک و نو بود و همه محصول سیما چوب، این را از روکش نایلونی صندلی‌ها فهمیدم. مثل اینکه خیلی پرت افتادم، خلاصه بیست دقیقه‌ای پیش سجاد بودیم. آنها چون اسمشان وارد لیست شده بود برای تمرین به میدان صبحگاه رفتند و من هم سری به کتابخانه زدم چند تا از بچه‌های دیگر هم اینجا بودند نفهمیدم آنها چطور دودر کرده بودند. این به اصطلاح «دودر کردن» و یا «پیچوندن» هم داستان طولانی و جالبی داشت. که راه و روشهای مختلفش را به مرور خواهم نوشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 17:25  توسط نوری  | 

هر چه می‌گذشت با سرهنگ خودمانی‌تر می‌شدیم موقع صبحانه با تعارف کردن به من، سرصحبت را باز کرد. گفت: تفکرات برخی‌ها مانند سید ـ البته سید بچه خوبی است ـ قدیمی است یعنی مثل قدیم فکر می‌کنند معتقدند فرمانده باید مثل سرباز باشد مثل او بخورد و با او نشست و برخاست کند. اینها خوب است اما الان دیگر نمی‌شود اینطور بود به هر حال یک فرمانده با سرباز فرق دارد. اگر جبهه باشد بله ما حاضریم نان خشک را با سرباز بخوریم اما الان فرق دارد. می‌گویند حضرت علی (ع) نان خشک می‌خورد آن زمان چیزی نبود اما الان بعید می‌دانم بشود نان خشک خورد... بحث خیلی خوبی بود اما رفت و آمدهای مکرر بحث را قطع کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:36  توسط نوری  | 

نزدیک‌های ظهر ـ حدود ساعت 12 ـ آقای شکوری به شیرانی زنگ زد که بیاید دفتر. آمد من نمی‌شناختمش کیست و در کدام قسمت است، به هر حال با توصیه آقای شکوری قرار شد من با همکاری او کارهای روابط عمومی دانشکده را انجام دهیم. شیرانی بعد احوالپرسی سه چهار تا پوشه گذاشت روی میز و توضیح داد چکار کنم. در یک پوشه تاریخ و زمان شهادتها و عزاداری‌ها و در پوشه دیگر تاریخ و زمان تولدها و جشنهای کل سال مشخص شده بود. شیرانی توضیح داد که چند روز قبل از هر یک از این مناسبتها باید متن یا اعلامیه‌ای نوشته و برای تایپ به دبیرخانه تحویل دهم. تا برای روز موردنظر آماده کرده و بچسبانند. منظورش همان تبریک و تسلیت‌های کلیشه‌ای بود که همه جا مرسوم است، فرارسیدن ولادت... و یا سالروز رحلت و شهادت ... بگذریم.

بعد از این صحبتها وقتی آقای شیرانی می‌خواست برود متنی برای 17 ربیع‌الاول میلاد پیامبر و ولادت امام صادق (ع) نوشته بود به من داد تا برای تایپ به دبیرخانه ببرم. متن اینطور شروع می‌شد: «میلاد حضرت «ختمی‌مرتبط» محمد مصطفی آخرین پیامبر الهی...» بین راه متن را مطالعه کرده و اصلاحش کردم، خوب شد فهمیدم وگرنه آبرویمان رفته بود. تازه فهمیدم او زیر نامه‌ها را با عنوان «مسوول روابط عمومی دانشکده ستوان دوم پاسدار محمدرضا شیرانی» مهر می‌کرد. این هم از فعالیت‌های امروز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:5  توسط نوری  | 

 بین دو نماز یکی اعلام کرد: امشب کنگره «ستارگان کویر» یادواره سرداران و شهیدان استان یزد برگزار می‌شود دستهای سبز شما را به یاری می‌طلبیم و حضور سبزتان ... ـ از این ملودرام‌ها ـ در ادامه افزود: 45 نفر به سوالات مسابقه چند روز قبل پاسخ درست داده‌اند که از حاج آقا خواهش می‌کنم ده نفر را به قید قرعه انتخاب کنند. همه اینها بین دو نماز انجام می‌شد که خیلی طول کشید بنابراین عده‌ای نماز عصرشان را فرادی خوانده و رفتند. به هر حال حاج آقا ده نفر را انتخاب کرده و اسامی‌شان را خواند بعد اعلام اسامی همو اعلام کرد: در ضمن جوایز این برداران کعبه طلا، مدینه طلا، کربلای طلا و یک سری از کتابهای کنگره است.

ابتدا فکر کردم اشتباه شنیده‌ام چون اولین بار بود که چنین چیزی می‌شنیدم. بعد نماز رفتم ازش پرسیدم جوایز چی بود؟ گفت: کعبه طلا، مدینه طلا و کربلای طلا. گفتم: یعنی چه؟ گفت: کعبه و مسجدالنبی و حرم امام حسین را که از طلا ساخته شده جایزه می‌دهیم.

تعجب کردم اما چیزی نگفتم. فکر کردم بین مسجد گلی پیامبر و مسجدالنبی طلایی چقدر می‌تواند فاصله باشد. بگذریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:21  توسط نوری  | 

 نزدیک ظهر نامه‌ای از کتابخانه آمده بود که به آقای شکوری دادمش، در نامه آمده بود با توجه به ایام برگزاری نمایشگاه بین‌المللی کتاب، کتابهای پیشنهادی خود را برای خرید بنویسید. آقای شکوری نامه را بِهم داد و گفت: خودت آشناتر و واردتری کتابهایی که فکر می‌کنی لازم است برایشان بنویس.

نامه را به سید داده و گفتم: شما اینجا بودی و به کتابهای نظامی آشناتری، کتابهایی که فکر می‌کنی ضروری‌ترند بنویس. یک لیست چهل پنجاه تایی نوشته بود مثل کتابهای آموزش زبانهای عربی، انگلیسی و ... کتابهای کامپیوتر، آبها و ... یکی از کتابهایی که در لیستش توجهم را جلب کرد کتاب «آموزش زبان چینی» بود. پرسیدم: چرا چینی؟ گفت: چینی سخت است اما چین کشور جالبی است با 5/1 میلیارد نفر جمعیت علم خاص خود را دارد. زبان انگلیسی برای جهان غرب، عربی برای جهان اسلام و خاورمیانه، اما ما کشورهای مهمی مثل چین و هند را کلاً ول کرده‌ایم و هیچ‌شناختی از آنها نداریم ما باید زبان چینی را یاد بگیریم. می‌دانم خیلی سخت است و می‌دانم آنها این لیست را ببینند رویش خط قرمز می‌کشند. اما من پیشنهادش را دادم بالاخره باید یکی پیشنهاد داده و روزنه‌ای باز شود. برای ما که ادعای اسلام و پیشرفت داریم دانستن زبان چینی برای آینده حتماً لازم است بویژه از نظر نظامی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:22  توسط نوری  | 

امروز از  صبح متوجه شدم جناب سرهنگ و بقيه مسوولان دفتر فرماندهي خيلي برو بيا دارند كم‌كم از صحبتها فهميدم جلسه دارند و قرار است عده‌اي براي بازديد به دانشكده بيايند همه دستپاچه دنبال كارها و هماهنگي‌هاي لازم بودند. قبل از ظهر تو دفتر درباره نهار مهمانها صحبت مي‌كردند آقاي شكوري گفت: 25 نفر از دانشكده توپخانه، ده نفر از نيروي زميني و ده نفر هم خودمان هستيم. بعد از حساب و كتاب به محمدي ـ ظاهراً مسوول غذاي دانشكده بود هنوز نمي‌شناختمش ـ پيغام فرستاد كه چهل تا غذاي مخصوص برايشان بفرستد. بعد از ارسال اين پيغام بحث داغي ـ خيلي داغ ـ بين مسوولان دفتر در گرفته بود كه همراه نهار چي بدهند؟ يكي مي‌گفت: ميوه سيب باشد، يكي مي‌گفت: نه موز باشد بهتر است و غيره. بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه همراه غذا موز بدهند در آخر هم قرار شد ساعت 5/12 نهار داده شود يعني قبل از نماز. بعد از  اين تصميمات همه رفتند تا مقدمات نهار و ميوه را آماده كنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط نوری  | 

د: قفسه‌هاي مربوط به جبهه و جنگ و ادبيات دفاع مقدس از فقيرترين قفسه‌ها بود چيزي كه اصلاً انتظارش را نداشته و شوكه‌ام كرد. كل كتابهاي دفاع مقدس كتابخانه چهار قفسه بود كه در يكي از آنها فقط جلدهاي مختلف كتاب «سيري در جنگ ايران و عراق» قرار داشت. اگر بخواهم مقايسه كنم بايد بگويم کل كتابهاي جبهه و جنگ دانشكده پياده نيروزميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نصف كتابهاي يك پايگاه بسيج معمولي هم نبود. اين را به قطع مي‌گويم كه كتابهاي كتابخانه بسيج دانشگاه‌ما چندين برابر كتابهاي اينجا بود.

و اما آنچه مايه شگفتي‌ام شد اين بود كه كتابخانه حتي معروفترين و بهترين كتب دفاع مقدس را هم نداشت و از آن بدتر اينكه حتي كتابهايي كه از طرف مراكز خود سپاه چاپ شده بود نداشت. مثل بعضي از كتابهاي مركز مطالعات و تحقيقات جنگ و بسياري از كتب بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس و غيره، تازه اگر كتابهاي مراكز ديگر را ـ مثل دفتر ادبيات مقاومت حوزه هنري ـ ناديده بگيريم. آيا اين جاي شگفتي و شوكه شدن نداشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:9  توسط نوری  |