تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )

داغ‌ترين خبر امروز اين بود که برادر خانم جناب سرهنگ محمدي ـ مسوول لجستيک دانشکده ـ با اسلحه او خودکشي کرده است خبر حيرت‌آوري بود. ظاهراً کنکور ردي بوده و وقتي خانه خالي‌گير مي‌آورد تير خلاص را مي‌زند.

در چنين مواقعي رسمي‌ها سعي مي‌کردند سربازها از ماجرا بو نبرند اما سربازها به خاطر شبکه شفاهي و غيررسمي قويي که داشتند خيلي سريع‌تر از بسياري از رسمي‌ها با خبر مي‌شدند.

حسين مي‌گفت: ديروز موقع رفتن، چند نفر از رسمي‌ها توي سرويس جوري صحبت مي‌کردند که من منظورشان را نفهمم. من گفتم منظورتان قضيه آقاي محمدي است. همه خنديدند و گفتند: حالا که مي‌داني پس هيچي، و صحبتها بلند و علني شد. نمونه ديگر اين مساله دزديده شدن مدارک و اسلحه سردار قبلي بود. چند وقت پيش تمام مدارک، کيف و اسلحه سردار عباسيان را از ماشينش زده بودند. خبري نشد و نشد تا اخيراً خبر رسد که طرف مدارک و کيفش را پس فرستاده اما اسلحه را نگه داشته است خوب حتماً لازم داشته است.

و اما دو خبر ديگر:

خبر بد اينکه دو سه روز قبل دو تا از سربازها با قرض اقدام به خودکشي کرده بودند که خوشبختانه به موقع سر رسيده و به بيمارستان مي‌رسانند. هر دو نجات يافتند. طبق نقل از شکم يکي شان 17 تا قرص دياسپام در مي‌آورند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 7:6  توسط نوری  | 

بعد امتحان جناب سرهنگ گيلي ـ مسوول کارگزيني دانشجويي بود ـ آمده بود قسمت، با يوسف کار داشت سرصحبتمان باز شد. به من مي‌گفت: استخدام شو، دانشکده براي استخدام فوق ليسانس‌ها سهميه دارد براي شما خوب است.

من که نمي‌خواستم صريحاً بگويم نه فضا و محيط نظامي را دوست ندارم، رشته‌ام را بهانه کردم و گفتم من اينجا کارآيي ندارم دروس شما همه نظامي است و به رشته من نمي‌خورد. 20 دقيقه‌اي صحبت کرديم. چند برگه برايش کپي زدم و رفت.

بعد از رفتن جناب سرهنگ تازه يوسف پيله کرد که: موقعيت خوبي است بيا استخدام شو خيلي به نفعت است.

براي او هم همان بهانه را آوردم. گفت: تو چکار داري تو پولتو بگير بقيه‌اش را چکار داري. هفته‌اي چند ساعت درس مي‌دهي و راحتي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:35  توسط نوری  | 

صبحگاه مشترک داشتيم با سردار جديد. به نوعي معارفه ايشان محسوب مي‌شد به همين خاطر امتحان صبح به ساعت 2 موکول شد. بعد مراسم طبق دستور همه رفتيم حسينيه، حسينيه پر شده بود. سردار بعد از تقدير و تشکر از دانشجويان، مربيان، کادر و ... صحبتش را شروع کرد. حدود 300 نفر سرباز با لباسهاي کاملا متفاوت نشسته بوديم حتي اسمي هم از ما نبرد حتي يک تعارف خشک و خالي. ـ اين نظر بچه‌ها بود که در جلسه و بعد جلسه مي‌گفتند ـ صحبتش را شروع کرد. يک صحبت انشايي و دکلمه‌اي در توصيف قرآن. در پايان هم گفت: شعار کاري من اين است، بيشتر فکر کنيم کمتر عمل کنيم. و اشاره کرد فکر اينقدر و عمل اينقدر. ـ با سرانگشت مقدار هر کدام را نشان داد ـ اين شعار من است و همه را با اين مطلب ارزيابي مي‌کنم. بيشتر بفهميم و کمتر عمل کنيم. با شور و شعور انقلابي اقدام انقلابي داشته باشيم اين شعار من است و با اين کارها را پيش مي‌بريم.

...امروز 15 رمضان و تولد امام حسن (ع) بود. مداحي آورده بودند که بين دو نماز مداحي کند. بعد از مقدمات گفت: نمي‌دانم اينجا وضع چطور است مي‌شود کف زد يا نه. خود آقا گفته‌اند در مسجد بهتر است صلوات بفرستيد اما اينجا حسينيه است.

امام جماعت، حاج آقاي ميري گفت: نزنيد بهتر است.

اما مداح ما نتوانست تحمل کند و وسط مداحي گفت کف بزنيد و کف زدند. آخر سر گفت: اينها همه به خاطر محبت و عشق به اهل بيت است و به قول يک دل سوخته که مي‌گفت: کف مي‌زنيم تا محبت اهل بيت از کفها نرود. خوب اين اعتقاد ماست که اگر جوان ما در اين مجالس نيايد و خودش را تخليه نکند کجا برود. قطعاً مي‌رود جاهاي ديگر خودش را تخليه مي‌کند. بله اين اعتقاد ماست و اشکالي ندارد. [دوبار اين مطلب را تکرار کرد].

کف زدن که شروع شد حاج آقا به اعتراض بلند شد و به نافله مشغول شد. بعد از مداحي بين مومنين دو دستگي پيش آمده بود عده‌اي در مخالفت کف زدن و عده‌اي در موافقت که اشکالي ندارد. اختلاف کم‌کم بالا مي‌گرفت که حاج آقا نماز عصر را شروع کرد وگرنه معلوم نبود کار به کجا مي‌کشيد. حتي بعد نماز عصر هم عده‌اي به جدال مشغول بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 6:54  توسط نوری  | 

بايد حتماً بگويم که پرسنل جديد سپاه خيلي پرادعا و طلبکار بودند تا جايي که حتي به غرور و عجب کشيده مي‌شد. اين، از رفتار، گفتار و حتي نگاهها و نحوه راه رفتنشان هم مشهود بود. تازه اينها که هنوز چشمه ای را به اب نیاورده  و باغي را آباد نکرده بودند، استخدام شده و سپاه به آنها خدمت کرده بود. علت اصلي‌اش اين بود که خود را «سبزپوشان حريم ولايت» و يا «پاسداران حريم ولايت» مي‌دانستند و اظهارش مي‌کردند. خودم بارها همين اصطلاحات و ادعاها را از دانشجويان شنيده بودم. شايد نمي‌دانستند که «سپاهي بودن» و «پاسدار بودن» چه مسووليت سنگيني است. وقتي با ما حرف مي‌زدند نگاه و صحبت کردنشان از يک جايگاه بالاتري بود. بگذريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:17  توسط نوری  | 

من آش شله قلم کارم. يک مقاله نوشتم درباره «نقش ماه در فرهنگ ايران»، يک مقاله صد صفحه‌اي درباره «آناهيتا» نوشتم، يک مقاله درباره «مباني فقهي هنرهاي تجسمي» براي هنرهاي تجسمي نوشتم. الان مقاله‌هايم در نمايشگاهها به نمايش در مي‌آيد مي‌توانيد ببينيد. يک کتاب دارم درباره «آياتي از قرآن که درباره ايران است» مي‌نويسم. من درباره صابئين وقتي دانشجو بودم کار کردم. استاد تاريخ اديان ما وقتي همه اديان را درس داد صابئين را نگفت من بعد کلاس رفتم گفتم: چرا از صابئين چيزي نگفتيد؟ گفت: از آنها چيز زيادي در دسترس نيست. من گفتم: من حاضرم يک جلسه درباره آنها کنفرانس بدهم جلسه بعد شما بگو چه کسي حاضر است درباره صابئين صحبت کند من دستم را بلند مي‌کنم شما بگو: بيا، تا براي شما هم بد نشود.جلسه بعد همين طور عمل کرد و من رفتم دو ساعت درباره صابئين کنفرانس دادم. اول کتابي را به خط قديمي معرفي کردم که کتاب خودشان بود. استاد گفت: اين کتاب را از کجا آوردي؟ گفتم: گير آورده‌ام. گفت: بده بخوانم؟ گفتم: متاسفم چون از اين کتاب همين يک نسخه است نمي‌دهم. اين کتاب نسخه اصلي کتاب آنهاست و من متن آن را خوانده‌ام. هيچ کس آن را ندارد من اين کتاب را جلسه بعد براي شما اگر يادم نرفت مي‌آورم و معرفي مي‌کنم.

من زمان جنگ مترجم اسراي عراقي و پيش مرگان کرد مسلمان بودم. اکثر افراد شناسايي و جاسوسان عراقي از صابئين بودند. چون آب نزد آنها نقش مهمي دارد و 80 درصد اعمال ديني آنها با آب است. به آب تسلط داشتند و مي‌توانستند به خوبي از آب رد شده و به جاسوسي بيايند. من در اکثر رشته‌ها در تاريخ، قرآن، فلسفه و حديث تسلط دارم. همه اينها را از لطف خدا دارم هر کس رابطه‌اش با خدا خوب باشد خدا هم به او لطف مي‌کند. من همه اين علوم را از لطف خدا دارم. خدا به من استعداد داده که بتوانم همه اين علوم را ياد بگيرم.

دستم را بلند کردم و گفتم: استاد ببخشيد با اين وجود بايد بگوييم شما چه نيستيد. کلاس خنديد. يکي ديگر پرسيد: آقا ببخشيد شما کدام دانشگاه درس خوانده‌ايد؟ گفت: دانشگاه تربيت مربي عقيدتي سياسي سپاه در قم.

خنده‌ها تبديل به پوزخند شد.

کدام يک از شما تحريرالوسيله را مي‌شناسد من تحريرالوسيله را حفظم. کي مي‌تواند بيايد ده دقيقه درباره نهج‌البلاغه صحبت کند؟ من همين الان مي‌توانم به اندازه دو واحد درسي درباره نهج‌البلاغه درس بدهم.

خوشبختانه در همين لحظه زنگ زده شد. يعني اينکه کلاس تمام شده بود و ما مي‌توانستيم از اين «من من» ها خلاص شده و نفسي بکشيم.

جناب مربي که رفت يکي گفت: بابا اين «من»هايش خفه‌مان کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:42  توسط نوری  | 

بعد از نماز که مي‌رفتيم قسمت شاهد بوديم با ماشين آتش‌نشاني ـ که يکي از سربازها بالاي آن بود ـ خيابانهاي دانشکده را شسته و تمييز مي‌کردند جهت استقبال از قدوم مبارک سردار فرماندهي محترم نيروي زميني، هنوز نيامده بود. رفتيم قسمت، در بسته بود و همه بعد از نماز براي جلسه معارفه به سالن تشريف برده بودند. البته فقط مسوولين و کادر دانشکده حق شرکت در جلسه را داشتند. ما هم با بچه‌هاي ديگر پشت در علاف بوديم تا ساعت 2 شد و آمديم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 6:46  توسط نوری  | 

يکي ديگر از وقت نماز پرسيد که آيا بايد نمازها را در 5 نوبت بخوانيم يا مثل‌ما دو تا را با هم بخوانيم؟

اينجا دوباره بحث به شيعه ـ سني کشيده شد و جناب مربي چند دقيقه در اين زمينه بحث کرد و آخر هم گفت: آيه وقت نماز در قرآن هست و در حسينيه بالاي محراب نوشته است کي مي‌تواند آيه را بخواند؟ کسي جواب نداد. خودش گفت: در آن آيه گفته: «دلول شمس». کل آيه را نتوانست بخواند. و يکي پرسيد: آقا آيه چيست خودتان بخوانيد؟ جناب مربي خنديد و گفت: برو آنجا بخوانش. و کلاس خنديد. يادآوري کنم آيه اين بود «اقم الصلوه لدلوک الشمس» که جناب مربي «دلول شمس» قرائت فرمودند.

در ادامه يکي از بچه‌ها دست بلند کرد و گفت: من يک سوال خارج از کلاس دارم، جناب سرهنگ ببخشيد اين قانون سه ماه کسري که مي‌خواهد کم شود راست است و کي کم مي‌شود؟

جناب مربي براي چند لحظه خشکش زد انگار آب سردي بود که به يکباره رويش ريخته باشند. ما هم يک لحظه جا خورديم تا چه برسد به او. بعد از اين شوک اوليه گفت: من نمي‌دانم.

اين سوال غيرمنتظره نشان دهنده يک چيزهايي بود. اوليش اين بود که نشان مي‌داد ذهن و فکر بچه‌ها در چه عوالمي سير مي‌کرد. جسمش از جبر زمانه در کلاس قرآن بود اما فکرش جاي ديگري کار خودش را مي‌کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:33  توسط نوری  | 

3ـ تحليل سوم مي‌گفت: الان هر خانواده و فاميلي اگر سرباز نداشته باشند به طور غيرمستقيم با سربازي در گيرند و سربازي مساله و دغدغه قشر زيادي از مردم است. اينها هر ساله چند بار مسائل سربازي را توي دهن مردم مي‌اندازند و بدين وسيله ذهن مردم و بويژه جوانان را مشغول نگه مي‌دارند. اين مشغوليت توجه جوانها را از مسائل اصلي و مهم‌شان منحرف مي‌کند و آنها با مسائل بي‌خود و کم اهميت سرگرم مي‌شوند. من که الان بايد به فکر کار و زندگي و آينده‌ام باشم شب را به اين نگراني و دغدغه مي‌خوابم که آيا فردا طرح تصويب مي‌شود يا نه؟ آيا مدت سربازي کسر خواهد شد؟ و اين جور مزخرفات، شايد اين تحليل خيلي بدبينانه باشد اما بود و علني اظهار مي‌شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:43  توسط نوری  | 

باز هم در ادامه خودش آيه وضو را روي تخته نوشت و ترجمه کرد. بعد از اينکه چند دقيقه در قسمت «الي المرافق» مانور داد گفت: من نمي‌خواهم اختلاف بين شيعه و سني دامن زده شود. من همين مطالب را در حوزه هم براي طلاب شيعه و هم براي طلاب سني تدريس کرده‌ام. اما يک عده از نفهم‌هاي شيعه و يک عده از نفهم‌هاي سني باعث اين اختلافات بي‌خود مي‌شوند. به قول آن بنده خدا که گفت: خدايا به متعصبين ما فهم و به فهميدگان ما تعصب بده والي آخر. اين را که گفت محمدرضا طوسي نتوانست خودش را کنترل کند: آقا آن «بنده خدا» کيه چرا اسمش را نمي‌گوييد؟ دکتر شريعتي.

بچه‌ها پوزخند زدند و جناب مربي با نگاه به محمدرضا خنده تلخي کرد و ادامه داد.

در طول کلاس بچه‌ها سه دسته بودند. يک عده عين مجسمه سيخ نشسته و به مربي و تخته زل زده بودند. برخي چرت مي‌زدند و بين خواب و بيداري در رفت و آمد بودند. دسته سوم هم ـ‌مثل محمد عباسي‌نژاد که کنار من نشسته بود ـ روزنامه يا کتاب مطالعه مي‌کردند. عباسي ضميمه نيازمندي‌هاي همشهري را با دقت مي‌خواند و بعضي شماره تلفن‌ها را در دفترچه‌اش يادداشت مي‌کرد. دنبال کار پاره‌وقت مي‌گشت که بعدازظهرها مشغول شود. قبلاً اشاره کردم که عباسي‌نژاد فوق ليسانس تاسيسات آبياري داشت و در يگان بعنوان مسوول آبياري درختان دانشکده خدمت مي‌کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:57  توسط نوری  | 

يک ساعتي با رضا و حسين مشغول وارد کردن نمرات دوره کارداني بوديم. رضا و حسين به همراه سفيدي از شنبه درگير همين کار بودند. جناب سرهنگ سلماني اخطا کرده بود که بايد تا آخر هفته تمام شود وگرنه بايد بعدازظهرها بمانيد و تمامش کنيد. ديروز و امروز گفته بود بمانيد. اما رضا و حسين هر روز ظهر با کمي غرغر و سر و صدا به راه مي‌زدند و مي‌آمدند. کار سنگين بود و زياد و اين دو سه روز از آن روزهايي بود که رضا و حسين واقعاً کار مي‌کردند. بويژه رضا که بايد نمرات را وارد کامپيوتر مي‌کرد. تقصير اينها نبود تقصير ضعف مديريت بود که همان زمان نمرات را ثبت نکرده بودند. اين کار بايد دو سال پيش انجام مي‌شد نه حالا. از طرف ديگراين سومين بار بود که مجبور بوديم کار را نيمه کاره رها کرده و از اول شروع کنيم. يکبار نوشتيم اما کارنامه‌ها ناقص بود و بعضي درسها را نداشت. کار رها شد و رضا سه چهار روز نشست کارنامه جديد طراحي کرد. بار دوم مشخص نبود چه درسهايي را بايد بنويسيم چون کارنامه‌هاي اينجا با کارنامه‌هايي که از دانشگاه امام حسين آمده بود فرق داشت يکي دو درس حذفي داشت. کلي طول کشيد تا تکليف دروس مشخص شد. و حالا براي سومين بار داشتيم مي‌نوشتيم با دعاي زير لب که نکند باز اشکالي پيش بيايد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:18  توسط نوری  | 

دومين ويژگي اين کلاسها پراکنده گويي عجيب آن بود. مثلاً در همين کلاس امروز شايد 10ـ15 موضوع مطرح شد. مطرح که چه عرض کنم اشاره شد. از قرآن و مسائل ديني گرفته تا شبهات و سوالات کلامي تا مسائل علمي و شيمي تا مسائل روز و آژانس اتمي تا سرگذشت خلقت و غيره. بحث با خلقت و روح شروع شد و ابتدا کمي جدي بود اما هر چه به آخر کلاس نزديک مي‌شد چشمتان روز بد نبيند مسخره‌‌تر هم مي‌شد. بحث خلقت آدم و روح مطرح شد همين که بحث کمي جدي مي‌شد. جناب سرهنگ علم تعطيل را بلند کرده و مي‌گفت: ما نمي‌دانيم و علم ما هنوز به اين مسائل نرسيده است شايد در آينده چيزهايي بتوانيم کشف کنيم.

و بدين ترتيب بحث ابتر به پايان مي‌رسيد و مساله بعدي به ميان مي‌آمد. بگذريم از اينکه دو سه تا آيه‌اي هم که جناب سرهنگ قرائت فرمودند غلط غلوط بود مثلاً «يسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربي» را «... قل الروح من اَمَرَ ربي» مي‌خواند، با دو سه بار تکرار غلط آن.

بحث ادامه يافت و جناب سرهنگ پرسيد ما از کجا بفهيم يک حيوان بچه‌زاست يا تخم‌گذار، در حالي که هيچ نشانه ظاهري و هيچ تَرَک مَرَکي هم ندارد؟

کلاس خنديد و سوالات مسخره شروع شد؟

1ـ آقا آزمايش مي‌کنيم؟

2ـ کاري نداره فيلم مي‌گيريم؟

3ـ مي‌رويم و نگاه مي‌کنيم؟

ـ و ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:30  توسط نوری  | 

موقع اجراي مراسم دو تا از سربازهاي کنارم آهسته درباره بازداشت شدن صحبت مي‌کردند و من اجباراً استراق سمع مي‌کردم حتي موقع خواندن نيايش و دستور صبحگاهي هم حواسم به صحبتهاي آنها بود. يکي از آنها که تجربه بازداشت داشت مي‌گفت: برو دعا کن بازداشت نشوي خيلي چيز بدي است. تنهايي، هيچ کس نيست داغون مي‌شوي. من دفعه قبل 48 ساعت بازداشت شده بودم داغون شدم. 7ـ8 تا قرص دياسپام خوردم. به همه چيز فحش مي‌دادم حتي به خودم. دعا کن بازداشت نشوي... ادامه داشت که جدا شديم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:59  توسط نوری  |