اينها هم شق القمري براي سپاه نخواهند کرد چون اساساً سپاه را نميشناسند و «سپاهي بودن» را نميفهمند يعني چه؟ پرسنلي هستند که صبح بيايند و ظهر تشريف ببرند همين. اين دو عامل باعث شده بود مجموعه سپاه لخت و کرخت شده و ديگر از آن نهاد پويا و انقلابي سالهاي اوليه خبري نباشد. و حال چه بايد کرد؟
بايد نمرات کل دورهشان را در کارنامةهاي مربوطه مينوشتيم. همان کارنامههايي که مدتي قبل اشتباه درآمده بود و رضا مجبور شد دوباره کارنامههاي جديد طراحي کند. حالا طراحي و تکثير شده بود.
اين دستور جناب سرهنگ بود از طرف ديگر فروغي ميخواست دنبال کار حق ماموريتها باشم و باشيم، مانده بودم اين وسط چکار کنم. به فروغي گفتم: سلماني اينطور گفته. گفت: او براي خودش گفته بيا برويم اينها را انجام بدهيم و رفتيم. قبل از ظهر موقع برگشت ما بالاخره دعواي لفظي بينشان صورت گرفت. آقاي سلماني فروغي را به اتاق صدا زد و ميگفت: آن کار مال قسمت مالي است و به ما مربوط نيست. کارهاي خودمان روي زمين مانده. شما هر روز صبح ميآيي و به ما مربوط نيست. کارهاي خودمان روي زمين مانده. شما هر روز صبح ميآيي لباس عوض ميکني و ميروي، اصلاً معلوم نيست کجايي، دوباره ظهر ميآيي لباس عوض ميکني اصلاً سرکارت نيستي.
و فروغي داغ کرد: آن کارها که مانده مال قسمت من نيست مال قسمت شماست چرا من انجام بدهم. اين کارها ـ حق ماموريتها ـ کار من است شما هم مسوول من هستي دستور بده که انجام ندهم من هم نميکنم. براي من که نيست. آنروزهايي هم که من 7ـ8 ساعت سرپا کار ميکردم کسي نبود بگويد تو کار ميکني حالا ميگويند فروغي صبح ميآيد و ظهر ميرود. چرا آن روزهاي اوج امتحانات کسي هيچي نميگفت و... ادامه داشت که ما رفتيم نماز. ما در حال نوشتن کارنامهها کاملاً صدايشان را ميشنيديم.
جناب سرهنگ محمدلوـ مسوول سابق واحد نيروي انسان که دافوس قبول شده و رفته بود ـ جز آخرين نفرات بود که امروز براي امضاء فرمش آمده بود. امضاء کرد ووقتي مقدار حق ماموريتش را ديد جوش آورد. پنج روز ماموريت داشت که براي هر روز 8 هزار تومان ـ يعني آخرين مقدار حق ماموريت ـ ميگرفت، ميشد چهل هزار تومان. جوش آورده بود و خطاب به من ميگفت: اين چه وضعي است، چقدر کم دادهاند کي اينها را نوشته؟
تا اينجا جوشش قابل کنترل بود اما تورقي کرد و تا چشمش به فرم يکي ديگر افتاد که حق ماموريتش بيشتر از او بود، سر رفت: بيا اينجا را نگاه کن، اين چه مملکتي است که سرهنگش بايد چهل هزار تومان و يک گروهبان 56 هزار تومان بگيرد... و حرف زد و حرف زد. حدود ده دقيقه از اين و آن ور گفت. جالب بود 56 هزار تومان آن بنده خدا را ديد اما مدتش را نديد که او 8 روز در ماموريت بوده نه پنج روز.
من هم فقط ميشنيدم وقتي کمي آرام شد گفتم: من اصلا خبر ندارم نميدانم اينها را کي نوشته، مبلغش دست ما نيست، ما فقط ليست برداري ميکنيم.
بعد که رفت دوباره نگاهي به فرمها انداختم. جالب است که بدانيد زير همه فرمها امضاء خود حضرتش بود. اين فرمها زمان مسووليت او صادر شده و امضاء او بعنوان مسوول معاونت نيرو انساني زيرش بود. چرا که اردو تابستان برگزار شده بود و آن زمان هنوز دافوس نرفته بودند. بگذريم.
و يک بازداشت ديگر، ظهر جلو دژباني فهميديم محمد گودرزياني هم از سوي مسوولش بازداشت خورده است. از خودش پرسيدم گفت: شلنگ آب را آورد و انداخت توي اتاق، و گفت اينجا را بشوي و نظافت کن. من هم نظافت کردم. اما بعدش رفتم و با جناب سرهنگ صحبت کردم، صحبت که نه بگو مگو. بهش گفتم: اگر تحصيلات من که به تبع آن اين درجه را به من دادهايد ارزش ندارد پس درجه شما هم که سرهنگ هستيد ارزشي ندارد. و از اين حرفها.
برداشت خودش اين بود که: براي حالگيري من اين کار را کرده چون ما تو قسمت سرباز داريم و هر روز او نظافت ميکند. و من بيشتر از اين ناراحت شدم که احساس کردم عمداً اين را کرد. ظاهراً قبلاً هم يکي دو بار مجادله لفظي کرده بودند يعني مجادلهشان سابقه داشت.
گودرزي فوق ليسانس شيمي داشت و در قسمت طرح و برنامه تحت مسووليت جناب سرهنگ معروفي خدمت ميکرد. من از سابق و لاحق ماجرا چيزي نميدانستم اما با شناختي که از گودرزياني داشتم نظرم اين بود که اگر جناب سرهنگ مقصر بوده خود او هم بيتقصير نبوده، چون اخلاق تندي داشت و زود از کوره در ميرفت. و الله عالم.
تا يادم نرفته اضافه کنم امروز يکي از سوژههاي صحبتهاي بچهها امتحان قرآن بود. اعلام کرده بودند همه سربازان بايد بيايند امتحان قرآن بدهند. هر روز سربازان يک قسمت، و ساعت 5/2. در صحبتها يکي از پيشنهادات بچهها اين بود که عمداً غلط غلوط بخوانيم تا کلاس قرآن برايمان بگذارند اين طوري دو سه هفته از رژه و کار قسمت خلاص ميشويم.
اين را داشته باشيد، اما از طرف ديگر ما در کتابهاي مختلف جبهه و جنگ و در خاطرات فرماندهان زمان جنگ خوانده بوديم که آنها موقع تمرينات رزمي امکان نداشت دستوري به نيروها بدهند و خودشان جلوتر از همه آن را انجامش ندهند. چنين چيزي را کسي نديده بود و فکرش را هم نميکرد. حتي در خاطرات داريم وقتي حاج احمد متوسليان فرمانده لشکر 27 محمدرسولالله (ص) بود وهمت يکي از فرمانه گردانهايش. يک بار همت خطاي کوچکي کرده بود که حاج احمد دستور داده بود سينهخيز برود. زمين پادگان دو کوهه از باران شبانه خيس و چالههاي ميدان پر آب شده بود. همت ميخواست دودره بازي در بياورد اما حاج احمد با پا هلش داد داخل چاله آب و گفت: درست سينهخيز برو اينطوري، و خودش زودتر از او شروع کرد به سينهخيز رفتن، روي زمين خيس ميدان صبحگاه و چالههاي آب.
همه اينها را ميگويند اخلاق فرماندهي. يا آنها افسانه است و يا اينها ... چه بگويم. بگذريم.
ـ صحبت از درسها و نمرات شد حسين که با سابقهترين ما در قسمت امتحانات بود تعريف ميکرد: بعضي وقتها نمرات اينجا گم ميشود و ما از خودمان نمره ميدهيم. يکبار نمرات دوره کارداني گم شده بود با يوسف خودمان نمرهها را دوباره گذاشتيم. يکي آمده بود که من 14 شده بودم چرا حالا شده 18. گفتيم: برو بابا حالا ناراحتي که نمرهات زياد شده. و يا خيلي وقتها آنهايي که نمره نياوردهاند از خودمان نمره ميدهيم.
ـ سيدحسين ميرزاده هم آمده بود فرمش را امضاء کند. وقتي رفت من هم پشت سرش راه افتادم تا قوري را از دستشويي بغل ساختمان آب کنم براي درست کردن چاي. سيد بيرون ساختمان با يکي ديگر درباره حج رفتن و مسوولين دانشکده صحبت ميکرد و به شدت از حج رفتنهاي مکرر حضرات ناراحت بود. ميگفت:... خود امام اصلاً مکه نرفته شايد يک بار بيشتر نرفته باشد و يا آقا هنوز مکه نرفته اما بعضي آقايان اينجا 15 تا 20 بار حج رفتهاند. آيا اين حج درست است؟ ... من فقط هين قدرش را شنيدم و رد شدم حجشان مقبول و سعيشان مشکور. تا يادم نرفته بگويم که جناب سرهنگ يارمحمدي ـ جانشين قسمت ما ـ تازه از حج برگشته بود. و همين ديروز جناب سرهنگ زارعي ـ مسوول قسمت برنامهريزي ـ را براي عمره بدرقه کرديم. رسم بود هر کس ميخواست عمره برود علاوه بر مدت حج، يک هفته قبل و بعد از حج هم مرخصي ميگرفتند. به عبارتي عمره آقايان عملاً يک ماه طول ميکشيد.
بعد از اين همه مدت تازه امروز ظهر فهميدم بعضي افسرهايي که بچه شهرستانند و شبها در آسايشگاه ميمانند پست افسر نگهباني بچههاي ديگر را هم تقبل ميکنند، شبي دو هزار تومان. پول ميگيرند و پست ميدهند. پس داد و ستد پست نگهباني هم داشتهايم و من نميدانستم، خوب اين هم يک نوعش بود هر دو طرف هم راضي بودند.
از کتابخانه که آمدم بيرون با افشين رازقي براي مصابحه با جناب سرهنگ احمديان به دفتر يگان رفتيم. مصاحبه براي شماره جديد نشريه «پيام پاسدار وظيفه» بود. نشريه «پيام پاسدار وظيفه» نشريهاي بود مثلاً براي سربازان، نشريه که چه عرض کنم گاهنامهاي بود که چاپش هيچ حساب و کتاب نداشت و بين دو شمارهاش گاه چند ماه فاصله ميافتاد. فعلاً همه کارهاش افشين بود يعني نشريهاي کاملاً يک نفره. براي همين نه مطلب بدردبخوري داشت، نه کيفيت درستي ـ چند برگ بود که فتوکپي زده ميشد ـ و نه سربازي آن را مطالعه ميکرد. فقط يک چيزي بود که گاهي 20ـ30 نسخه فتوکپي شده و به هم منگنه ميشد. مصاحبه با جناب سرهنگ احمديان هم مصاحبه بدرد بخوري نشد. چون هم افشين سوالات جزئي و بيخودي ميپرسيد و هم جناب سرهنگ درست جواب نميداد.
ـ افشين پرسيد: چرا افسرها بايد رژه بروند وقتشان اينطوري تلف ميشود؟
جناب سرهنگ احمديان: من يک جمله ميگويم، اين تدبير سردار فرماندهي محترم است و هر تغييري که بخواهد بشود بايد ايشان دستور بدهند از عهده ما خارج است. اين جواب رسمياش بود اما به صورت خودماني گفت: من خودم با اين کار مخالفم. يعني چه که يک فوقليسانس با آن همه تحصيلات و تخصص بيايد پابکوبد. يک، دو ـ يک دو. و بعد تاکيد کرد که اينها را ننويسيد اگر نوشتيد من تکذيب ميکنم. پاسخ من براي اين سوال همان جمله قبلي است که اين تدبير سردار فرماندهي محترم است. بقيهاش را ننويسيد اگر بنويسيد ـ با خنده ـ پدر مرا در ميآورند. [اين عين جملات اوست].
يکي از سربازهاي عادي برگه خروجش را که بايد جناب سرهنگ احمديان امضاء ميکرد خودش امضاء زده بود اما بر اثر يک اشتباه کوچک دژبانها فهميده و گرفته بودنش. امضاءها و پارافنامههاي سرهنگ احمديان به صورت واي انگليسي برعکس بود (y)
اما اين بخت برگشته امضاء را برعکس به صورت واي انگليسي (y) زده بود. همين سوتي کوچک لوش داده بود. سرنوشتش را نفهميدم.
هماهنگي در تاخيرها و نرفتنها هم روشي بود که زياد استعمال داشت مثلا تمرين رژه ساعت 9 تمام ميشد اما همه سربازهاي قسمت هماهنگ ميکردند که تا ساعت 5/9 يا 45/9 دقيقه هيچ کس قسمت نرود. اين فاصله را آزاد بودند که هر کار دوست دارند بکنند فقط اطراف قسمت آفتابي نشوند. چون اگر يک نفر ميرفت مسوولين قسمت ميفهميدند رژه تمام شده و اگر بقيه زياد دير ميرفتند با گير دادنها مواجه ميشدند. حتي بچهها در سايهاي جمع ميشدند و نيم ساعت سه ربع جوک و چرت و پرت ميگفتند بعد همگي با هم قسمت ميرفتند.
او گفت: خوب پس... ما يک نفر را ميخواهيم که کامپيوتر بلد باشد. او رفت کلاس و ما برگشتيم کارگزيني.
حالا چرا ما اين را گفتيم چون در همين يکي دو روز بچههاي دورههاي قبلي به ما رسانده بودند که اگر بگوييد کامپيوتر بلديم فوراً ميگذارند آنجا هر روز تا ظهر نامه و جزوه تايپ کنيد دهنتان صاف است. چون تنها تصور اينها از کامپيوتر نامه تايپ کردن است. و اين تجربه به کارمان آمد. جالبتر اينکه بدانيد بچهها تمام اين تجربيات و ريزهکاريها را همان دو سه روز اول بصورت سينهبهسينه و شفاهي در اختيار نيروهاي تازه وارد قرار ميدادند، همان دو سه اول که هنوز قسمتشان مشخص نبود و جلو کارگزيني علاف بودند.
اگر بخواهم چرايي اين مساله را خلاصه کنم هيچ جملهاي گوياتر و بهتر از اين جملات بچهها نيست: براي چه و براي که کار کنيم؟ مگر ديوانهايم؟ خودشان کار نميکنند ما برايشان کار کنيم. فقط اين دو سال لعنتي يک جور تمام شود برويم. به ما چه؟