من که رفتم تو کمي جمع و جور شدند و برگهشان را زدند زير برگهها، نگاه پرسشگرانهاي به يوسف و فروغي انداختند که يعني چکار کنيم؟ من خودم هم فهيمدم. اما وقتي بيخيالي و خنده فروغي و يوسف را ديدند نفس راحتي کشيدند و به کار خود ادامه دادند.
... امروز هم بعد از نماز، قاسم اسماعيليان و جواد جدلي به اتاق ما آمده بودند و امتحان صبح را ـ حفاظت اطلاعات ـ مثل ديروز از روي برگههاي بچههاي ديگر پر کردند و رفتند. خيلي عادي بود کسي هم چيز نگفت.
در اين فاصله که در دفتر نشسته بوديم بنده خدايي با لباس شخصي کنارم نشسته بود منتظر فرصتي بود تا پيش سردار برود. با هم آشنا شديم يعني او سرصحبت را باز کرد بيشتر اطلاعاتي درباره وضع دانشکده ميخواست. آن طور که خودش ميگفت اسمش شرفي بود و ميگفت: 22ـ23 سالي است که در سپاه هستم قصد دارم سال 85 يا 86 بازنشسته شوم. ليسانس مديريت دارم و فوق ليسان مديريت دفاعي که اعتبار داخلي ـ يعني فقط داخل سپاه معتبر است ـ دارد. ميخواهم فوق ليسانس سياسي يا حقوق بگيرم بعداً لازم دارم، براي چند سال ديگر. از من ميپرسيد کدام راحتتر است و سادهتر ميشود قبول شد، چون من فقط مدرکش را ميخواهم، براي کار و اين جور چيزها هم نيست.
به شوخي پرسيدم: براي چه ميخواهي، ميخواهي نماينده بشوي؟ گفت: آره قصد دارم وقتي بازنشسته شدم کانديدا بشوم. گفتم: از کجا؟ گفت: از شيراز، بچه آنجا هستم. و هر دو خنديديم.
ميگفت: اينها را براي آن موقع ميخواهم. الان ميخواهم پاياننامهام را در اين زمينه بگيرم و معادلسازي کنم تا مدرکم رسميت پيدا کند. اگر بتوانم پاياننامه مديريت دفاعيام را در اين موضوعات بگيرم شايد توانستم معادلسازي کنم آن وقت مدرکم از نظر وزارت علوم پذيرفته خواهد شد.
گفتم الان کجا هستي، چکار ميکني؟ گفت: من سرهنگ دوم هستم البته درجه سرهنگيام هم آمده اما بخاطر اينکه از نيرو زميني تسويه نکردهام هنوز اعلام نکردهاند. من قبلاً نيروي زميني بودم آنجا مشکل مسکنم را نتوانستند حل کنند آمدم ستاد مشترک، الان در ستاد مشترک سپاه و در قسمت طرح و برنامهاش هستم.
پرسيدم: اينجا براي چه آمدهاي؟ گفت: با يکي از مسوولين ـ جناب سرهنگ منصور کوچکي مسوول گروه عمومي ـ اينجا صحبت کردم که بيايم اينجا هيأت علمي بشوم ايشان هم به سردار زنگ زده الان ميخواهم بروم پيش سردار ببنيم چه ميگويد. گفتم چرا اينجا؟ گفت: هيمن طور، ميدانم از نظر علمي پايين است اصلاً بخاطر اين مسائل نيست. ميخواهم فقط چند سال سابقه هيات علمي و تدريس داشته باشم. بخاطر همان کانديدا شدن، وگرنه بقيه چيزهايش برايم مهم نيست.
من گفتم: سردار گفت من يک طرحي دارم بنام «خانه سرباز»، اگر اعتبارش جور شود ميخوام يک جايي درست کنم تا در آن سربازها کارهاي فرهنگي بکنند.
حسني با خنده گفت: ببين، بايد به سردار ميگفتي بيايد اين پستهاي ما را درست کند 20ـ30 تا نيرو بگيرد تا پستها اينقدر طولاني و زياد نشود. سردار که خبر ندارد وقتي سرباز دو سه ساعت بالاي برجک است هوا هم سرد، خوب سيگار هم توي جيبش است مجبور ميشود بکشد تا کمي گرم شود. سردار نميخواهد کلاس فرهنگي بگذارد اينها را درست کند. من اگر با اين وضع بروم کلاس قرآن، فردا تورات دستم ميگيرم و يهودي ميشوم.
فرزين موضوع دفترچه را پيش کشيد و گفت: چرا يگان ميخواهد به ما دفترچه بدهد؟ گفت: اولاً اين فقط بعنوان يک نظر در جلسه مطرح شده است و هنوز تصميم نهايي گرفته نشده است تا وقتي هم که تصميم نهايي گرفته نشده و ابلاغ نشود نميتوانيم چيزي بگوييم. وقتي نهايي شد و ابلاغ شد همه موظفند بدان عمل کنند.
ساغريان درآمد که: خوب اين کار براي ايجاد نظم و کنترل بهتر است. حرف يگان هم همين است.
من گفتم: اگر واقعاً منظور ايجاد نظم و انضباط است چرا مانند همين دانشکده بغلي ـ دانشکده نيرو هوايي سپاه ـ کارتي نميکنيد. کارت خيلي دقيقتر و بهتر هم هست. افسرهاي دانشکده هوايي کارت تردد دارند و موقع ورود و خروج مثل ادارات کارت ميزنند.
گفت: بله کارت خيلي دقيقتر است حتي تاخيرها را هم ميشود در آورد و حساب کرد و همه چيز مشخص است قبلاً هم چند مدتي کارتي بود اما ميدانيد ـ صدايش را پايين آورد و گفت: اين را من فقط به شما که نماينده افسرها هستيد ميگويم به کسي نگوييد ـ ما اگر بخواهيم ورود و خروج شما را کارتي کنيم مال کادر هم بايد کارتي شود ولي ما با کادريها مشکل داريم نميشود يعني با کارتي شدن مخالفت ميکنند.
ادر ادامه بحث به استفاده درست از بچهها کشيده شد. او گفت: بله، ما هم با اين مساله مشکل داريم و سعيمان اين است که از نيروها درست و بجا استفاده کنيم. مشکل از جايي است که شما را تقسيم ميکنند و اينجا ميفرستند. ما درخواست دادهايم 15 تا سرباز بفرستيد الان برداشتهاند 15 تا افسر فرستادهاندخوب ما با اينها چکار کنيم. از طرفي فکر ميکنند اينجا دانشکده است و اسم گندهاي دارد اينها هم افسرند بروند دانشکده خوب است. از طرف ديگر ما اينجا برايشان کاري نداريم اصلاً لازمشان نداريم. اما ما سعي کرده و ميکنيم از تواناييها و تخصص بچهها درست استفاده کنيم.
من گفتم: ما با هر که صحبت ميکنيم همين را ميگويد. همه ميگويند ما ميخواهيم از بچهها استفاده کنيم موقع تقسيم هم همين را ميگفتند. اينجا هم با هر کس صحبت ميکنيم همين را ميگويد. نميدانم پس چرا کاري نميکنند.
جناب سرهنگ گفت: نه ما خودمان که در معاونت نيرو هستيم سعي کردهايم به اين مسائل توجه کرده و اينها را مدنظر داشته باشيم و بچهها را به قسمتهاي مناسب بفرستيم.
سيامک عصباني شد: کدام قسمت و کدام تقسيم، الان همه بچهها در هر قسمتي که هستند يک کار بيشتر ندارند يا نامه ثبت ميکنند و يا نامه ميبرند. کاري غير از اين ندارند ميتوانيد برويد نگاه کنيد.
جناب سرهنگ دفاع کرد: نه اينطور هم نيست.
فرمهاي بچهها دست من بود اولين فرم، فرم اميرحسين صداقتي بود که تازه هفته پيش آمده بود. فرمش را درآوردم و نشانش دادم و گفتم: بيا همين اولين نفر را ببينيد. آقاي صداقتي، فوق ليسانس عمران دارد و تازه آمده است. شما تقسيمش کردهايد و او را به دفتر آقاي تولايي فرستادهايد تا منشي او باشد.
اسمها را نوشت و با اكراه و هاج و واج آمديم بيرون. جناب اعرابي جلو حسينيه ايستاده بود بهش گفتم: اين چه وضعي است ما ديروز هم اينجا بوديم امروز هم بيهيچ دليلي الان يك ساعت است كه اينجا علاف و بلاتكليفيم.
اول موضع ميگفت و دفاع ميكرد: اشكال ندارد الان بايد در اين هواي سرد رژه ميرفتيد حالا آمديد تو حسينيه دور هم نشستيد گفتيد و خنديديد، بد كه نگذشته مگر نه.
من كه واقعاً مانده بود در پاسخ چه بگويم فقط نگاهش كردم همين. ادامه داد: به هر حال شما اين روز را تا ساعت 9 بايد در اختيار يگان باشيد چه فرقي ميكند كجا باشيد. حالا بجاي اينكه در هواي سرد رژه كار كنيد در حسينيه نشستيد و گپ زديد.
گفتم: اين چه حرفي است با اين جمله كه «شما تا ساعت 9 در اختيار يگان هستيد» نميشود هر كاري را توجيه كرد.
چند دقيقهاي كه حرف زديم صميميتر شده و تازه درد دلش باز شد ميگفت: خيلي جلو جلو ميروي ما هنوز در ابتداييترين چيزها گير كردهايم فكر ميكني من موافقم كه در اين هواي سرد شما را الكي در اينجا جمع كنيم. اما دست ما نيست ديروز آقاي احمديان دستور داده اعلام كنم شما ساعت 7 بيايد اينجا من هم بايد بگويم. خود آقاي احمديان تازه همين الان رسيد. من هم ميدانم كه اينها علافي و وقت تلف كني است و وقت شما بيشتر از اينها ارزش دارد اما وقتي چنين نيست چكار كنيم. بگذار حرف آخر را بزنم و راحتت كنم من الان خودم مديريت دفاعي خواندهام اما فرستادهاند اينجا كه با سرباز سر و كله بزنم. يا آنكه ادوات خوانده فرستادهاند جايي كه اصلاً بهش ربطي ندارد. ما كه نيروهاي خود سپاه هستيم 2 يا 4 سال خرجمان كرده و دوره گذراندهايم اينجوري استفاده ميكند، چه رسد به شماي سرباز.
جايي كه براي استفاده از نيروهاي خودش برنامهريزي ندارد و نميتواند از نيروهايش درست استفاده كند انتظار داريد براي شما و استفاده از شما برنامهريزي داشته باشد.
جمعه گذشته كه افسر نگهبان بودم و شب در آسايشگاه بيتوته كردم نكته مهمي دستگيرم شد و آن اينكه بچههايي كه شبها در آسايشگاه ميماندند از نظر روحي و رواني خيلي وضعشان خراب بود. كم حوصله و بيحال بودند خيلي خمود و زود رنج. هيچكس حال و حوصله كاري را نداشت. صحبتها بعد از چهار كلمه به پرخاش و بدگويي كشيده ميشد و بيجهت و بيدليل به هم ميپريدند. هنوز از اولي فارغ نشده با ديگري درگير ميشدند، و همه اينها به رفتار عادي بچهها تبديل شده بود. صحبتها بلند بلند و پرخاشگرانه، رفتارها بچهگانه و بهانهگير. برخلاف آنچه فكر ميكردم فضا و روابط اصلاً دوستانه و صميمانه نبود.
به علتش فكر كردم به دو چيز رسيدم:
1ـ مشكلات بيروني، مثل معضلات كاري و مالي و از همه مهمتر آينده مبهم و نامطمئن. به اين فكر ميكردند ـ و حتي ميگفتند ـ كه يك سال يا چند ماه ديگر كه سربازيشان تمام شد چكار كنند. يكي ميگفت: بچه اينجا لااقل صبح و شب يك نهار و شام ميخوريم فردا كه از اينجا رفتيم چكار كنيم.
2ـ مسائل داخلي، مثل فضا و محيط بسته و يكنواخت، بلاتكليفي و علافي و چه عرض كنم. همه اينها روي هم انباشته شده و تيپهاي عجيب و غريبي از بچهها ساخته بود. نه روحيه و اعصابي مانده بود و نه دل و دماغي.
هنوز مشغول صحبت بودند که من آمدم بيرون، رفتم گروه ادوات تا سوالات يكي ديگر از امتحانات فردا را بگيرم وقتي برگشتم كه تايپشان كنم. يارمحمدي كنار فرزين ايستاده بود و فرزين هم تلاش ميكرد چهار تا خر و گاو و سگ طراحي كند با اسم انگليسي زيرشان.
گفت: كار داري؟ گفتم: آره اين سوالات را ميخواهم تايپ كنم. گفت:الان مشغول است برو جاي ديگر بزن. گفتم: كجا بروم همه جا پر است. امتحان فرداست بايد تايپ شود. خلاصه نگذاشت. فروغي سررسيد و ماجرا را ديد. نيمه خنده نيمه جدي و با كنايه منظورش را گفت. باز هم نگذاشت؛ گفت: ما مشغوليم.
ما هم رفتيم در قسمت ارزيابي و توسعه و با صحبت فروغي، سوالات را تايپ كرديم. كار بيكار و بيتالمال هم كه … چه بگويم. ناگفته بگذريم.
تا ظهر عمداً دو سه بار به فرزين سرزدم هنوز مشغول بود. تازه ظهر توانسته بود چند تا شكل خر و خرگوش و سگ و شير پيدا كند، داشت پرينت ميگرفت. و اين كل كار امروز جناب سرهنگ يارمحمدي و قسمت پر دبدبه ثبت سوابق بود. باز هم بگذريم. جالبترش اين بود كه همه اينها را نه مخفيانه و پشت در قفل شده كه با كمال خونسردي و بيخيالي ميگفت و انجام ميداد. يعني اينقدر عادي و طبيعي شده بود..
بعد مراسم دانشجویان رفتند اما احمديان اعلام كرد ما در ميدان بمانيم. من و رضا و حسين بخاطر امتحانات آمديم قسمت اما بچهتا ساعت 5/8 رژه تمرين كرده بودند.
بچهها به خاطر اين تبعيضها تا آخر مراسم فحش و بد و بيراه ميگفتند بلند بلند. چرا؟ اينكه اگر هوا سرد است و مه است و براي اجراي مراسم مناسب نيست خوب براي همه است. چرا آنها بروند و ما در اين سرما مراسم اجرا كنيم. اتفاقاً اين دانشجويان هستند كه بايد اين شرايط را تجربه كنند چون 30 سال بايد در سپاه خدمت كنند. ما كه همهاش چند ماه اينجا هستيم و بعد ميرويم دنبال كار و زندگيمان.
بچهها در مورد پست دادن و نگهبانيها هم همين حرف را ميزدند. بگذريم.
البته عدهاي از بچهها اين كارها را حالگيري شخص احمديان ميدانستند، جهت تلافي ماجراي 26/9 و شب بيتوته در آسايشگاه. نشانههايي بود كه اين ظن را تقويت ميكرد. مثل اينكه چند تا از بچهها وقتي براي گرفتن امضاء رفته بودند پرسيده بود: تو هم جز آن 36 نفر بودي يا نه؟ و اگر احساس ميكرد بوده گير ميداد و سر ميدواند.
امروز آشوري پست داشت اما نميتوانست بيايد. برگه جابجايي پر كرده بود تا پستش را با يكي ديگر از بچهها عوض كند. برگههاي جابجايي را هم بايد احمديان تأييد ميكرد. ميگفت: وقتي رفتم از احمديان امضاء بگيرم پرسيد: تو جز آن 36 نفر بودي يا نه؟ گفتم: چرا، نه من نبودم من آن شب افسر نگهبان بودم. اما اگر ميخواهيد به خاطر آن شب امضاء كنيد نميخواهم خودم با عين اينكه كار دارم ميآيم. و امضاء نگرفته آمده بود.
از من ميپرسيد: راست ميگويد، قرآن درباره ريش چه گفتهاست؟
گفتم: در قرآن چنين چيزي نداريم.
تعجب كرده و با چشمهاي گشاد شده گفت: مگر در قرآن نيامده مردها با تيغ زدن نبايد خودشان را شبيه زنها كنند؟
گفتم: نه چنين چيزي در قرآن نيست.
باورش نميشد گفت: موسيزاده گفته در قرآن آمده ريشتان را با تيغ نزنيد.
با ناباوري گفت: همين الآن ميروم بهش ميگويم حرف الكي و مفت زده.
از آسايشگاه رفت. نميدانم به موسيزاده گفت يا نه.
نشسته بوديم و گرم صحبت كه يك دفعه چشمم به موشي افتاد كه از لابلاي تختههاي ته آسايشگاه ـ همانهايي كه شب 26/9 هدايت رويشان خوابيد ـ درآمد و ليلي كنان چندبار بالا پايين رفت و دوباره لاي همان تختهها گم شد. به فرزين ـ مسوول آسايشگاه ـ گفتم. گفت: آره اينجا موش دارد يكبار هم سمپاشي كرديم اما هنوز هم دارد. ما يك تله موش هم داشتيم كه خراب شد. بگذار بچرخند جا زياده.
...مخالفم. من هم با درجه براي سپاه مخالفم. قبلاً شك داشتم اما حالا كه از نزديك همه چيز را ديده و كشيدهام ميگويم مخالفم. اين درجهها براي سپاه مضر است و سپاه را از “سپاه بودن” خارج كرده و ميكند. اين نقص غرض بوده و با فلسفه سپاه نميخواند. مگر غير از اين است كه سپاه مولود انقلابي فرهنگي بود و قرار است پاسدارش باشد. انقلابي فرهنگي را نميشود با درجه و نظاميگري و نظاميبازي حفظ كرد و بين اين دو ميانهاي نيست. و گرنه ما كه ارتش داشتيم چه نيازي بود به نيرويي جديد بنام «سپاه پاسداران انقلاب اسلامي». با اعطاء اين درجهها سپاه دير يا زود ارتش ديگري خواهد شد كما اينكه همين الان هم شده است. اسم كه چيزي را عوض نميكند محل خدمت هم چه فرقي دارد لب مرز و پاسگاه باشد يا حفاظت و امنيت جاها و چيزها.
... سپاهي كه «انقلابي» و «فرهنگي» نباشد چگونه ميتواند پاسدار «انقلابي فرهنگي» باشد. راستي با دادن درجه كدام يك از اين دو مقصود حاصل شده است انقلابي بودن يا فرهنگي بودن، اگر هر دو از بين نرفته باشد و يا در شرف از بين رفتن نباشد. درجه بجاي آنكه سپاه را فرهنگي كرده باشد بيشتر در سراشيبي نظاميتر شدن انداخته است و با چه سرعتي هم.
ظهر سر نماز کنار فروغي نشسته بودم. از معدود روزهايي بود که حاج آقا اقبالي امام جماعت بود. بين دو نماز درگذشت همشيره مقام معظم رهبري را تسليت گفت و چند دقيقه در اين باره صحبت کرد.
وسط صحبتهاي حاج آقا، فروغي آرام در گوش من گفت: حاج آقا امروز حسابي کشيده و سرحاله. بهش نگاه کردم و گفتم: اِ حاج آقا هم. سرتکان داد و گفت: اووه، از اوناشه. البته به قيافه حاج آقا هم ميآمد اينکاره باشد.
...بعد از نماز در قسمت با فرزين و يارمحمدي صحبت ميکرديم که... بد نيست اول بگويم صحبتمان سر چه بود. يارمحمدي ميگفت: من ميخواهم يک پژو 206 بگيرم. من گفتم: چرا شما که پرايد داريد ديگر، گفت: نه من خودم از 206 خوشم ميآيد از شکلش خوشم ميآيد. مي خواهم يکي بخرم... بله داشتم ميگفتم مشغول صحبت بوديم که سر و صدايي غيرعادي از توي سالن شنيديم. آمديم بيرون. جناب سرهنگ نجاريان و جناب سرهنگ زارعي حرفشان ـ يا دعواشان ـ شده بود. دعوا بر سه تعطيلي يکي از کلاسها بود. نجاريان ميگفت: شما چرا کلاس را تعطيل اعلام کردهايد؟ و زارعي: خود شما شفاهاً به من گفتيد تعطيل کنيم. خلاصه مرافعه يک ربع بيست دقيقه ادامه داشت. در آخر زارعي گفت: شما بگو من چنين حرفي نگفتهام من ريشم را ميتراشم و از اينجا ميروم. اما اگر خودت گفتهاي تو ريشت را بتراش و برو. نجاريان که کم آورده بود گفت: مگر اينجا سلماني است که ريش بزنيم.
بعد از نماز که برگشتيم قسمت، کسي نبود. چند دقيقهاي با افشين و جناب سرهنگ زارعي ـ مسوول واحد برنامهريزي آموزشي ـ جلو ساختمان از اين ور و آن ور صحبت کرديم. بين صحبتها جناب سرهنگ خاطرهاي از جلسات دانشکده تعريف کرد: در يکي از جلسات سردار عباسيان با يکي از مسوولين که سرهنگ هم بود حرفشان شد. سردار عباسيان بهش گفت: احمق. او هم برگشت جواب داد: احمق خودتي، درست است که تو مافوق مني و من بايد حرف تو را اجرا کنم اما حق نداري به من توهين کني.
افشين هم از ماجرا و دردسرهاي درآوردن نشريه ميگفت. نشريه «پيام پاسدار وظيفه» که مسوول يک نفرهاش بود و بايد همه کارهايش را خودش به تنهايي انجام ميداد. ميگفت مطالب که آماده ميشود مجوز گرفتنش خيلي دردسر دارد. از دو سه فيلتر بايد رد شود. اول بايد حفاظت تاييد کند. بعد از تاييد حفاظت بايد ببرم حوزه نمايندگي، اگر آنها هم نظر موافق داشتند تازه دردسرهاي چاپ شروع ميشود. و مثال زد که اين شماره يکي از بچهها يک شعر از مختومقلي شاعر ترکمنستاني داده بود. اما حفاظت که بردم گفتند: اين را حذف کنيد اين شاعر کمونيست و جدايي طلب بوده. همچنين يک مطلب از دکتر شريعتي آورده بودم که آن را هم حذف کردند.