تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )

براي ما که سرباز بوديم دژباني يکي از مواضع کليدي و مهم به حساب مي‌آمد چون هر صبح و ظهر، ورود و خروج‌مان بدست اين حضرات بود. از طرف ديگر در تنگ دژباني آخرين مانع و حائل بين دنياي درون و دنياي برون محسوب مي‌شد و رد شدن از اين در تنگ يعني حبس يک نفس و يا کشيدن يک نفس عميق.

و دژبانها معمولاً از نخاله‌ترين سربازها گلچين مي‌شدند چون دژبان شدن روحيه خاصي مي‌خواست که هرکسي نداشت. خيلي از آنها هم از قسمتهاي ديگر به دژباني منتقل شده بودند. سربازهايي را که‌در قسمتهاي ديگر مشکل پيدا کرده بودند و نمي‌توانستند بسازند معمولاً به دژباني و يا به حراست منتقل مي‌کردند.

دژباني از آن جاهايي بود که حسابي به خودنمايي و خودبيني آدم مَجال مي‌داد. به اصطلاح آن جاي آدم را قلقلک مي‌داد و تو هم خيلي خوشت مي‌آمد. و اگر کسي چنين روحيه و پيش زمينه‌اي داشت که ديگر هيچ، کارش تمام بود.

از اينها که بگذريم دژبانها دو ويژگي مهم ديگر هم داشتند. اول اينکه برخورد بسيار بدي داشتند. برخوردشان تحکم‌آميز و پَرخاشگرانه بود. اگر از اول اينگونه نبودند بعد از مدتي مي‌شدند، مانند همان زنداني که براي مدتي زندانبان شد.

و دوم اينکه دژباني جاي بسيارخوبي براي ساخت و پاخت و بده بستان بود. راحت‌تر بگويم دژبانها به همان راحتي که مي‌توانستند به سربازي گير بدهند و حالش را بگيرند به همان راحتي هم مي‌توانستند با سربازي رفيق شده و روي هم بريزند. و در مواقع مختلف هوايش را داشته باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 8:18  توسط نوری  | 

ساعت 5/2 دوباره کارشناسي ناپيوسته امتحان «روانشناسي اجتماعي» داشت. بله روز از نو امتحان و حواشي‌اش آن از نو. تقلب‌ها چند نوع بود:

خلاصه اينکه من کسي در ذهنم نمانده است که به نوعي تقلب نکرده باشد. شايد هم کساني بوده‌اند و من نديده‌ام.

وقتي آمديم قسمت از آقاي فروغي پرسيدم اين حضرات کجا هستند و مسئوليت‌شان چيست؟

گفت: اينها چند نفرشان سر دارند و چند تا هم در شرف سردار شدن قرار دارند. چند نفر را که حضور ذهن داشت اسم بُرد:

ـ سردار رضا ويسي فرمانده تيپ قدس همدان.

ـ سردارسيدضياءالدين محزوني فرمانده پادگان بلال تهران.

جالب بود اين دو بزرگوار هميشه پشت‌سر هم مي‌نشستند. تا زماني که رسمي‌ها بالاي سرشان بودند راحت تقلب مي‌کردند اما تا من بالاي سرشان مي‌رسيدم برگه‌هايشان را جمع مي‌کردند و خودشان را به کوچه علي‌چپ مي‌زدند که يعني ما اين کاره نيستيم. نه اين که از من بترسند بلکه مأخوذ به حياء بودند و خجالت مي‌کشيدند راحت‌تر بگويم مرا نامحرم مي‌دانستند. چون تنها سرباز اين جلسات من بودم.

منم البته هيچي نمي‌گفتم و حتي به روي خودم نمي‌آوردم اما تابلوتر از اين حرفها بود. همين که دو سه قدم دور مي‌شدم سردار ويسي برگه تقلب را از زير برگه امتحاني‌اش در مي‌آورد و راحت مي‌نوشت. تابلوتر از آن رونويسي سردار محزوني بود. از پشت سر که مي‌آمدم کاملاً مي‌ديدم که جلال حسن‌نيا برگه‌اش را بالاي شانه‌اش گرفته و سردار محزوني مشغول نوشتن است.

محل امتحان سالن دراز ساختمان کلاسها بود که دو طرف سالن کنار ديوار صندلي گذاشته بودند و صبح و بعدازظهر امتحانها در اينجا برگزار مي‌شد. تا من بروم ته سالن و برگردم اينها راحت و بي‌دغدغه مي‌نوشتند. فقط چند لحظه‌اي که کنارشان مي‌رسيدم جمع و جور مي‌کردند. بگذريم.

ـ سردار محمدتقي تحقيقي، قبلاً فرمانده بازرسي نزسا بوده و الان گويا فرمانده مرکز فن‌آوري نزسا بود. حتي يکبار هم نديدم او تقلب کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:13  توسط نوری  | 

سوالات خيلي ابتدايي و در واقع الفباي کامپيوتر بود. من هم اگر کسي مي‌پرسيد دريغ نمي‌کردم. به يکي دو نفر پاسخ برخي سوالها را گفتم تازه بقيه فهميدند که من پاسخها را بلدم ول کن نبودند. حتي بلند صدايم مي‌کردند که بروم بالاي سرشان، پيش هر کي هم که مي‌رفتم به زور آستينم را گرفته و مي‌کشيدند که بقيه سوالها و به عبارتي همه سوالها را جواب بدهم. حتي آقاي فروغي از روي برگه کساني که من پاسخ‌ها را گفته بودم نگاه مي‌کرد و همانها را به بقيه مي‌گفت.

خلاصه امتحان جالبي بود يعني من در تمام عمر تحصيلي‌ام چنين امتحاني نديده بودم. بعد از امتحان که آمديم قسمت به آقاي فروغي گفتم: امتحان جالبي بود.

گفت: من به خودشان هم گفته‌ام، ببينيد سيستم تصميم گرفته مشکل مدرک شما را يک جوري حل کند شما هم که فقط مدرکش را مي‌خواهيد و کاري با آن نداريد، بگيريد و برويد. خوب وقتي سيستم اينطوري تصميم گرفته ما هم کاري نداريم هرجور مي‌خواهيد بنويسيد.

به فروغي گفتم: اينها که همه سوابق و مسئوليتهاي بالايي دارند مدرک مي‌خواهند چکار؟ گفت: اولاً مدرک در ارتقاء درجه‌شان خيلي موثراست الان ديگر کسي با سيکل و ديپلم نمي‌تواند سرهنگ و سردار شود حداقل بايد ليسانس داشته باشد تازه آنهايي هم که قبلاً با ديپلم سردار شده‌اند بايد مدرکشان را بالا ببرند. الان ديگر نمي‌شود گفت: فلاني سردار است اما هنوز سيکل و يا ديپلم دارد. براي همين سيستم مي‌خواهد به اين طيف از نيروهايش يک مدرکي بدهد.

و ثانياً مدرک در ميزان حقوق و مزايا هم خيلي تاثير دارد.

يوسف خنديد و گفت: اينها همين طوري‌اند ديگر، به اينها گير هم نمي‌شود داد اگر گير بدهي بيچاره‌ات مي‌کنند. همه مسئوليتها و تقسيم‌ها دست اينهاست با يک تلفن خيلي کارها مي‌توانند بکنند. قبلاً يکي از بچه‌هاي رسمي بود که به يکي دوتا از اينها گير داده بود يک کاري کردند که بنده خدا را به طرفهاي تايباد و خواف و آن طرفها انداختند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 7:26  توسط نوری  | 

 موقع برگشت با ماشين اميرحسين صداقتي برگشتيم. من بودم و صمد رسوليان و محمد گودرزياني. صحبت از کار و بارها و قسمتها شد اميرحسين مي‌گفت: من علاوه بر منشي‌گري تولايي، مسئول دستشويي‌ها فرماندهي هم هستم. تولايي بهم گفته تو مسئول اينجا باش و هر روز بر کار سربازهايي که بايد دستشويي‌ها را تميز کنند نظارت کن. ظهرها هم موقع رفتن بايد دستشويي‌ها را تميز و مرتب تحويل بدهي و بروي.

امروز هم بهم مي‌گفت: اينجا تو دفتر که هستي مواظب باش کسي از بيرون بويژه سربازها به دستشويي فرماندهي نروند، کثيفش مي‌کنند.

... بعداز مراسم بصورت گروه‌اي روي زمين نشسته بوديم که جناب سرهنگ سلحشور آمد و بعد از آن تذکراتي به گودرزياني گفت: بيا جلو و نحوه درست کلاه گذاشتن را براي بچه‌ها توضيح بده.

او بلند شده و گفت: من نمي‌توانم توضيح بدهم تازه همه بچه‌ها قديمي‌تر از من هستند و همه اينها را مي‌دانند چه بگويم.

آقاي قدرتي گفت: اشکال ندارد بيا دوباره توضيح بده.

گودرزياني کلاهش دستش بود و رفت جلو. جلو گروهان که رسيد جناب سرهنگ بهش گفت: چرا کلاهت را دستت گرفته‌اي مگر مي‌خواهي آنرا تو کونت کني. خوب توضيح بده ديگر.

گودرزياني که انتظار چنين حرفي نداشت از تعجب ماتش برده بود اما هيچي نگفت. ما تعجب کرده بوديم بعضي‌ها هم زدند زيرخنده.

گودرزياني بيچاره بعد چند لحظه مکث، يک چيزهايي بلغور کرد و آمد نشست. خلاصه صحنه جالب و عجيبي بود. بعد از مراسم بعضي بچه‌ها بهش گفتند: برو قضايي شکايت کن. او گفت: ولش کن، بروم بگويم چي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 7:4  توسط نوری  | 

صبحگاه داشتيم و بعد از آن تا ساعت 10 تمرين رژه. سردار موقع صبحگاه گفت: از امروز تا آخر هفته صبح‌ها بجاي ورزش همه ـ کادر، دانشجو و سربازـ بايد رژه تمرين کنند چهارشنبه، پنجشنبه چک مي‌کنم اگر خوب نبود تمرين‌ها در روزهاي ديگر هم ادامه خواهد داشت.

همه اين کارها جهت آمادگي براي يکشنبه آينده بود. قرار بود اختتاميه دوره کارشناسي با حضور سردار جعفري ـ فرمانده نيروي زميني ـ برگزار شود.

سردار هم چنين تاکيد کرد: بايد بگويم براساس ابلاغيه نزسا همه موظفند احترامات نظامي و نظم و انضباط را مو به ‌مو اجرا کنند. من در اين باره خيلي حساس هستم. الان خيلي بي‌نظمي و بي‌انضباطي وجود دارد. آيين‌نامه انضباطي بايد به دقت اجرا شود. فرماندهان قبلي يا نخواسته و يا نتوانسته‌اند مسائل انضباطي را اجرا کنند. به همين خاطر وضع احترامات و انضباطي اينجا ـ افتضاح ـ عبارت خود سردار بود ـ است. من در اين مدت موارد بسياري را مشاهده کرده‌ام. همه بايد بنيان مرصوص‌شان مرتب و منظم باشد. بنيان مرصوص يعني سر و وضع ظاهري، بايد مرتب باشد. از هر کس تخلف مشاهده شود اول از همه مسئولش را احضار مي‌کنيم و توضيح مي‌خواهيم، و اگر تکرار شود برخوردهاي قانوني شديدتري اعمال خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:13  توسط نوری  | 

امروز بچه‌ها بعد از ورزش به گفته سردار دوباره براي صبحانه به آشپزخانه رفته بودند. اما بازهم جناب سرهنگ تولايي نگذاشته بود بروند داخل و گفته بود: شما نمي‌توانيد برويد بايد درخانه صبحانه‌تان را بخوريد.

بچه‌ها مي‌گفتند ما را ازرستوران بيرون‌کرد و اين صحنه ‌به قدري زشت بود که خود رسمي‌هاهم سروصدايشان درآمده بود وبهش اعتراض کردند. يکي گفت: حالا که آمده‌اند بگذار امروز را بخورند از فردا نيايند. اگر نمي‌خواهيد بيايند خوب قبلا بگوييد نيايند چرا اينطور برخورد مي‌کنيد.40ـ50 نفر افسر مي‌آيند داخل آن وقت نمي‌گذاريد صبحانه بگيرند و بيرونشان مي‌کنيد. اين کارها يعني چه؟ شما با اين کارها ضد انقلاب درست مي‌کنيد.

بچه‌ها هم چنين مي‌گفتند حتي ‌جناب سرهنگ معروفي مسول قسمت طرح و برنامه ـ رفت پيش آقاي تولايي و بهش گفت: بابا حالا که آمده‌اند بگذار امروز را بخورند اشکال ندارد.

تولايي بهش گفت: اگر بخورند تو پولش را مي‌دهي؟

او هم گفت: نه من از کجا پول بياورم بدهم.

خلاصه بچه‌ها را بيرون کرده بود و وقتي ‌رسيدند حسابي‌به هم ريخته بودند. اين دومين بار بود که اين بلاسرشان مي‌آمد و هر دوبار به گفته سردار موقع ورزش اعتماد کرده و براي ‌صبحانه به آشپزخانه رفته بودند. البته به نظر من دفعه دوم حقشان بود چون دست در همان سوراخي‌کرده بودند که دفعه قبل گزيده شده بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 7:40  توسط نوری  | 

وسط صحبت گفت: ببخشيد چاي و پذيرايي نداريم. اينجا آقاي محاسبي ـ جناب سرهنگ محاسبي، مسئول گروه تاکتيک ـ گفته سربازها که چايي مي‌خوردند بايد پولش را بدهند چون از مال بيت‌المال است. اينجا شش نفريم که تقسيم برشش کرده‌ايم و هر کس سهم خودش را مي‌دهد.

گفتم: بابا بي‌خيال، کي چايي خواست.

ده دقيقه‌اي صحبتمان طول کشيد. موقع برگشتن بهش گفتم: چکار مي‌کني؟

گفت: دارم کارهاي شخصي جناب سرهنگ محاسبي را انجام مي‌دهم.

رفتم پشت کامپيوتر و گفتم: چي هست؟

گفت: جناب سرهنگ، بيرون مدير يک ساختمان مسکوني است.يک سري مقررات نوشته و به من داده تا تايپشان کنم همراه با حاشيه و طراحي، مي‌خواهد به تابلو ساختمان بچسباند جهت اطلاع و رعايت اهالي ساختمان.

گفتم: مقررات چي؟

گفت: هيچي، اينکه مثلا هرخانواده بايد ماهي 500 تومان به کارگر شهرداري بدهد تا جلو ساختمان را جارو کند، يا خانواده‌ها بايد سکوت را رعايت کنند و حق شارژشان چقدر مي‌‌شود و اين مزخرفات و7-8 بندديگر.

آخرش هم نوشته بود: نظرات و پيشنهادات شما مي‌تواند در مديريت بهتر ساختمان کارساز باشد. امضاء مدير ساختمان. اين قسمت را خودم از صفحه مانيتور ديدم. غلام مي‌گفت: صبح که آمده اينها را نوشته و به من داده، و گفته همه کارهايت را ول کن اين را تا ظهر بايد آماده کني. من از صبح روي اين دارم کار مي‌کنم.

هنوز همانجا بودم که کارش تمام شد و ده تا پرينت گرفت که به جناب سرهنگ بدهد. اين را هم خودم ديدم.

به غلام گفتم: ان‌شاءالله اينها که ديگر از بيت‌المال نيست و تو کار شخصي نمي‌کني.

خنديد وگفت: اي بابا، سوراخ دعا را گم کردن شنيده‌اي، يعني اين.

همين حضرت محاسبي براي همه اعضاء گروهش يک برگه گزارش کار مشخص کرده بود و همه موظف بودند آخر وقت کارهايي را که درآن روز انجام داده‌اند بنويسند.

غلام هم در همان برگه نوشت: 30/10/82 = انجام کارهاي شخصي آقاي محاسبي درباره مقررات ساختمان.

اين را که ديگر جلو چشم خودم نوشت. ظهر شده بود هر دو با هم از گروه زديم بيرون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:4  توسط نوری  | 

تو اتاق فرزين سوالات امتحانات فردا را تايپ مي‌کردم که موسي‌پور ـ از افسران قضايي ـ صدايم کرد بروم بيرون، توي سالن در گوشم گفت: يکي پشت ساختمان ايستاده کارت دارد. گفتم: کيه؟ گفت: خودت برو ببين، گفته کارت دارم.

نمي‌دانستم کيه، فکر مي‌کردم بچه‌ها باشند. رفتم، وارد خيابان پشت ساختمان آموزش که شدم يک ماشين پژوي 405 کنار جدول ايستاده بود و سه نفر داخلش نشسته بودند. جلوتر که رفتم تازه فهميدم ماجرا از چه قرار است. آقاي نادي بود و جناب سروان سلامي ـ از مسوولان قسمت پژوهش ـ و يک نفر ديگر با لباس شخصي که از پرسنل دانشکده نبود اما مثل نادي و سلامي از دانشجويان کارشناسي ناپيوسته بود. شانس اورد که اسمش را  نمي‌دانستم و اگر نه حتماً مي‌آوردم.

نرسيده به ماشين، نادي پياده شد و آمد طرف من، احوالپرسي گرمي کرديم و گفت: شنيدم سوالات دست شماست اگر يکي دو درس را به من برساني خيلي آقايي کردي. همين يکي دو تا کافي است.

گفتم: من نمي‌توانم، اولاً درست نيست و ثانياً نمي‌توانم.

گفت: بابا زياد سخت نگير، من سه چهار تا بچه دارم کار اينجا هم هست اصلاً نمي‌توانم بخوانم. ما ديگر مخمان نمي‌کشد. بي‌خيال هر چه که مي‌تواني برسان، اشکال ندارد. الان سوالات امتحان فردا را آوردي.

خيلي راحت و با اطمينان حرف مي‌زد. اصلاً‌فکر مي‌کرد من آمده‌ام که سوالات فردا را بهش بدهم. وقتي گفتم نه، جا خورد انتظار جواب نه را نداشت. فردا امتحان «عمليات آبي خاکي» داشتند.

واقعاً نمي‌دانستم چه بگويم بعد از کمي مکث گفتم: ببين هر چقدر مي‌خواهي من مي‌آيم برايت توضيح مي‌دهم درس مي‌دهم اما اين کار را بي‌خيالش شو.

گفت: تو شايد برخي درسها را بتواني بگويي اما مثلاً آبي خاکي را که نمي‌تواني درس بدهي. سخت نگير،‌بي‌خيالش ما مي‌خواهيم نمره بگيريم. مهرداد علامي به من گفت با تو صحبت کرده و تو قول دادي يکي دو درس را به ما برساني.

گفتم: نه من به مهرداد چنين قولي نداده‌ام. اتفاقاً بهش گفتم روي من حساب نکن. ول کن نبود خيلي اصرار مي‌کرد با همين اصرارهاي او از هم جدا شديم.

و من بهش گفتم: به هواي من نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 8:29  توسط نوری  | 

لازم است اينجا دو اصل مديريتي را که مانند خيلي جاهاي ديگر به صورت غيررسمي و ناخواسته در عمل سخت اجرا مي‌شد يادآوري کنم:

1ـ اينجا هم خيلي‌ها مسووليت‌پذير نبودند. يعني سعي مي‌کردند مسووليت و تعهد خود را به گردن ديگري بيندازند. حتي در کارهاي بسيار جزئي و کم اهميت هم حاضر به قبول مسووليتي نبودند سعي‌شان بر اين بود به هر لطايف الحيلي که شده از زير بار مسووليت شانه خالي کنند. از اين بدتر توجيه و حتي نپذيرفتن اشتباهات و خلاف‌ها بود. اولاً، کمتر کسي پيدا مي‌شد که اشتباهش را بپذيرد. ثانياً، بعضي هم که مي‌پذيرفتند توجيهش مي‌کردند. تازه خيلي از اشتباهات و خلافها آنقدر عادي شده بود که قبحش ريخته و اساساً منکر به حساب نمي‌آمد تا طرف مسؤوليتش را بپذيرد. نه تنها براي خود فرد بلکه براي خيلي‌ها چنين حالتي بود چون هيچ کس سوال نمي‌کرد چرا و براي چه؟ خيالتان را راحت کنم اصلا فضا چنين فضايي نبود.

2ـ هيچ مسوولي خوشش نمي‌آمد که سربازي بالاتر از خودش بگيرد. اين مساله در مورد افسران وظيفه مصداق داشت. اگر سرباز ديپلمي بود که کمي تند و تيز بود و يک چيزهايي هم بلد بود قطعاً بر افسر ترجيح داده مي‌شد. بعضي‌ها هم سعي مي‌کردند اگر افسري مي‌گيرند حتي‌المقدور رشته‌اش با زمينه‌کاري آن قسمت زياد مرتبط نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 8:56  توسط نوری  | 

بعد از نماز کارداني‌ها امتحان «هدايت سياسي» با آقاي اميدي داشتند که در حسينيه برگزار کرديم. سوال آخر امتحانشان اين بود:

سوال 6: نظر و ديدگاه خودتان را درباره احزاب سياسي که در جمهوري اسلامي فعالند بطور کلي بنويسيد؟

سرجلسه امتحان حامي احمدي‌پور، يکي از دانشجويان دست راستش شکسته بود و نمي‌توانست بنويسد. کمکش کردم او مي‌گفت و من مي‌نوشتم. وقتي به سوال 6 رسيديم با خنده گفت:‌به نظرت چي بنويسم؟ گفتم: نمي‌دانم، هر چه فکر مي‌کني بنويس. گفت: بابا اگر به اين سوال جواب بدهيم که اخراجمان مي‌کنند. اين گفتگوي کوتاه مرا کنجکاو کرد ببينيم چه نوشته‌اند. وقتي برگه‌هايشان را مي‌آوردند به پاسخهاي اين سوال نگاهي مي‌انداختم، جالب بود چند نمونه را ذکر مي‌کنم:

ـ بايد مواظب خودم باشم يک نظامي نبايد براي خود جناح تعيين کند.

ـ فعاليت احزاب اگر در چارچوب اصول و ارزشهاي اسلام و انقلاب باشد موجب پويايي و حيات در کشور مي‌شود.

ـ بنده به وصيت امام که فرمود نظامي‌ها و بويژه سپاه نبايد در احزاب سياسي باشند عمل مي‌کنم.

ـ بايد ولايد فقيه را قبول داشته باشيم. در اين احزاب چون راستي‌ها ولايت فقيه را بصورت مطلقه قبول دارند در نتيجه قبول دارم.

ـ برخي احزاب مثل مشارکت خواستار ايجاد دموکراسي غربي در ايران هستند.

ـ البته بايد از جناح بازي دوري کرد.

ـ بنده هيچ يک از احزاب را قبول ندارم چون به فکر خودشان هستند.

ـ به عقيده بنده احزاب فعال در کشور بايد زيرنظر دولت باشند و دولت کنترل شديد بر روي اين احزاب و جناحها داشته باشد.

ـ بنده طرفدار هيچ جناح و حزبي نيستيم ما بايد تابع مطلق ولي فقيه باشيم.

ـ ‌از نظر من اصلاً چه موردي دارد که هر کس در يک حزبي باشد اصلاً اين حزبها چه سودي براي ايران دارند آنها دنبال قدرت و ثروتند آيا آخر و عاقبت انسان به اين چيزها است.

ـ بنده در اين مورد چيزي نمي‌توانم بگويم.

ـ بنده شخصاً اصلاً سياسي نيستم، نبوده و دوست ندارم.

ـ احزاب ايران به فکر رسيدن و بدست گرفتن قدرت مي‌باشند. قصد آنها نفوذ در مجلس و دخالت در کارهاي آنهاست. در کل براي بدست گرفتن حکومت تلاش مي‌کنند و مي‌خواهند اختيارات رهبري را محدود کرده و فرهنگ غرب را رواج دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8:35  توسط نوری  |