تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )
آقای شکوری زیر برگه انتقالم نوشته بود: «به پژوهش معرفی گردد». با همین برگه خودم را به جناب سرهنگ تیمور محمدلو ـ مسوول واحد نیروی انسانی ـ معرفی کردم. تا رفتم تو، مرا شناخت. چند لحظه‌ای مکث کرد و بعد از مطالعه برگه پرسید: فوق لیسانس چی داری؟ گفتم: فلسفه و کلام اسلامی. گفت: کی نوشته بروی پژوهش؟ گفتم: جناب سرهنگ شکوری دستور داده‌اند.

  گفت: پژوهش به درد تو نمی‌خورد کاری برای تو ندارند آنجا هم باید همین کارها ـ با دست به روی میز اشاره کرد و منظورش کارهای اداری بود ـ را انجام دهی. این کارها به درد تو نمی‌خورد. گفتم: نمی‌دانم ایشان نوشته‌اند.

  چند لحظه‌ای مکث کرد و زیر برگه‌ام ـ پایین پاراف آقای شکوری ـ نوشت: به گروه معارف معرفی می‌گردد. برگه را به دستم دادم و گفت: الهیات هستی آنجا به دردت می‌خورد برو شاید تدریسی چیزی داشته باشند.

  برگه را گرفته و آمدم بیرون. مستقیم رفتم گروه معارف، بجز یک ستوان دوم رسمی کسی در گروه نبود برگه را نشانش دادم خواند و گفت: چرا اینجا آمدی؟ گفتم: نمی‌دانم جناب سرهنگ محمدلو معرفی‌ام کرده است. گفت: تو به درد اینجا نمی‌خوری ما کاری نداریم که انجام دهی کارهای اداری هست که به دردت نمی‌خورد. ما گفته‌ایم یک سرباز دیپلم یا حداقل فوق‌دیپلم برای گروه می‌خواهیم تا کارهای اداری را انجام دهد. نامه ببرد نامه ثبت کند و از این جور کارها، آنها تو را فرستاده‌اند. جناب سرهنگ فرخی ـ مسوول گروه ـ هم به دانشکده هوایی منتقل شده است و الان جناب سرهنگ زاکانی فعلاً سرپرست گروه است باید با او صحبت کنم او هم بعید می‌دانم موافقت کند. دو سه جا تلفن کرد تا آقای زاکانی را پیدا کند. گوشی را که گذاشت و گفت: آقای زاکانی در حوزه هستند شما همین جا باش من می‌روم حوزه تا با جناب سرهنگ صحبت کنم، برمی‌گردم و نتیجه‌اش را بهت می‌گویم. او رفت و من نیم ساعت سه ربعی همانجا منتظر و علاف بودم اما نیامد من هم رفتم حوزه، وقتی آمده بیرون گفت: آقای زاکانی گفته ما شما را نمی‌خواهیم و لازم نداریم. و ادامه داد: شما برو معاونت نیرو، آقای زاکانی گفته من خودم به آقای محمدلو تلفن می‌کنم و همین را می‌گویم.

12/6/82 چهارشنبه

  حدود ساعت ده رفتم خدمت جناب سرهنگ محمدلو. هنوز نمی‌دانست مرا کجا بفرستد. ساعت 5/10 جناب سروان نادی ـ مسوول کارگزینی یا همان قسمت وظیفه و احتیاط ـ آمد. بعد از مشورت با جناب سرهنگ، خود آقای نادی بالای همان برگه قبلی‌ام نوشت: «به قسمت آموزش معرفی شود.» برگه را که داد پرسید چرا دیروز نیامدی؟ گفتم: دیروز کار داشتم نتوانستم بیایم. چیزی نگفت.

  با همان برگه به طرف قسمت آموزش حرکت کردم. بین راه خداخدا می‌کردم آموزشی‌ها قبولم کنند چون برگه معرفی‌ام دیگر جای پاراف نداشت. اگر اینها هم رد می‌کردند باید برگه جدید می‌گرفتم که این خود داستان دیگری داشت.

  به آموزش که رسیدم ساعت 5/11 بود. هیچ کدام از مسوولین قسمت تشریف نداشتند. برگه را به مسوول دفتر جناب سرهنگ نجاریان ـ مسوول قسمت آموزش ـ دادم. گفت: الان که هیچ کس نیست همه رفته‌اند دانشگاه امام حسین، باید منتظر باشی تا برگردند. در این فرصت انتظار با هم آشنا شدیم و گپی زدیم. در آخر گفت: اینها امروز دیگر برنمی‌گردند دانشکده، علاف نشو برو شنبه بیا.

  افتاد شنبه، باید تا شنبه منتظر می‌ماندم تا حضرات تشریف آورده و ببینم مرا می‌پسندند یا نه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:12  توسط نوری  | 

  سری هم به قسمت نمایندگی ولی فقیه زدم که در اینجا به اسم «حوزه» معروف بود. اطلاعیه‌های زیادی در تابلو اعلانات راهرو نصب شده بود. مهم‌ترین شان این بود: برادرانی که می‌خواهند برای مجلس هفتم کاندیدا شوند از 31/5/82 به مدت 48 ساعت فرصت دارند بیایند و استعفا دهند.

  حالا که صبحت از نمایندگی شد این را هم اضافه کنم که ظاهراً آقای شکوری در دوره ششم از شهرستان نقده ـ بچه آنجا بود ـ کاندیدا بوده اما رای نیاورده است. مطلب دیگری نبود. نزدیک ظهر جسته و گریخته فهمیدم که جناب سرهنگ دستور داده‌اند مرا به قسمت پژوهش منتقل کنند اصلاً نمی‌دانستم، خود جناب سرهنگ هم از صبح به نیروی زمینی رفته و هنوز برنگشته بود.

  موقع نماز طبق معمول هر هفته نشریه «صبح صادق» را به صورت رایگان توزیع می‌کردند. من هم گرفتم، به قول معروف مفت باشد کوفت باشد. نشریه را محمد خسروی ـ فوق لیسانس سیاسی ـ افسر معاونت سیاسی حوزه توزیع می‌کرد. بد نیست بدانید علاوه بر صبح صادق، روزنامه «جمهوری اسلامی» تنها روزنامه‌ای بود که هر روز صبح به همه قسمتها و مسوولین داده می‌شد. خوب روزنامه‌ جمهوری اسلامی هم باید خواننده‌ای داشته باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:46  توسط نوری  | 

  یکی از بدترین مشکلات ما این بود که بچه‌ها بویژه سربازهای تحصیل کرده و مسوولین هم دیگر را نمی‌فهمیدند. اصلاً نمی‌توانستند با هم ارتباط برقرار کنند. هیچ کدام غرض و مرضی نداشتند و یا عمدی در کار نبود بلکه علتش این بود که هر کدام در دو دنیای کاملاً متفاوت تنفس می‌کردند. همین عدم تفاهم و ارتباط علت اصلی بسیاری از مشاجرات، کینه‌ها و عقده‌ها می‌شد که تاثیرات بسیار بدی در ذهن و روحیه هر دو طرف بویژه سربازان می‌گذاشت.

  امروز یکی از بچه‌ها به یکی از مسوولین یگان گفته بود: ببین هر کاری می‌خواهید بکنید ما فوقش 2 سال در اینجا در اختیار شما هستیم اما بعد که تمام شد شما یک عمر در اختیار ما هستید ما هر جا که باشیم و کارتان با ما بیفتد آن وقت بهتان می‌گوییم.

  و یا یکی دیگر از بچه‌ها چندی قبل ـ نمی‌دانم چه مساله‌ای برایش پیش آمده بود ـ می‌گفت: من فردا هر جا که باشم اگر کسی به اسم «قدرتی» کارش به من بیفتد دهنش را صاف می‌کنم. برای فرق نمی‌کند چه تیپی باشد کی باشد فقط کافی است اسمش «قدرتی» باشد، بیچاره‌اش می‌کنم. جناب سرگرد قدرتی جانشین یگان قرارگاه بود. نمونه عالی مسوولینی که از یک طرف بخاطر مسوولیتش هر روز سرکارمان با او بود و از طرف دیگر بین دنیای او و ذهن و زبان بچه‌ها از زمین تا آسمان فاصله وجودداشت، حتی یک وجه اشتراک هم بین بچه‌ها و او وجود نداشت تا بتوانند دو کلمه با هم حرف بزنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:22  توسط نوری  | 

امروز جناب سرهنگ احمدیان ـ فرمانده یگان قرارگاه ـ همه سربازها را بسیج کرده بود تا محوطه دانشکده را نظافت کنند. هر 5ـ6 سرباز زیرنظر یک افسر تا ساعت 5/9 مشغول نظافت دانشکده بودیم هر نفر یک کیسه زباله مشکی بزرگ دستمان بود، می‌چرخیدیم و آشغالها را جمع می‌کردیم. ...

من نبودم اما حوالی ظهر جناب سرهنگ احمدیان به اتاق افسر جانشین آمده و به نیما گفته بود: من یک کپی از لیست ورود و خروج مسوولین دانشکده می‌خواهم. نیما گفته بود: لیست دست جناب سرهنگ شکوری است و پیش من نیست. چند دقیقه بعد دوباره آمده بود باز نیما گفته بود: لیست اینجا نیست شما به آقای شکوری بگویید اگر اجازه دادند یک کپی برایتان می‌زنم.

  جناب سرهنگ احمدیان فکر کرده بود نیما لیست را دارد اما نمی‌خواهد بدهد به نیما گفته بود: باشد ما هم با شماها همین‌طور برخورد می‌کنیم.

  نیمای بیچاره از این جمله جناب سرهنگ حسابی ترسیده بود و بعد از تعریف این قضیه می‌گفت: می‌ترسم با من لج کرده و در یگان اذیتم کند. تا ظهر دل تو دلش نبود کمی دلداری‌اش دادم بهتر شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:18  توسط نوری  | 

... وضعیت موجود

  اولین گام در حل هر مشکلی شناخت درست و درک صحیح آن مساله است. آیا ما واقعا سرباز را می‌شناسیم؟ و آیا شرایط روحی و روانی و مشکلات سربازان تحت امر خود را درک کرده و بدان توجهی داریم؟ برای شناخت وضعیت موجود نگاه مختصر به یک تحقیق ضروری است. طبق نظرسنجی انجام شده از سربازان وظیفه توسط مرکز مشاوره دانشکده در پاییز 1381 وضعیت موجود چنین است: (1)

  ـ 44٪ سربازان آینده خود را سیاه و تاریک دیده و در فکر خودکشی هستند.

  ـ 69٪ سربازان از کسانی که زور می‌گویند، مسئولین مستقیم، مسئولین یگان، دژبانی و فرماندهی ناراضی هستند.

  ـ 39٪ عوامل اقتصادی و مالی مهم‌ترین عامل نگرانی‌شان است.

  ـ 36٪ سربازان، بیدارباشهای همراه با داد و فریاد در صبح، رژه و پست، توهین و بی‌توجهی به سرباز توسط مسئولین یگان و دژبانی، ممنوع الخروج شدن و محیط پادگان، دومین عامل نگرانی‌شان می‌باشد.

  ـ 62٪ سربازان، دوران خدمت، مواجه شدن با مسئولین یگان، رژه، ممنوع‌الخروج شدن، عدم تفاوت بین سرباز و افسر، سخت‌گیری بی‌مورد ژبانی و راحت نبودن، خاطره بدشان است.

  ـ 37٪ سربازان عدم امکانات رفاهی و مشکلات خدمت، 33٪ آینده مبهم، دوری از وطن، مشکلات اقتصادی و ازدواج، 19٪ مسائل مربوط به مسئولین و بی‌برنامگی و 11٪ افکاربیهوده، باعث وحشت و نگرانی‌شان می‌شود.

  * و چند سوال را عینا می‌آورم:

  • چه چیزی بیشتر از همه شما را خوشحال می‌کند به عوامل آسایش در محیط خود اشاره کنید؟

  ـ 39٪ به موقع مرخصی دادن، بودن در کنار دوستان و همشهریان، بودن در کنار خانواده، انتقال به محل سکونت.

  ـ 30٪ خوب برخورد کردن با سرباز، عدالت داشتن، پست در وسط هفته نه آخر هفته، پایان خدمت، معافیت ازپست و آمار، ندیدن مسئولین یگان.

  ـ 14٪ آب خنک در سایت، نبودن صف طولانی در آشپزخانه، سکوت و خاموشی در شب

  • اگر شما مدیر مجموعه نظامی بودید مهم‌ترین اقدامتان برای سربازان چه بود؟

  ـ 36٪ دید مثبت، احترام و حل مشکلات، ندادن وعده‌های پوچ، منطقی بودن

  ـ 31٪ حل مسائل مربوط به مرخصی، اصلاح امور یگان (پست و رژه)

  ـ 21٪ دایر کردن کلاسهای آموزشی، فرهنگی، تربیتی، ورزشی

  • هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو:

  ـ 24٪ خودکشی، هشدار به آزاردهندگان سرباز، لگدمال کردن شخصیت سرباز، لزوم ارزش دادن به سرباز.

  ـ 24٪ توجه به حرف سربازان، عمل بیشتر از شعار، تقسیم عادلانه پست، تفاوت بین افسران و سربازان.

  ـ 24٪ رسیدگی به مشکلات خانوادگی و دیدار با آنها، انتقال به شهرستان، دلتنگی برای خانواده، عدم در اختیار گذاشتن آیین‌نامه، فراهم کردن امکانات تفریحی برای سربازان.

  ـ 20٪ اتمام دوران خدمت، منت نکشیدن برای خدمت، مرخصی زیاد.

  این اعداد گویاتر از هر چیزی شرایط موجود و اوضاع سربازان را بیان می‌کند:

  ـ درصد بسیار بالایی 45٪ از سربازان در فکر خودکشی هستند.

  ـ مشکلات مالی و اقتصادی یکی از مهمترین مشکلات سربازان است.

  ـ مسئولین یگان و دژبانی یکی از مهمترین مسائل سربازان است و هر جا نام مسئولین یگان می‌آید بالاترین درصدها را به خود اختصاص می‌دهند.

  ـ نحوه پست دادن، رژه و بیدار کردنها و ... یکی از نگرانی‌های عمده سربازان است. چنانکه مساله فشردگی و تبعیض در پست‌های نگهبانی یکی از مهمترین اعتراضات سربازان است که همیشه در گزارش افسر جانشین‌ها تکرار می‌شود.

  ـ نگاهی مجدد به آخرین سوال ـ هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو ـ مشخص می‌سازد این، اصل پست دادن، رژه و حتی کارهای روزمره نیست که باعث نگرانی سربازان می‌شود بلکه علت اساسی نارضایتی سربازان که حتی باعث خودکشی نیز می‌گردد بی‌عدالتی‌ها، تبعیض‌ها، عدم احترام به سرباز، عدم ارزش و شخصیت قائل شده برای سرباز، عدم توجه و درک سربازان، برخوردهای نامناسب و نادرست با آنها و فقدان تفاهم و درک متقابل مسئولین و سربازان است.

  ـ درصد قابل توجهی از سربازان خواستار دایر کردن کلاسهای آموزشی، فرهنگی، ورزشی و فراهم کردن امکانات تفریحی هستند. یعنی عملی کردن برنامه‌ها و آیین‌نامه‌های فرهنگی و طرحهای اوقات فراغت موجود در این زمینه است که متعاقبا اشاره خواهد شد.

  ـ جالب است مسائل جزئی و بسیار کوچکی چون نداشتن آب خنک،‌صف طولانی در آشپزخانه و ... درصد نسبتا زیادی ـ 14٪ـ از مشکلات سربازان ما را تشکیل می‌دهد.

  ـ 24٪ سربازان خواهان در اختیار قرار دادن آیین‌نامه بوده و از بی‌خبری و نداشتن آن ناراضی‌اند. این درصد بسیار بالایی است که نشان از هوشیاری، رشد و فهم سربازان دارد. و موید این نکته است که هر چند سربازان به ظاهر ساکتند و بهتر بگوییم مجبورند که خاموش باشند اما خیلی چیزها را درک کرده و می‌فهمند.

  ـ و نکته آخر، آیا وضعیت و این آمار و نظرسنجی تامل برانگیز و مسئولیت آور نیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 8:40  توسط نوری  | 

و اما امروز یک اطلاعیه جدید در تابلو اعلانات دفتر و قسمتهای دیگر نصب شده بود.

  ـ اطلاعیه از طرف حوزه نمایندگی ولی فقیه در دانشکده صادر شده بود با عنوان «پیش‌گیری از تخلفات دینی، اخلاقی و سیاسی»:

  رعایت موارد زیر برای همه (دانشجو، سرباز، افسر، کارکنان پیمانی، خرید خدمت رسمی و...) الزامی است.

  1ـ عدم کوتاهی بیش از حد متعارف محاسن (تیغ یا ماشین صفر و یک)

  2ـ باز نکردن فرق موی سر از وسط

  3ـ نگذاشتن ریش پرفسوری

  4ـ پرهیز از شوخی‌های زشت و رکیک و دور از شأن یک پاسدار.

  5ـ اهانت به مقدسات دینی و مذهبی

  6ـ ابراز یا ترویج اعتقادات انحرافی

  7ـ انجام فعالیت‌های ممنوعه سیاسی

  8ـ نپوشیدن پیراهن آستین کوتاه

  این اطلاعیه صادر شده بود اما ما ساعت 2 موقع رفتن جناب سروان امانی ـ مسوول دژبانی دانشکده ـ را دیدیم که با آستین کوتاه وارد دانشکده شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:5  توسط نوری  | 

باز هم رفتم سراغ جناب سرهنگ محمدلو، دو سه هفته‌ای بود که دنبالش بودم. صبح که پیشش بودم گفت: ببین پرونده‌هایی که ما در قسمت قضایی داریم هیچی ندارد فقط گزارش پزشکی قانونی و برگه تشخیص هویت طرف را دارد. بیا من خودم علل خودکشی‌ها را برایت می‌گویم. بالاخره برای چندمین بار برای ساعت 15/3 امروز قرار گذاشتیم. مجبور شدم در دانشکده بمانم. ساعت 15/3 که رفتم گفت: جناب سروان ساعت 5/3 برای من یک جلسه گذاشته‌اند من 12 دقیقه‌ می‌توانم در اختیار شما باشم. روبرویش اما این طرف میز نشستم و او شروع کرد: من در ده دقیقه برایت علل خودکشی‌ها را توضیح می‌دهم تو خودت بنویس. تو می‌توانی از گفته‌های من یک کتاب بنویسی.

  مشتاق بودم بشنوم که در ده دقیقه چه می‌خواهد بگوید با گوشی شنوا و دهانی باز به دهان مبارکش چشم دوختم، ببین من بعد از 23 تجربه در جاهای مختلف به این نتیجه رسیده‌ام که خودکشی سربازان دو عامل دارد: اول عامل درونی دوم عامل بیرون. عامل درونی توهین سربازان به همدیگر است که باعث خودکشی و دیگرکشی می‌شود.

  عامل بیرونی ـ‌ بیرون از محیط نظامی ـ عشقهای نافرجام است که فرد در بیرون اول عاشق می‌شود اما چون به هم نمی‌رسند دست به خودکشی می‌زند.

  کلش همین است حالا خودت از این می‌توانی کلی مطلب بنویسی. ده دقیقه ما هم تمام شد.

  این بود جلسه ما با جناب سرهنگ تیمور محمدلو مسوول واحد نیروی انسانی دانشکده، که حدود یک ماه تمام پیگیرش بودم. با چنان آب و تابی هم می‌گفت که انگار به چه کشف بزرگی نایل شده است. من ابله هم نشسته بودم و مثل دیوانه‌ها به او نگاه می‌‌کردم. تعجب کرده بودم از اینکه موضوعی به این مهمی را چقدر سرسری گرفته و چه راحت از کنارش می‌گذرند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:21  توسط نوری  | 

دیروز نرفتم اما امروز وقتی وارد دانشکده شدم بچه‌ها جلو دژبانی جمع شده بودند تا بروند صبحگاه. جسته و گریخته صحبت از تشییع جنازه بود. پرسیدم چیه؟ تشییع جنازه کیه؟ یکی از بچه‌ها گفت: تشییع جناره علی کمالی‌ گفتم مگر چی شده؟ گفت: خودشو زده. در جا خشکم زد. سنگینی و ناباوری این حادثه را هنوز می‌شد در صورت بچه‌ها دید. هیچ کس باورش نمی‌شد علی کمالی این کار را بکند. همه وقتی این خبر را شنیده بودند ـ چنانکه خودشان می‌گفتند ـ ذهنشان متوجه دو نفر دیگر شده بود. لیسانس زبان بود و خبرنگار و مترجم یکی از روزنامه‌های ورزشی. آنطور که تعریف کردند پنج‌شنبه ساعت 10 صبح نوبت پست نگهبانی‌اش بوده. 

  جنازه‌اش را پنج‌شنبه برده بودند پزشکی قانونی برای آزمایش، و امروز قرار بود تشییع شود. ابتدا قرار بود 7ـ8 نفر از افسرها بروند اما آقای تولایی ـ معاون هماهنگ کننده دانشکده ـ که آمد بعد از صحبت بچه‌ها گفت: نه هر کس که می‌خواهد برود. اکثر بچه‌ها که دیروز آمده و خبردار شده بودند لباس شخصی همراه آورده بودند اما کسانی مثل من که دیروز نیامده بودیم با همان لباس نظامی رفتیم چاره‌ای نبود. بعد ازهماهنگی‌های لازم با ماشین‌های خود بچه‌ها راه افتادیم. منزلشان نارمک بود. وقتی رسیدیم جلو منزل و کوچه‌شان پر اعلامیه ترحیم و پارچه‌های سیاه بود. شلوغ هم بود. نیم ساعتی منتظر شدیم تا جنازه رسید جنازه را اول بردند داخل و نیم ساعتی هم آنجا عزاداری کردند. مادر و خواهرش خیلی گریه و زاری می‌کردند خودشان را می‌زدند جیغ می‌کشیدند. صحنه ناراحت‌کننده ای بود. بالاخره جنازه را از در منزل تا سر کوچه تشییع کردند و آنجا داخل آمبولانس گذاشته و به طرف بهشت زهرا حرکت کردند. در بین عزارداران دو سه نفر مثل من لباس نظامی داشتند که کاملاً توی چشم می‌زد. موقع تشییع داخل کوچه یکی از خواهرانش وقتی دید من لباس سربازی دارم به طرفم آمد ـ صورتش پر از خراش و زخم بود ـ و با بی‌تابی می‌گفت: تو افسری، تو افسری! ـ من که یک لحظه دست و پایم را گم کرده بودم نمی‌دانستم چه بگویم ـ داداش من هم افسر بود برادر من هم از این ـ به درجه‌هایم اشاره کرد ـ ستاره‌ها داشت. اما حالا دیگر ندارد. این لباس را دیگر نمی‌خواهد. دیگر لباس سربازی به دردش نمی‌خورد... تا سرکوچه که جنازه داخل آمبولانس گذاشته و ماشین حرکت کرد همچنان خطاب به من صحبت می‌کرد.

  اینجا فهمیدم که بین اقوام و عزاداران گفته‌اند که تصادف کرده و مرده نه اینکه خودکشی کرده باشد ما هم به هرکس که سوال می‌کرد همین را می‌گفتیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:29  توسط نوری  |