تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )

بعد از صبحگاه تا ساعت 5/9 تمرين رژه داشتيم. اعرابي نبود با حضور معصومي تمرين كرديم. معصومي خيلي تيپ نچسبي داشت هر وقت با ما كار مي‌كرد امكان نداشت كه با دو سه تا از بچه‌ها درگير نشود. امروز براي اينكه بچه‌ها خوب كار كنند تهديد به ممنوع‌الخروجي مي‌كرد و مي‌گفت: اگر خوب كار نكنيد بعد از ظهر نگهتان مي‌دارم فكر نكنيد چون آمار غذا نداده‌ايم نمي‌توانيم نگهتان داريم. اندازه شما غذا هست مي‌توانيم سر و تهش را بزنيم 50 تا غذا مي‌شود.

كنار ما خازني ـ مسئول دژباني ـ و حسينلو هم با سربازها كار مي‌كردند. حسينلو از جلو جايگاه به نماينده گروهان سربازها مي‌گفت: اگر خوب نروي و اشتباه كني گردنت را مي‌شكنم.

و خازني هم مي‌گفت: اگر خوب رژه نرويد ساق پايتان را مي‌شكنم و با پوتين به ساق پاهاي يكي از سربازها كه رژه‌اش اشكال داشت مي‌زد.

در همين بحبوحه رژه  ، احمديان، خازني را صدا زد و رفتند پاي ميله پرچم، ديديم كه با دست پرچم را به او نشان مي‌داد ما هم دقت كرديم پرچم را سر ته وصل كرده بودند يعني سبزش پايين بود و قرمز بالا. جالب اينكه در طول مراسم هيچ‌كس متوجه نشده بود. احتمالا كه نه حتماً تنبيهاتي در انتظار وصل كننده پرچم بود.

از اول هفته يك دستگاه اسكنر به قسمت ما داده بودند كه به دستور جناب سرهنگ سلماني آنرا تو اتاق ثبت سوابق گذاشتند. امروز جناب سرهنگ آلبوم خانوادگي‌اش را آورده بود و حسين زارع ـ از بچه‌هاي قسمت ـ را نشانده بود كه عكسهايش را اسكن كرده و روي CD رايت كند تا ببرد منزل. خوب اين هم يك نوع استفاده بود و جناب سرهنگ هم مسئول قسمت و صاحب اختيار، و ما فقط شاهد اين اتفاقات.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 7:29  توسط نوری  | 

مطلب اولين پنجشنبه سال را با نظم شروع مي‌كنم.

شايد باور نكنيد اما بايد بگويم خود رسمي‌ها از سربازها بي‌نظم‌تر بودند. سربازها به خاطر ترس و اجبار تا جايي كه مي‌شد و مي‌توانستند في‌الجمله نظمي داشتند اما رسمي‌ها حكايت ديگري داشتند. يكي دو مورد را ذكر مي‌كنم:

صبحگاه مشترك هر هفته احمديان با آمدن و نظم دادن به آنها مكافاتي داشت. گاه مراسم از نيمه هم گذشته بود اما رسمي‌ها همچنان پاچه‌ريز وارد ميدان مي‌شدند.

«عزيزان كادر وقتي سرود خوانده مي‌شود يا موقع درآوردن پرچم از جلد هر جا هستندبه احترام پرچم بايستند تا مراسم تمام شود بعد بيايند.» اين جمله را جناب سرهنگ هر هفته شايد 7ـ8ـ10 بار پشت بلندگو از جايگاه تكرار مي‌كرد. و يا جمله «عزيزان كادر سريعتر صفها را مرتب كنند.» را بارها مي‌شنيديم اما كسي گوشش بدهكار نبود و كار خودشان را مي‌كردند.

از طرف ديگرسربازها اگر قبل از نرمش حاضر نبودند اسمشان يادداشت شده و حال‌گيري‌هاي مختلفي در انتظارشان بود كه كمترينش ممنوع‌الخروجي بود.

... البته غرضم جانماز آب كشيدن و يا ادعاي منظم و مرتب بودن نيست بلكه صحبت از «لم تقولون ما لا تفعلون» و «از ديگران خواستن و خود نبودن» است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 6:44  توسط نوری  | 

امروز فهميديم يگان خودش بخاطر تعطيلات عيد يك هفته مرخصي براي همه بچه‌ها رد كرده است، آه از نهادمان برآمد چون به همين راحتي يك هفته از مرخصي اسحقاقي‌مان پريده بود.

و اما قبل از ظهر كه با رضا براي مهر كردن دفترچه‌هايمان مي‌رفتيم بالا گفت: من خودم زدم كامپيوتر را خراب كردم ـ كامپيوتر قسمت‌شان از ديروز خراب بود ـ اما به كسي نگو.

پرسيدم: چرا؟

گفت: چرا! خوب معلوم است بخاطر اذيت و گير دادنهاي اين مرتيكه ـ منظورش جناب سرهنگ سلماني مسئول قسمت‌مان بود ـ هر دقيقه مي‌رود بيرون و مي‌آيد يك گير تخمي مي‌دهد. مگر ديوانه‌ام كه كار كنم. خودشان كار نمي‌كنند من كار كنم.

رضا با اين كار خيالش را راحت و خودش را بيكار كرده بود، چون بقول خودش حداقل يك ماه طول مي‌كشيد تا بيايند درست كنند. بدون كامپيوتر هم رضا هيچ‌كاري نداشت همچنانكه ديروز و امروز بيكار بيكار بود توي اتاقها راه مي رفت و با بچه‌ها گپ مي‌زد.

تازه جالبي داستان اينجا بود كه مي‌گفت: خودم نامه زده‌ام بيايند درست كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 6:38  توسط نوری  | 

جالب اينكه از امروز هركس بايد فقط دفترچه خودش را براي مهر كردن مي‌برد و اين معني حداقل روزي يك ساعت از وقت مفيد بچه‌ها را گرفتن، خوب بچه‌ها هم كه از اين چيزها بدشان نمي‌آمد.

بقول يكي از بچه‌ها مي‌گفت جناب سرهنگ قدرتي مصداق اين حكايت شيخ اجل سعدي است كه تو را خواب نيمروز به تا خلق دمي بياسايند.

ديروز آمار غذا داده بودند پس بايد مي‌مانديم. چون هوا باراني بود گفتند بعد از نهار تو حسينيه جمع شويد كه شديم. بعد از نيم ساعت سه ربع علافي، اعرابي آمد و گفت: خوب هوا خراب است و نمي‌شود رژه تمرين كرد من مجبورم چند نكته تكراري را برايتان بگويم تا ساعت 4 شود. و آن چند نكته كه حفظ بوديم يكبار ديگر گفت: رعايت احترامات، تذكر به راننده‌ها كه تند نروند و وضع ظاهر. اين سه تا تذكر را كه داد به ساعتش نگاه كرد و گفت: هنوز ساعت 4 نشده 20 دقيقه‌اي وقت هست هركس سوال دارد يا نفهميده بپرسد.

به هر حال بايد ساعت 4 مي‌شد تا اجازه مي‌دادند بيايم، جلسه را كش تا 4 شد و آمديم.

حتي خود اعرابي به صراحت چند بار براي ما اعتراف كرده بود كه: من مجبورم، مي‌گويند بايد تا ساعت 4 اينجا باشند ما مجبوريم هر طور شده تا ساعت 4 كش دهيم و گرنه اينها چيزي نيست كه شما را دو سه ساعت علاف كنيم تا اين مطالب را بگوييم. ولي خوب چكار كنيم مجبوريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:27  توسط نوری  | 

منتظرتحويل سال بوديم كه ساعت 18/10 دقيقه بود بچه‌ها به شوخي مي‌گفتند: ما سربازان فراموش شده‌ايم، ايجا سرزمين نفرين‌شدگان است ما تبعيد شده‌ايم، و عبارات ديگر.

جالب‌تر اينكه ساعت 15/10 دقيقه برقها رفت و آسايشگاه تاريك شد. و ما در تاريكي دعاي تحويل سال را خوانديم.: يا مقلب القلوب و الابصار يا … موقع تحويل سال فقط با بچه‌ها روبوسي كرديم همين. اين هم يك نوع تحويل سال در يك آسايشگاه سربازي.

البته آقاي معصومي هم چند تيرهوايي بيرون آسايشگاه شليك كرد و دستور داد همه در حسينيه جمع شويم.

رفتيم حسينيه ابتدا حاج آقا دو سه دقيقه‌اي صحبت كرد و تبريك گفت، و بعد معصومي تبريك گفت. آخر سر هم نفري يك كيك و سانديس دادند بعنوان عيدي. حتماً 50 هزار توماني كه واحد فرهنگي به يگان داده بود خرج همين‌ها شده بود.

روز آخر سيامك احدي ـ افسر فرهنگي ـ مي‌گفت: نامه آمده بود كه واحد فرهنگي 50 هزار تومان براي كار فرهنگي عيد به يگان بدهد. 50 هزار تومان براي حدود 200ـ250 نفر سرباز كه 20 روز اينجا بودند. البته ما در اين چند روز كار فرهنگي نديديم.

بعد از ظهر هم مثل هر روز گذشت و بعد از نماز مغرب دفترچه‌ها را برديم دفتر تا معصومي مهر كند و كرد. همه وسايل‌مان را جمع‌و جور كرده بوديم تا بعد از نماز و شام بزنيم بيرون. شام از غذاهاي بسته‌بندي مائده بود از شوق رفتن نخورديم. شيفت ما تمام شده بود از بچه‌ها خداحافظي كرده و ساعت 8 بود كه از دژباني زديم بيرون. بيرون دژباني اصغر را ديديم كه تازه مي‌آمد تو، از او هم خداحافظي كرده و آمديم. مرخصي ما تا 14/1/ خورده بود.

معلوم است خيلي خوشحال بوديم هم شيفت عيدمان تمام شده بود و از آن مهم‌تر يك سال از خدمتان گذشته بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 6:59  توسط نوری  | 

ساعت 8 که رفتم دستشويي اين صحنه را ديدم، سربازس در آستانه در دستشويي ايستاده بود و سر پا كارش مي‌كرد، زحمت نشستن را به خود نداده بود.

قبل از ظهر با همكاري بچه‌ها آسايشگاه را شستيم. در اين چند روز بارندگي همه با پوتين‌هاي پر گل وارد مي‌شديم و كل آسايشگاه گلي شده بود. بعد از شستن آسايشگاه رفتيم اتاق خودمان كه ديديم حاج آقا سازگارنژاد كه قرار بود بيايد آمده است و اين يعني اتاق بي‌اتاق. از قم به عنوان مبلغ براي ايام عيد اعزام شده بود.

حمام تازه باز شده بود تا داغ بود با بچه‌ها رفتيم حمام. بعد از دو سه روز خوابيدن در پتوهاي پرخاك و پركاه كه به ما داده بودند حسابي چسبيد.

پست عصر ما ساعت 4 ـ 6 بود تو دفتر حراست نشسته بوديم كه ساعت 5 معصومي خسته و عرق كرده آمد تو. نفسي كه تازه كرد بچه‌ها و پاسبخش ازش پرسيدند: چي شد ماشين را گرفتي يا نه؟

گفت: آره بالاخره گرفتيم اما شماره‌هاي سندش اشتباه خورده بود كلي علاف شديم.

از بچه‌ها پرسيدم ماشين چي؟ گفتند: آقاي معصومي ماشين نو گرفته است. تازه فهميدم او با مصطفي سخايي و به همراه يك سرباز ديگر از صبح رفته‌اند كه ماشين تحويل بگيرند. آقاي اعرابي ـ يكي ديگر از مسئولين يگان ـ هم از شمال براي ضمانت آمده بود. خلاصه از صبح رفته بودند انبار ايران‌خودرو و حالا با يك پيكان صفر و سفيد و با شماره موقت برگشته بودند. سخايي هم مي‌گفت: از صبح بخاطر اشتباه شدن شماره‌هاي ماشين و موتور تا حالا علاف بوديم.

در همين حيص و بيص تعريف معصومي، حاج آقا با چشم‌هاي پف كرده از خواب وارد دفتر حراست شد و خطاب به بچه گفت: اينجا چايي نداريد؟ معصومي به بچه‌ها گفت: چرا چايي درست نمي‌كنيد.

دو تا از بچه‌ها بلند شدند چاي درست كنند. حاج آقا گفت: من سماور تو اتاق دارم، زده بودم به برق تا چاي درست كنم خوابم برد بلند شدم ديدم دود مي‌دهد ظاهراً سوخته باشد روشن نمي‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:59  توسط نوری  | 

 با بچه‌ها تو اتاق حوزه بوديم سخايي هم بود و از حاج آقا اقبالي مي‌گفت:

حاج آقا اقبالي قبلاً مسئول عقيدتي سياسي ناجا كاشان بوده الان هم دو سه تا مسئوليت داشت. من همه‌اش اين‌ور و آن‌ور مي‌بردمش، هر وقت تو ترافيك و شلوغي گير مي‌كرديم مي‌گفت: چراغ را بگذار سريع‌تر برويم.

دو تا چراغ گردون تو ماشين داشتيم مي‌گذاشتيم بالا و سريع رد مي‌شديم. خانه‌اش در نوبنياد بود. هر وقت كارش طول مي‌كشيد و شب به خانه مي‌بردمش هزار يا دو هزار توماني به ما ـ هر راننده‌اي ـ مي‌داد.

يك باغ انار هم در كهك قم داشت كه هر وقت آنجا مي‌رفتيم لباس عوض مي‌كرد و انار مي‌چيد چند جعبه براي رفقا و برخي مسئولين مي‌برد.

همين الان كه اينجا مسئوليت ندارد يك ماشين تويوتا و راننده‌اش را برداشته و برده.

شهرام ـ در امور مالي حوزه خدمت مي‌كرد ـ هم مي‌گفت: مسئوليتهاي مختلفي داشت و سرهنگهاي قسمت‌مان خيلي ازش مي‌ترسيدند. همين‌طور علني بهشان مي‌گفت: گوه خوردي.

خودش مي گفت: من سرلشكرم. جايگاه 20 داشت و با جايگاه ارتشبدي بازنشسته شد. مي‌خواست اين ـ مجلس 7 ـ دور تو انتخابات مجلس شركت كند اما بازنشستگي‌اش را دير دادند نتوانست شركت كند. حتي عكس‌هاي جبهه‌اش را آورده بود براي چاپ كردن.

خرش مي‌رفت اما اصلاً اينجا نبود تا كاري بكند. مي‌آمد سر مي‌زد و مي‌رفت. حتي خودم مي‌رفتم ازش چک سفيد امضاء مي‌گرفتم.

البته قبلاً هم از آقاي نوري‌زاد شنيده بودم که مي‌گفت:

خود حاج آقا اقبالي بهم مي‌گفت تا حالا 24 بار حج رفته‌ام امسال هم خدا توفيق داد بروم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 6:20  توسط نوری  | 

و يا تولايي چند روز پيش آمده بود اينجا و مي‌گفت: افسرها خيلي پرتوقع و پرادعا شده‌اند مگر سربازها سارس دارند يا ايدز، يك عده از سربازها بايد به آسايشگاه افسرها بيايند.

بچه‌ها اعتراض كردند و گفتند: ما هم از نظر سنّي و هم از نظر سطح با سربازها فرق داريم اگر آسايشگاهها يكي شود هم ما اذيت مي‌شويم هم سربازها. خلاصه كلي صحبت كرديم آخر هم قبول نكرد و گفت: سرباز هم مثل شماست فرقي ندارد. سرباز موقعيت پيدا نكرده كه درس بخواند و گرنه او هم مثل شما مي‌شد. شما نبايد اينقدر پرادعا و مغرور باشيد.

كسي نبود بهش بگويد خوب همه حرف در همين «اگر» هاست. اگر اينطور است پس سرباز با شما هم فرقي ندارد چون موقعيتش نبوده كه سرهنگ بشود و گرنه او هم مثل شما سرهنگ مي‌شد. پس چرا نمي‌گذاريد سرباز حتي به اتاقتان بيايد. اين ارتباطي به غرور و ادعا ندارد.

هر چه گفتيم جناب سرهنگ قبول نكرد و كار خودش را كرد. چند تختي كه در آسايشگاه ما خالي بود به سربازها داد.

راست مي‌گفت چند تا از بچه‌هاي سرباز در آسايشگاه ما بودند. هيچ كس از بچه‌ها با آنها ارتباط نداشت و آنها خودشان بودند و خودشان، انگار زندگي جدايي داشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:47  توسط نوری  | 

هميشه دهم هر ماه فيش حقوقي ماه قبل را مي‌دادند. اين ماه لطف كرده و به خاطر عيد ـ كه شايد بچه‌ها پول لازم داشته باشند ـ فيش حقوقي اسفند را الان دادند، اما بچه‌ها كه ـ بجز روز اول ـ به صندوق مراجعه مي‌كردند مسئولين صندوق مي‌گفتند: پول نداريم.

خلاصه بچه‌ها كسي نتوانسته بود حقوقش را بگيرد و افتاد براي بعد از عيد. و اين يعني همان آش و همان كاسه، البته به اضافه خورده‌اي منت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 5:48  توسط نوری  | 

بعد از صحبتهاي حاج آقا محمديان، ابتدا تقديرنامه حاج آقا اقبالي كه با امضاي آيت‌اله موحدي كرماني ـ نماينده ولي فقيه در سپاه ـ بود قرائت و به او اعطاء شد. حاج آقا اقبالي هم چند دقيقه‌اي صحبت كرد:

من الان 25 سال و 25 روز است كه به اين نظام خدمت مي‌كنم. 5 سال و 5 ماه و 15 روز است كه در اين دانشكده هستم. اول در كميته بودم الان هم طلبه بسيجي فعال هستم و روحاني يكي از پايگاههاي تهران. جانباز هم هستم. از اول هم سرباز آقا بودم. اين مطلب را نمي‌خواستم بگويم اما حالا بد نيست اشاره‌اي بكنم من يك زماني فكر مي‌كردم آيا لياقت سربازي آقا را دارم يا نه اما خدا توفيق داد و در يك نامه استشهادي به آقا نوشتم كه من هر جا بخواهيد حاضرم شهيد بشوم. آقا هم از من تشكر كرد و لبخند زد كه من از لبخندش خيلي لذت بردم و همين براي كافي است. من تمام سعي‌ام اين بود كه كار كنم و اميدوارم برادر عزيزمان حاج آقا طائي موفق باشند. و بعد حكم نمايندگي حاج آقا طائي كه آن هم با امضاء آيت‌الله موحدي كرماني بود قرائت شد. و چند دقيقه صحبت كرد:

خدا را شاكرم كه اينجا آمده‌ام اميدوارم بتوانم كاري بكنم. امروز عصر قشون نيست عصر قشون گذشته، امروز عصر ليزر است يك دقيقه تعلل و كم كاري مساوي است با فرسنگ‌ها فاصله از قافله، بايد خيلي كار كنيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:35  توسط نوری  | 

دوره عالي امتحان «شناخت حضرت مهدي (ع)» داشتند با جناب سرهنگ زاکاني ـ مسئول گروه معارف دانشكده ـ و جناب سرهنگ زرگري ـ مسئول عقيدتي دانشكده. ديروز كه سوالات امتحان را تايپ مي‌كردم يكي از سوالها اين بود: «پنج مورد از وظايف شيعيان را در زمان غيبت بنويسيد؟» برايم جالب بود بدانم چه پاسخ مي‌دهند. امروز كه مراقب بودم نگاهي به پاسخها داشتم اكثراً اين 6 مورد را نوشته بودند:

1 ـ شناخت آن حضرت 2 ـ دعا براي فرج 3 ـ صدقه دادن و فرستادن صلوات براي سلامتي حضرت 4 ـ انجام طواف حج مستحبي به نيابت از آن حضرت 5 ـ برخاستن هنگام بردن نام او 6 ـ دعا و توسل به آن حضرت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 6:18  توسط نوری  | 

يكي از اصول رايج و متداول اينجا اصلي بود كه من اسمش «همكاري متقابل» مي‌گذارم. به اين معني كه هر كس با هر كه رفيق بود، بويژه آنهايي كه از بيرون مي‌آمدند مانند دانشجويان دوره كارشناسي ناپيوسته كه مسئوليتهايي هم داشتند، بطور مسالمت‌آميز و متقابل براي هم ديگر كار انجام مي‌دادند. يعني اگر آنها اينجا كار داشتند برايشان انجام مي‌دادند و در مقابل آنها هم براي اينها در همانجايي كه بودند و مسئوليتي داشتند كاري مي‌كردند.

مثال عرض مي‌كنم، همين شنبه يا يك‌شنبه پيش محمود پيلاني ـ كه تابستان اينجا مهمان بود ـ براي پيگيري نمراتش آمده بود يوسف با تمام وجود كارهايش را انجام مي‌داد. نمراتش را از مربي‌ها مي‌گرفت و اگر احياناً نمره‌اي كم داشت يك جوري درستش مي‌كرد. موقع رفتن ازش پرسيد شما كجا هستيد؟

گفت: من در جهاد خود كفايي هستم و سردار تحقيقي مسئول ماست.

يوسف پرسيد: شما در گزينش نزسا آشنايي داريد؟

او پرسيد: كارت چيه؟

يوسف گفت: من پرونده‌ام براي استخدام رسمي در جريان است. مي‌خواهم اگر كسي را مي‌شناسيد بگوييد تا زودتر كارهايش انجام شود. همه كارهايش را انجام داده‌ام مي‌خواهم از اداري به نظامي ثابت و رسمي تبديل شوم.

او هم گفت: باشد من شب به يكي از بچه‌ها كه آنجاست زنگ مي‌زنم و مورد تو را مي‌گويم.

يوسف تلفنش را گرفت تا پيگيري كند.

و يا دانشجوي ديگري براي نمراتش آمده بود يوسف كارهايش را انجام داد و در آخر بهش گفت: به سردار محزوني ـ فرمانده پادگان بلال ـ در رابطه با گرفتن وام زنگ بزند تا سريع‌تر وامش را بدهند.

و يا تو همين يكي دو روز ليست‌هاي كامپيوتري نمرات از دانشگاه امام حسين (ع) رسيده بود و بايد همه نمرات در آن ليست‌ها وارد شده و به دانشگاه ارسال مي‌شد. يوسف ليست نمرات درس «فلسفه اخلاق» دوره كارشناسي ناپيوسته را نگاه مي‌كرد و كساني كه نمره‌شان زير ده بود اصلاح مي‌كرد. برخي مانند سردار ويسي و محرمعلي بياتي اعتراض نوشته بودند و نمره جديد ـ بالاي ده ـ را مربي بهشان داده بود. اما برخي هم مثل حبيب‌الله حبيبي اعتراض هم ننوشته بود نمره‌اش 5/8 بود يوسف 5/8 را لاك گرفت و ده بجايش نوشت. بعد هم ليست را به من داد تا ببرم گروه معارف و تأييد و امضاء مربي مربوطه را بگيرم من هم بردم و مربي هم جلو نمرات اصلاح شده ـ يا همان لاك گرفته شده ـ را امضاء كرد.

اين اصلاحات خيلي عادي بود و عادي انجام مي‌شد قبلاً هم نمونه‌هايي را اشاره كرده‌ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 6:40  توسط نوری  |