بعد از نماز با حسين مويدي و افشين سلانهسلانه ميرفتيم دژباني، حسين ميگفت: امروز شوراي دانشکده جلسه داشته، صورت جلسهاش براي مسوول قسمت ما آمده بود. يکي از مسائل مطرح شده در جلسه اين بوده که دستشوييها و حمامهاي دانشجويان را سربازها تمييز کنند. اين پيشنهاد را نماينده دانشجويان در جلسه مطرح کرده است. راستش وقتي اين را از حسين شنيدم خيلي جوش آوردم. ميدانم، حتماً موافقت نشده اما همين که کسي به خودش اجازه داده چنين چيزي را مطرح کند خيلي حرف است. بايد بگويم:
اولاً: پس غرور و عزت نفس سرباز وطن چه ميشود؟
ثانياً: کسي که هنوز اولين دورهاش را ميگذراند و هيچکاره است اين طرح را ميدهد حتماً فردا که کارهاي شد و به جايي رسيد به کـ... خود هم خواهد گفت دنبال من نيا که بو ميدهي.
... در اين چند ماهي که اينجا بودهام احساس ميکردم خيلي از کلمات معنايشان را برايم از دست دادهاند. انگار کلمات مسخ شده و ديگر هيچ معنايي نداشتند همه تهي و توخالي بودند. چرا که استعمال اين کلمات هيچ تاثير و تأثري برنميانگيختند. نه حرکتي، نه جنبشي و نه تکان قلبي، هيچي. انگار که همه مهمل بودند. کلماتي مانند کار، مسووليت، وظيفه، وجدان کاري، بيتالمال و حتي اخلاص و ايثار و بسياري ديگر.
گاهي فکر ميکردم بايد انقلابي در کلمات و معاني آنها رخ دهد بايد کلمات جديدي ساخته شود. اساساً بايد ادبيات تازهاي خلق شود با کلمات و معاني تازه، وگرنه اين کلمات ديگر هيچ معنايي را نميرسانند همه گنگ و مهمل شدهاند.
شايد هم بايد انقلابي در آدمها اتفاق ميافتاد. کلمات که تقصيري نداشتند از قديم همين جور بودهاند و خواهند بود.
امروز اولين امتحان دوره کارداني جديد ـ که جز امتحانات مقدماتيشان محسوب ميشد ـ را برگزار کرديم. امتحان «قطبنما و جهتيابي» که در حسينيه برگزار شد. 140 نفر بودند که در چند رديف پشت سر هم روي زمين نشستند. همه هم با کلاه آهني و بند حمايل و ديگر تجهيزات انفرادي آمده بودند. جلوه جالبي داشت. چون اول دوره بود اين سختگيريها دربارهشان اعمال ميشد حتي دو سه هفته اخير موقع نماز هم با همين ريخت و تجهيزات ميآمدند.
اينها چون جديد بودند هنوز ميترسيدند تقلب کنند اما در همين اولين امتحان هم بودند چند نفري که اولين قدمهايشان را کج ميگذاشتند و من ياد آن شعر ميافتادم که: خشت اول چون نهاد معمار کج... امتحان تا ساعت 5/8 طول کشيد و بعد امتحان در قسمت مشغول بوديم. کار خاصي نبود.
بازداشتي در مورادي بود که سرباز خلاف سنگينتري انجام داده باشد. مثل بدون اجازه غيبت کردن، ترک پست کردن، دعوا کردن و غيره.
نکته ديگر اينکه هر کسي نميتوانست بازداشتي بنويسد مثلاً کسي که ستوان يک و يا سروان بود براي سرباز عادي ميتوانست يک يا دو روز بازداشتي بنويسد اما نميتوانست براي يک افسر وظيفه که درجهاش ستوان يک بود بازداشتي بنويسد. و يا يک سرهنگ حداکثر سه روز ـ اگر اشتباه نکنم ـ ميتوانست بازداشتي بزند. همچنين بازداشت کرد نياز به نوشتن برگه و امضاء بازداشت کننده داشت. و بالاخره، هر چند روز که سرباز در بازداشت بود جز خدمتش به حساب نميآمد مثلاً اگر فردي 2 روز در بازداشت بود مانند اين بود که اصلاً نيامده است بنابراين آن دو روز را غيبت خورده و به خدمتش اضافه ميشد. به عبارت ديگر فرد هم دو روز در بازداشت بود و هم دو روز غيبت ميخورد که هر روز غيبت مساوي بود با دو يا سه روز اضافه خدمت. بگذريم از اين که براي عدهاي از سربازها بازداشت رفتن نوعي پرستيژ محسوب ميشد و به آن افتخار ميکردند. بارها به شوخي و جدي ميشنيديم که سربازي به سرباز ديگر ـ بويژه اگر تازه وارد بود ـ ميگفت: حرف نزن تو هنوز به اندازه بازداشتيهاي من خدمت نکردهاي، و يا ميگفت: چس ماه ـ لقب عام و شايعي بود که به افراد تازه وارد گفته ميشد ـ تو ديگر چه ميگويي؟ بگذار تعداد روزهاي خدمتت به اندازه اضافه خدمتيهاي من بشود بعد زر بزن.
ما جلو آسايشگاه و اطراف دفتر يگان منتظر بوديم که ساعت 7 آقاي احمديان آمد و بدون هيچ صحبتي ـ حتي نگاه هم نکرد ـ رفت دفترش. بعد از چند دقيقه آقاي قدرتي آمد بيرون و گفت: چرا اينجا ايستادهايد؟ دو سه تا از بچهها جواب دادند: آقاي احمديان ديشب گفتهاند ساعت 7 آماده باشيد اتوبوس ميآيد تا برويم دادسرا، ما منتظر اتوبوس هستيم.
قدرتي با لحن خاصي گفت: نه لازم نيست، فعلا برويد پايين سر قسمتهايتان، ما خودمان خبرتان ميکنيم. ما هم آمديم پايين.
... بعد از سيامک، فرزين صحبت کرد. با مسائل رژه شروع کرد. سردار پرسيد: نظر شما چيه؟ رژه باشد يا نباشد؟
گفتيم: ما مخالف اصل رژه نيستيم در موارد ضروري، رژه باشد اما در حد معقول و متعارف و در مواقع مناسب که به بچهها هم ضربه نخورد. ـ اين پاسخ ما در جلسه بود اما نظر قلبي بچهها چيز ديگري بود. هيچ کس از رژه رفتن خوشش نميآمد. اين نظر واقعي و قلبي بچهها بود ـ فرزين خيلي صريح و رک خيلي چيزها را گفت. مثالهاي زيادي از برخوردهاي بد و مشکلات بچهها و مسائل دانشکده گفت. برخي مثالها و مواردي را ميگفت که قبل از آمدن ما رخ داده بود. يک نمونهاش را ذکر ميکنم. گفت: ماههاي اولي که من آمده بودم در مراسم پاياني يکي از دورهها، درجهاي را به چراغ برق چسبانده بودند و همه دانشجويان آن دوره از مقابلش رژه رفتند و احترام گذاشتند. خوب اگر درجه اين قدم مهم است ما هم انتظار داريم حداقل به اندازه درجهمان به ما احترام بگذارند. و برخورد و کارهايشان مناسب و متناسب همين درجه که خودشان قبول دارند باشد.
ما که هنوز لباسهايمان را در نياوردهبوديم دستي به سر و وضعمان کشيديم و بيرون به خط شديم. جناب سرهنگ احمديان با قيافهاي جدي و عصباني ظاهر شد. با عصبانيت و خشم چند تا از جلو نظام، به چپچپ، به راست راست و به دو رو داد و بالاخره جلو در گردان به صورت گروهاني ايستاديم. جناب سرهنگ بالاي سکو ايستاد و خطاب به ما گفت: چرا نيامدهايد ميدان، چرا بدون اجازه رفتيد دژباني، چرا همگي دسته جمعي جلو دژباني جمع شديد...
حالا ديگر صدايش کاملاً بلند شده بود و با عصبانيت داد ميزد:... اين شورش است در جاهاي نظامي جمع شدن بيش از دو نفر شورش است شما بدون اجازه رفتيد جلو دژباني تجمع کردهايد...
با شنيدن اصطلاح «شورش» همگي شوکه شديم اين اولين بار بود که اين اصطلاح را ميشنيديم. فکر ميکنم جناب سرهنگ سعي داشت با بالا بردن صدايش و عصبانيتش و البته استفاده از عبارت «شورش» ما را بترساند. اما ما با شنيدن اين اصطلاح بيشتر تعجب کرديم تا بترسيم چون اصلاً به ذهنمان نميرسيد کار ما را «شورش» محسوب کنند. حتي به ذهن خودمان هم نرسيده بود که ما قصد شورش داريم.
صحبتهايش که تمام شد به حسني دستور داد حضور غياب کند. اسامي را خواند 36 نفر بوديم. بعد از حضور و غياب دوباره جناب سرهنگ گفت: الان ساعت 5/6 است. ساعت 5/10 هم ميآييد همين جا به همين ترتيب آمار بگيرند. ساعت 2 بعد از نصف شب هم ميآييد و ساعت 5 صبح و 7 صبح هم ميآييد. هر کس هم که نباشد غيبت ميخورد. ساعت 7 هم اتوبوس ميآيد و همگي سوار ميشويد تا برويم دادسرا تا آنجا تکليف شما معلوم شود به جرم شورش دسته جمعي.
آخر سر هم براي تحقير و خرد کردن بيشتر بچهها با لحن بسيار بدي گفت: اين ساعتها که اعلام شد همه حاضر ميشويد حتي اگر يک سرباز هم اينجا بود بايد بياييد تا شما را حضور و غياب کند.
به دستور جناب سرهنگ رفتيم آسايشگاه. حالا قضيه براي هر دو طرف واقعاً جدي شده بود. تازه داشت ترس و نگراني بعضي بچهها بروز ميکرد که چه ميشود؟ آيا ميبرند دادسرا يا نه؟ اگر رفتيم دادسرا چکار کنيم چه بگوييم؟ اگر برويم دادسرا محکوممان ميکنند؟ شايد به جرم شورش حتي زنداني بزنند؟
يکي از سوالات امتحان اين بود:
سوال 3ـ دشمن براي براندازي در ايران در حال حاضر چگونه عمل مينمايد تحليل کنيد؟
کنجکاو شدم ببينم چه مينويسند. در حين مراقبت نگاهي به برگههاي مختلف ميکردم سر جمع اين موارد را نوشته بودند:
نفوذ در احزاب و گروههاي سياسي، ايجاد بحران و اغتشاش، ناکار آمد نشان دادن نظام، تهاجم فرهنگي، استفاده از شعارهاي آزادي ـ دموکراسي ـحقوق بشر ـ حقوق زنان، پخش فيلمهاي خيلي بد از صدا و سيما، تحريک دانشجويان، بزرگ جلوه دادن مشکلات اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي، نشر اکاذيب و شايعات، مختوش ـ آن بنده خدا همينطور نوشته بود ـ کردن جايگاه رهبري با افزايش اختيارات رئيس جمهور، بياهميت جلوه دادن نيروهاي مسلح در قالب صلح طلبي، تمدن و گفتگوي تمدنها، جنگ طلب و با خشونت نشان دادن انقلاب در جامعه، حمايت مالي از مطبوعات، ماهواره و از اين قبيل.
...يک هفته ميشد که با آقاي نوريزاد آشنا شده بوديم. محمدرضا نوريزاد مسوول دفتر هيات علمي دانشکده بود که در ساختمان جديد، اتاقش دو سه اتاق با ما فاصله داشت. امروز جلو ساختمان ايستاده به گپ مشغول بوديم صحبت به سردار عباسيان کشيده شد ميگفت: ايشان به ساخت و ساز خيلي علاقه داشت يک زميني را در زنجان ـ اهل زنجان بود ـ از شهرداري گرفته و شروع به ساخت يک پروژه عظيم ساختماني کرده بود. همه وسائل آن هم از دانشکده تامين ميشد. مثلاً دانشکده يک لودر، يک بلدوزر و يکي دو تا ماشين ديگر داشت که اينها را به زنجان برده بودند و حدود 6 سال با آنها کار ميکردند. اگر چيزي خراب ميشد يا ميشکست و يا چيزي لازم داشت از دانشکده تامين ميکردند.
چند تا از سربازهاي ليسانس و فوق ليسانس عمران و رشتههاي ديگر را هم به پروژه برده و آنجا مشغول بودند. البته اين پروژه تا پارسال زياد علني و رسمي نبود. حدود7 سال فرمانده دانشکده بود اول که آمد تو خانه سازماني زندگي ميکرد اما بعد يک خانه ويلايي در شهرک غرب ساخت و آن را چند طبقه کرد. الان خانهاش چند صد ميليوني ميارزد.
بعدازظهر اولين تمرين رژه بعد از ماه رمضان را تجربه کرديم يک ماه خيالمان راحت بود اما بعد ماه «مبارک» دوباره دردسرهاي تمرين رژه شروع شد. ساعت 5/4 که از دژباني ميآمديم بيرون دو تا از دانشجويان دوره عالي هم همزمان با ما ميخواستند بروند بيرون، دژبان بهشان گير داد و گفت: دانشجويان هنوز نميتوانند بروند.
علي طاهريان ـ يکي از آنها ـ گفت: توي اين هواي سرد سگ را هم براي رژه نميبرند. تازه ما که رژهمان تمام شده و ديگر ممنوعالخروج نيستيم. ده دقيقهاي معطل شدند تا دژبان زنگ بزند و کسب تکليف کند. در اين فاصله ده دقيقه معطلي ناراحت شده و کلي بد و بيراه به اين و آن نثار کرد. ميگفت: من 19 سال و 6 ماه است که خدمت ميکنم هنوز به اندازهدو سه ماهي که به اينجا آمدهام اذيت نشدهام.
بالاخره بعد از کسب تکليف دژبان همه با هم زديم بيرون.
بين دو نماز حاج آقا ميري ـ که فقط براي ماه رمضان دعوت شده بود ـ براي آخرين بار صحبت کرد و با خواندن آيه 35 انفال «و ما کان صلاتهم عند البيت الامکاء و تصديه فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون». از کف زدن و مداحي روز 15 رمضان انتقاد کرد ـ هنوز عقده آن روز در دلش مانده بود ـ که اعراب جاهلي موقع طواف کعبه کف ميزدند و غيره. وقتي تمام کرد يکي از دانشجويان گفت: من رساله آقا را نگاه کردم نگفته کف نزنيد يا حرام است فقط گفتهاند: اگر بجاي کف زدن صلوات بفرستيد بهتر است. از طرف ديگر حسينيه جناب سرهنگ هاشميپور با حالتي خاص ـ ناراحتي ـ گفت: خوب شما چرا بهتر را انجام نميدهيد. بهتر را ول کرده و بدتر را چسبيدهايد و سپس همهمه و پچپچي در بين مومنين پيدا شد برخي اين طرفي و برخي آن طرفي.
جناب سرهنگ ديگري ـ اسمش را نديده و نميدانستم ـ با لهجه اصفهاني خطاب به جناب سرهنگ فاضلي ـ از مسوولان و مربيان عقيدتي سياسي دانشکده ـ گفت: آقاي فاضلي شما چرا حرف نميزنيد اين چه وضعي است. هر کس يک چيز ميگويد خوب شما بايد بلند شويد مساله را روشن کنيد اينها چيه که ميگويند بعد از اين بحثها جديتر شد برخي چنان جدي و غضبناک دفاع يا رد ميکردند که من تعجب کردم. اگر ادامه مييافت خدا ميداند چه ميشد.
حاج آقا حرفش را زد و نشست و ديگر هيچي نگفت. بعد از نماز عصرجناب سرهنگ فاضلي از پشت ميکرفون اعلام کرد: براي روشن شدن مساله سعي ميکنيم در آيندهاي نزديک نظر علماء و مراجع را در اين باره جمعآوري و اعلام کنيم.
1ـ اگر مسوولي ميخواست خيلي مسالمتآميز و محترمانه، حال سربازي را بگيرد و گوشمالياش دهد موقع مرخصي دادن بازي سرش در ميآورد يا نميداد ـ به هزار و يک بهانه که هميشه بود ـ يا اذيتش مي کرد. و از اين راه به اصطلاح زهرچشم ميگرفت. به همين خاطر عموم سربازان مجبور ميشدند هر چه مسوول دستور ميدهد اطاعت کنند. حتي اگر آن «هر چه» کارهاي شخصي مسوول باشد. و يا اگر مسوولي بد و بيراه و حتي فحش ميداد سرباز سرش و پايين انداخته و تحمل کند.
2ـ از طرف ديگر سرباز هم با هزار و يک کلک و دروغ و درم تا جايي که ميتوانست و از دستش ميآمد دودر ميکرد و ميپيچاند. در واقع اين کارها را نه خلاف که نوعي تلافي ميدانست، اين به آن در. البته ناگفته نماند که دودر کردن سربازان علل و دلايل مختلفي داشت که اين يکي از علتهايش بود.
ظهر که براي نماز رفتيم حسينيه «واحد نظارت و صلاحيت دانشکده» اطلاعيه جديدي درباره «رعايت ظواهر اسلامي و شؤون پاسداري» جلو در زده بود با 9 بند:
1ـ نتراشيدن ريش و همچنين تناسب ريش و شارب (شارب نبايد زياد بلند باشد)
2ـ نداشتن لوازم تزئينات حرام مثل انگشتر، ساعت، دستبند و ... طلا
3ـ نپوشيدن پيراهن آستين کوتاه در محل کار
4ـ نپوشيدن البسه غربي و لباسهايي که آرم و نشان مربوط به ديار کفر دارد. پيامبر فرمود: تلبسوا اعدائي [عين عبارت بود].
5ـ خالکوبي در اعضاء بدن (حرام است)
6ـ فسق آشکار و خلاف بين مانند روزهخواري در ملأعام
7ـ فحش دادن و استفاده از الفاظ رکيک (عدم رعايت عفت کلام)
8ـ تشبه مرد به زن و بالعکس (حرام است)
9ـ بلند کردن ناخن
فقط جلمه داخل [ ] از من است بقيه عبارات داخل ( ) از خود اطلاعيه بود. جالب بود در جايي که هر روز لباس فرم بايد ميپوشيدند اطلاعيه داده ميشد که لباس آستين کوتاه و البسه غربي نپوشيد. و تشبه مرد به زن و بالعکس حرام است. بگذريم. خبر ديگري نبود ساعت 5/1 آمديم. اين هفته بخاطر تعطيلي دانشکده تق و لق بود برخي مرخصي گرفته و عدهاي هم پيچانده بودند.
2ـ عدهاي برعکس، سرباز را برگ چغندر هم حساب نميکردند. نگاه از بالا به پايين داشتند وتصورشان اين بود که سرباز چکاره است که به ما گير دهد سرباز حق چنين غلطهايي را ندارد. وقتي تذکر ميداديم صدايشان را براي مرعوب کردن ما بالا ميبردند و تشر ميزدند. حتي گاهي بوي تهديد هم از کلامشان به مشام ميرسيد. نمونهاش را دوسه روز پيش داشتيم. حسين از يکي تقلب گرفته بود. يک دفعهاي ديديم کلاس شلوغ شده و سروصدا ميآيد رفتيم ببنيم چه خبره؟ از در که وارد شديم طرف ميگفت: تو سربازي حق نداري چنين کاري بکني. مگر تو چکارهاي من کاري نکردهام ـ در حالي که برگه تقلبش بالا ورقهاش منگنه شده بود ـ تو نميتواني اين کار را بکني. من نشانت ميدهم. مگر تو کي هستي تو يک سربازي و ... اگر پا در مياني و وساطت فروغي و بقيه نبود چيزي نمانده بود دست به يخه شوند. ماجرا به ظاهر ختم شد اما يوسف ميگفت تو محوطه جلو مرا گرفته و ميگفت: اين سربازها کياند که مراقب ميايستند چقدر اينها بيادبند کاش کمي به آنها ادب نشان ميداديد.
يوسف ميگفت پرسيدم چرا؟ گفت: صبح سر جلسه برگه مرا گرفته و بالايش نوشته تقلب کتبي داشته است ـ تقلبهايي که ميگرفتيم بالايش نوشته و امضاء ميکرديم ـ من هم گفتم: خوب کاري کرده شما بايد با اين سن خجالت بکشيد که تقلب نکنيد آن هم در ماه رمضان و دهان روزه. ما خودمان به آنها گفتهايم هر کس تقلب کرد حتماًبگيريد. او وظيفهاش را انجام داده شما بايد خجالت بکشيد.