تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )

صدايش را بلندتر كرد و با حالت طلبكارانه‌اي ادامه داد:

بايد براي ما سرهنگ مراقب بگذارند نه توي سرباز را. بد جوري مي‌توپيد. من هم كم نياورده و گذاشتم كف دستش كه: ببخشيد كه مرا مراقب شما گذاشته‌اند اما فكر كنم شما در مقام و جايگاهي هستي و به جاي كساني نشسته و خواهي نشست كه نياز به مراقب نداشتند. براي شما نبايد مراقب بگذارند نه اينكه يك سرهنگ بگذارند كه شايد فقط بخاطر درجه‌اش بترسي و تقلب نكني هر چند كه با وجود سرهنگ هم شاهديم كه تقلب مي‌كنيد.

تو كلاس دیگر هم يكي از همين دانشجويان دوره عالي ـ كه امتحان مباني استراتژي نظامي داشتند ـ كنار پنجره نشسته بود و با يكي ديگر از دانشجويان كه امتحان داده بود از پشت شيشه بصورت لب‌خواني تقلب مي‌كرد. دو سه بار تذكر دادم فايده‌اي نداشت نمي‌دانم چيزي دستگيرش مي‌شد يا نه.

و اما ماجراي سوم براي سفيدي اتفاق افتاد. اواخر جلسه بود ـ هنوز چند نفري نشسته بودند ـ يكي از دانشجوياني كه از جلسه خارج شده بود برگشت تا كلاهش را بردارد. و در حين رد شدن از كنار يكي از دانشجويان كه هنوز برگه‌اش را نداده بود ظاهراً چيزي بهش مي‌گويد ـ من خودم نديدم ـ سفيدي كه قضيه ديده بود گفت: برگه‌ات را بياور، تقلب نكن.

گفتن اين جمله همانا و عصباني شدن سيدمسعود ايلانلو ـ دانشجويي كه هنوز مي‌نوشت ـ همانا، بلند شد و بشدت خطاب به سفيدي گفت: تو بچه فسقلي آمدي به من مي‌گويي، من كي تقلب كردم. چرا الكي مي‌گويي؟ كي به من گفت؟ من ده تا مثل تو را درس مي‌دهم تو كه هنوز بوق را از دوغ تشخيص نمي‌دهي چرا به من مي‌گويي؟ من كي تقلب كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 6:32  توسط نوری  | 

هر وقت قرار بود كسي براي بازديد بيايد يكي دو ساعت قبلش خبر مي‌دادند آماده باشيد. همه به تكاپو افتاده و دست بكار مي‌شدند. يكي قفسه را مرتب مي‌كرد يكي ميزها را تمييز مي‌كرد سربازها اتاق را جارو زده و آب‌پاشي مي‌كردند.

اين كارها كه تمام مي‌شد مسئولين معمولا نمي‌خواستند موقع آمدن بازرسها سربازي در قسمت و حتي منظر باشد. بنابراين سربازها را به نوعي دَك مي‌كردند و اين يا مستقيم بود مانند كاري كه جناب سرهنگ دانش با سربازهاي كتابخانه كرده بود كه قبلاً ذكر شد. و يا غيرمستقيم، بدين نحو كه قبل از آمدن بازرسها كاري به سرباز مي‌دادند كه اجباراً برود بيرون و در قسمت نباشد ساده‌اش اين بود كه سرباز را دنبال نخود سياه مي‌فرستادند. برخي حضرات هم علناً به سربازها مي‌گفتند اگر احياناً بازرسها چيزي از شما پرسيدند بگوييد نمي‌دانم يا جواب ندهيد.

كيا مي‌گفت: زمستان پارسال چند نفر براي بازديد مي‌خواستند بيايند. نمي‌دانم كي بودند اما معلوم بود كه اين بازديد براي مسئولين دانشكده خيلي مهم است بطوري كه بصورت علني در صبحگاه مشترك اعلام كردند اگر بصورت اتفاقي و تصادفي بازرسها شما را ديدند و سوالي كردند، بگوييد: نمي‌دانيم خبر نداريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 6:54  توسط نوری  | 

همه گروهاني نشستيم و حسينيه پر بود سخنران جلسه خود سردار بود. صحبتش درباره عاشورا و امام حسين بود و حدود 5/1 ساعت طول كشيد. فقط يك نكته از صحبتش را ذكر مي‌كنم:

در حادثه كربلا ماجراهاي زيبا زياد داريم مداحان كه مي‌خواهند گريه مردم را دربياورند اشتباه مي‌كنند كه ماجراهاي دروغ و ساختگي بيان مي‌كنند اينها گريه‌آور نيست. مثلاً مي‌گويند حادثه عاشورا آنقدر سخت بود كه گيسهاي حضرت رقيه از غم و غصه سفيد شد آخر چطور ممكن است گيسهاي يك دختر سه ساله سفيد شود معلوم است كه دورغ است.

و يا مي‌گويند ماموران، حضرت رقيه را آنقدر زده بودند كه تمام بدنش كبود شده و بيماري واگير گرفته بود. به ام‌كلثوم گفتند كه او را غسل و كفن كند. گفت: نه، او بيماري واگير دارد من نمي‌كنم. رفتند يك زن شامي آوردند او هم حاضر نشد رقيه را غسل كند و كفن كند و گفت بيماري‌اش واگير است مي‌ترسم. خوب معلوم است كه اينها ساختگي است. اگر مداحان ما بجاي اين ماجراهاي ساختگي و دروغين اصل حوادث را بيان كنند خيلي بهتر است.

بعد از سخنراني سردار مداحي و سينه‌زني كرديم.

جلسه ساعت 5/10 تمام شد. از آخر مجلس، اول سربازان و بعد ما به دستور مسئولين بيرون رفتيم بعد هم دانشجويان جديد را بيرون كردند. ما كه از حسينيه خارج شديم براي كادري‌ها و دانشجويان سفره انداخته و صبحانه دادند.

ما آمديم قسمت، مسئولين هم تا رسيدند شد ساعت 11 ـ 5/11، و بدين ترتيب يك روز كاري گذشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:11  توسط نوری  | 

سري به کتابخانه زدم کسي نبود چند دقيقه‌اي با اميرحسين کياني ـ فوق ليسانس زبان که در قسمت پژوهش بود و برخي کلاسهاي زبان را هم تدريس مي‌کرد ـ صحبت کرديم. از درد دلهايش مي‌گفت:

کتابخانه حدود 7 هزارجلد کتاب دارد که نصف آن کُهنه و بِلا استفاده‌اند بارها گفته‌ام آنها را جمع کنيد و کتابهاي به روز و نو و کاربردي‌تر بياوريد اما گوش کسي بدهکار نيست. مثلاً من که اول آمده بودم کتابخانه يک Dictionary قديمي بيشتر نداشت گفتم اين افتضاح است اينجا مثلاً اسمش دانشکده است. اينقدر گفتم تا رفتند چند تا فرهنگ لغت نو خريدند.

جالب اينکه دانشکده يک سالن همايش بزرگي دارد اما ازش استفاده نمي‌کنند آن وقت هر وقت جلسه‌اي هست اينجا برگزار مي‌کنند.

اين سربازهاي کتابخانه بايد همه اين ميز و صندلي‌ها را جمع کرده و بکش‌بکش داخل مخزن ببرند و بعد از اتمام جلسه دوباره بكش‌بكش داخل سالن آورده و بچينند. در حالي كه يك سالن همايش پشت كتابخانه خاك مي‌خورد.

با كيا كه صحبت مي‌كرديم رضا ياوري ـ يكي از سربازهاي كتابخانه ـ هم رسيد. مي‌گفت: دو سه روز قبل كه اينجا جلسه بود عصر خبر دادند كه چند نفر براي بازديد آمده‌اند كتابخانه را هم مي‌خواهند ببينند. عصر بود و هيچ كس نبود، سريع رفتيم هر چه سرباز اطراف اينجا بود آورديم و ميز و صندلي‌ها را چيديم جناب سرهنگ دانش ـ مسؤول واحد پژوهش كه كتابخانه هم زير نظرش بود ـ هم نظارت مي‌كرد بعد كه تمام شد دانش به ما گفت برويد تو اتاق ـ اتاق كنار مخزن ـ و در را قفل كنيد. ما هم با ورود بازرسها رفتيم تو اتاق و در را قفل كرديم و تا آخر بازديد آن تو بوديم.

به هر حال به كياني گفتم: آمده‌ام نگاهي به روزنامه‌ها بيندازم.

خنديد و گفت: اين روزنامه‌ها مال هفته قبل است دوشنبه و سه‌شنبه هفته پيش.

گفتم: چرا؟

گفت: سربازي هر روز صبح با موتور مي‌رفت روزنامه‌ها را از دكه مي‌خريد و مي‌آورد حالا كه او رفته كسي نيست برود.

گفتم: مگر مشترك نيستند اينكه راحت‌تر است؟

گفت: (با خنده) نه بابا، من هم همين را گفته‌ام اما … سري تكان داد و چيزي نگفت.

گفتم: پس تا او نيايد از روزنامه هم خبري نيست.

گفت: آره، كسي نيست اين كار را بكند.

وضع مجلات هم بهتر از اين نبود اكثر مجلات مال 5 ـ 6 ماه و حتي يكسال قبل بود كه از هر كدام يك شماره رسيده و هنوز همان شماره روي پيشخوان بود. خلاصه يك ربع، بيست دقيقه‌اي از دل پرش گفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 6:35  توسط نوری  | 

امروز هم کار خاصي‌نبود.

امروز هم چنين با آقاي نوري‌زاد ـ مسئول دفترهيات علمي دانشکده ـ درباره انتخابات مجلس صحبت مي‌کرديم مي‌گفت: نظر غيررسمي سپاه آبادگران است تو شهرک اَنصارـ شهرک مسکوني سازماني سپاه ـ هم هر روز دوسه تا ليست و جزوات تبليغاتي آبادگران روي جاکفشي‌ها افتاده است.

... آقاي فروغي اصلي داشت که چندين بار براي ما گفته بود اصلش اين بود: دراينجا ـ درنظام ـ هر کسي هرچه مي‌گويد جلويش بگو چَشم اما برو کار خودت را بُکن. مي‌گفت: من سال65 به اين اصل رسيدم و از همان زمان به اين عمل مي‌کنم. به فکرم رسيد اَصلش را امتحان کنم و کردم اصل خوبي بود و جواب مي‌داد. حتي عمداً اين اصل را در مورد خود آقاي فروغي امتحان کردم بازم جواب داد.

به هرحال اصل کاربري خوبي بود و خيلي جاها بدرد مي‌خورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 5:44  توسط نوری  | 

قبل‌از ظهر با رضا و شهرام‌اسحاقي ـ ليسانس حسابداري داشت و مسئول حسابهاي مالي حوزه نمايندگي بود ـ براي مُهرکردن دفترچه‌هايمان مي‌رفتيم يگان، بين را صحبت از حاج آقا اقبالي شد شهرام مي‌گفت:

حاج آقا هر وقت مي‌آيد بسته سيگارش را در مي‌آورد و مي‌کشد. به ما هم مي‌گويد به کسي نگوييد من سيگار مي‌کشم اگر سربازي بفهمد من که جايگاهم سرلشگري است سيگار مي‌کشم او مي‌رود معتاد هروئين مي‌شود.

پرسيدم شنيده‌ايم بالاتر از سيگار هم بَدش نمي‌آيد؟ گفت: آره. راننده‌هايش هم ديده و تعريف مي‌کنند قيافه‌اش داد مي‌زند.

وقتي مي‌آيد اگر خُمار باشد اخلاقش خيلي‌بَد است به همه چيز گير مي‌دهد. چرا اينجا اينطور است؟ چرا آنجا فلان است. اين ‌جور مواقع حتي سرهنگهاي قسمت هم از ترس، همه در مي‌روند که مبادا بهشان گير بدهد. اما روزهايي که حالش خوب است خيلي راحتيم. شوخي مي‌کند جوکهاي خفن مي‌گويد. مرخصي‌ها را راحت امضاء مي‌کند. امروز هم از روزهاي خوبش بود.

ناگفته نماند بعد از مُهر کردن دفترچه‌ها تو راه برگشت، سعيد محمدي ـ بين را به ما ملحق شد ـ هرجور بود از سربازهاي گُردان سه تا سيگار گير آورد و در پناه کاجهاي کنار راه با رضا و شهرام کشيدند. بقول سعيد حالي بُردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:7  توسط نوری  | 

 حسين مويدي مي‌گفت: رفته بودم بهداري تا نامه‌اي براي بيمارستان بقيه الله بگيرم جناب سرگرد اکبرنيا مسئول بهداري گفت: بايد مرخصي بگيري؟

گفتم: هنوز مشخص نيست کي مي‌خواهم بروم چطور مرخصي بگيرم، نمي‌دانم براي کي مرخصي بگيرم. گفت: تا مرخصي نگيري مهر نمي‌کنم.

گفتم: هنوز معلوم نيست دکتر کي وقت بدهد، شايد اصلاً بعدازظهر بروم دکتر.

گفت: هر وقت مرخصي گرفتي بيا اينجا.

خلاصه امضا نکرد. فردايش رفتم به دکتر زنگ زدم که وقت بگيرم گفتند دکتر از ساعت 2 بعدازظهر پذيرش مي‌کند.

دوباره رفتم سراغ اکبرنيا و قضيه را بهش گفتم اما قبول نکرد گفت: بايد اول مرخصي بگيري.

ديدم فايده‌اي، کاغذ را گرفتم و آمدم.

در اين يک ساعت يک‌ونيم بچه‌ها چرت ‌و پرتهاي زيادي گفتند اما سيامک مطلب جالبي گفت: امروز جناب سرهنگ ميري ـ جانشين واحد فرهنگي ـ بهم گفت: اِسمت چرا طاغوتي‌است بهتر نيست اسم ديگري براي خودت بگذاري.

شايد شما تعجب کنيد اما باور نکنيد اما ما تعجب نکرديم ولي باور چرا. چون از اين قضيه‌ها کم و بيش براي خودمان هم اتفاق افتاده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 5:44  توسط نوری  | 

نام اين پروژه شهرک گلستان انديشه بود و به تعاوني مسکن بسيجيان زنجان تعلق داشت. کار ساخت اين پروژه از اوائل سال 81 آغاز شده است و پيمانکار آن هم دانشکده است. مسئول پروژه جناب سرهنگ خسروي بود اما همه کاره آن سردار عباسيان بود.

چون پيمانکار پروژه دانشکده بود سردار عباسيان کلي از وسايل دانشکده را به آنجا آورده بود مثل لودر، بولدُزر، 6D و 8 D، آب‌پاش، دو تا تويوتا و چيزهاي ديگر. جالب اينکه دو تا تويوتا را آنجا دزديدند يکيش پيدا شد اما آن يکي هنوز پيدا نشده بود. علاوه بر اينها کليه هزينه‌هاي پشتيباني و تدارکاتي مثل وسايل يدکي، سوخت و چيزهاي ديگر را هم از دانشکده مي‌آوردند.

محمدي هم مي‌گفت: پروژه خيلي عظيم بود. هنوز در مرحله تسطيح زمينها و خيابان‌کشي و جدول‌کشي بود. تا حالا حدود 250 ميليون تومان خرج شده بود.

يکبار درحساب خرجهايي که شده بود کم آورده بودند براي اينکه هزينه‌ها با پول دريافتي از سرمايه‌گذار پروژه ـ يعني شرکت تعاوني ـ برابر شود اعداد قرارداد را تغيير دادند. در قرارداد 13? سنگ‌برداري نوشته شده بود کردنش 25? که فرقش 30‌ـ40 ميليون تومان مي‌شد. اين مابه‌التفاوت را سرمايه‌گذار نمي‌داد اما بالاخره گرفتند.

سردار عباسيان هفته‌اي دو سه بار به آنجا سر مي‌زد. تپه‌اي وسط پروژه بود که وقتي سردار عباسيان مي‌آمد با دوربين از بالاي آن تمام اطراف را نگاه کرده و اوضاع را بررسي مي‌کرد. مسئولين ديگر دانشکده هم گاهي سر مي‌زدند.

بهنام مي‌گفت: مهدي پسر بزرگ سردار عباسيان در دانشگاه آزاد زنجان درس مي‌خواند و در کنارش هم بنگاه املاک داشت که تو کارخريد و فروش زمين بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:11  توسط نوری  | 

و يکي دو نکته براي امروز:

1ـ اينجا چون کم کاري و اساساً کار نکردن به يک عادت و روال اصلي و عمومي تبديل شده بود استثناناً اگر کسي بنا به ضرورت يک روزي دو ساعت کار مي‌کرد انگار شاهکار کرده و اولاً که همه جا تعريفش مي‌کرد نه يکبار و دو بار که بارها، هر جا مي‌نشست مي‌گفت من فلان روز فلان ساعت، اينقدر کار کرده‌ام.

و ثانياً خودش را طلبکار مي‌دانست و از همه انتظار تشويق و تشويقي داشت. در حالي که انجام آن کار کاملاً وظيفه‌اش بود. حداکثر اين بود که حضرت آقا يک روز هم دو ساعت کارکرده‌بود. هيچ کار اضافي يا خارق العاده‌اي نکرده بود که نياز به تشويق داشته باشد اما چون بيکاري و کم کاري عادت و جريان غالب بود دو ساعت کارکردن مانند جابجا کردن يک کوه به چشم مي‌آمد.

اين روحيه دقيقاً به سربازها هم سرايت کرده بود.

2ـ نکته ديگر آنکه انجام دادن کارهاي شخصي آن هم با استفاده از وسايل و امکانات دانشکده جزء کارهاي روزمره محسوب مي‌شد. اساساً قسمتي ـ و گاه بخش اعظم ـ از وقت روزانه افراد به رتق‌و فتق کارهاي شخصي مي‌گذشت درست مثل اينکه دارند وظيفه‌شان انجام مي‌دهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:36  توسط نوری  | 

ظهر بين‌الصلاتين حاج آقا اقبالي که تازه از سفرحج تشريف آورده بودند چند دقيقه‌اي صحبت کرد در باب دهه فجر و آيات «والفجر وليال عشر و الشفع و الوتر»:

درباره فجر و ده شب، مفسرين احتمالات مختلفي داده‌اند. برخي گفته‌اند منظور دهه اول ذيحجه است، برخي گفته‌اند دهه محرم است، برخي گفته‌اند دهه اول و يا دهه‌آخر رمضان است و احتمالات ديگر.

من هم مي‌گويم هيچ بعيد نيست يک احتمال هم اين باشد که منظور از ده شب همين دهه فجر باشد. و منظور از شفع و وتر يعني جفت و طاق، شايدمنظورزن ومرد باشد. شايدهمين شعارهاي مردم باشد که برخي دوتايي است و برخي تکي است...

هر کس از خدا يک چيز مي‌خواهد من هم هميشه از خدا رفتن به مکه و کربلا را خواسته‌ام که امسال هم خدا نصيبم کرد و به مکه رفتم. امسال من بعنوان روحاني نمونه معرفي شدم و چند دقيقه در بعثه مقام معظم رهبري صحبت کردم. آنجا من با علماي شيعه و سني14ساعت بحث کردم هر کار کردند نتوانستند مرا قانع کنند. گفتم اگر شما يک جواب قانع کننده بدهيد من قبول مي‌کنم اما نتوانستند. گفتم من يک تزي دارم که دارم پارادايمش مي‌کنم ـ حداقل من که نفهميدم يعني چه ـ نظرم آنست که دنيا همه بايد مسلمان شود و مسلمانها همه شيعه شوند شيعه شدن همه هم از عنايت مولا است. اينها هرساله سنگي که مادر حضرت علي(ع) از آنجا رفت داخل کعبه عوض مي‌کنند اما نمي‌توانند اين را محو کنند. همه بايد شيعه و عاشق مولا علي(ع) شوند. ـ در اينجا يکي از مومنين بلند گفت: تکبير، و همه تکبير فرستادند....ـ وقتي همه عاشق مولا علي(ع) شدند حسيني مي‌شوند. وقتي حضرت مهدي(ع) آمد به همان سنگ شکافته کعبه تکيه مي‌دهد و انقلابش را شروع مي‌کند. تِز من آنست که حضرت علي(ع) بايد جهاني شود. جرقه انقلاب حضرت مهدي(ع) همين دهه فجراست. ما اَلان سه وظيفه عمده داريم:

1ـ عشقمان به ائمه زياد شود. 2ـ دنبال امام و پيرو ولايت و آقا باشيم که انصافاً خوب دارد رهبري مي‌کند. 3 ـ توکل‌مان را زياد کنيم.

سه وظيفه ما در شرايط کنوني همين‌هاست. حاج آقا اين صحبتها را به مناسبت عيد غدير و 22بهمن که در پيش داشتيم مي‌کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:59  توسط نوری  | 

کمي سرمان خلوت‌تر شده بود. فقط شرکت کنندگان دوره عرضي «دفاع شهري» تازه امتحانات پايان دوره شان شروع شده بود. کل دوره دو ماه بود وحدود چهل نفربودند. اکثراً هم سن و درجات بالايي داشتند. مي‌خورد که مسئولين و فرماندهان گروهانهاي دفاع شهري و ضد اغتشاشات در مراکز خود باشند. البته بيشترشان ـ براساس نوشته روي برگه‌هاي امتحاني ـ از نيروهاي لشگر27 و لشگر10سيدالشهدا بودند وچند نفري هم از پرسنل دانشکده وجاهاي ديگرحضورداشتند. چند نفرشان ازدانشجويان کارشناسي ناپيوسته بودند يعني هم آن دوره را مي‌گذراندند و هم در اين دوره شرکت داشتند مثل ناصر سلامي، مثل محمدکريم جنگلي و...

نام دوره «دفاع شهري» يعني مقابله با تجمعات و اغتشاشات شهري، و استادشان سردار سعيد سليمانيان فرمانده قرارگاه ثارالله بود. ساعت 5/7 امتحان عملي يعني کار با انواع باتون، ماسک و... داشتند و ساعت 10 امتحان کتبي، با عنوان «اغتشاشات شهري» که تستي هم بود. ظاهراً بعد از ماجراي کوي دانشگاه تهران اين مسئله جدي شده و اين دوره‌ها براي آموزش و آمادگي نيروها بود جهت روز مبادا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 6:50  توسط نوری  |