و آخرين نكته، بيرون آشپزخانه كه براي نهار منتظر نشسته بوديم مهدي آقايي ـ ليسانس كشاورزي داشت اما در عقيدتي پيك قسمت بود ـ ميگفت: امروز سردار به لوح تقديرها گير داده بود كه چرا اسم مرا در سمت راست نوشتهايد و اسم حاج آقا طائي را در سمت چپ، درجه من بالاتر است بايد اسمم سمت چپ باشد. دستور داده لوح تقديرها را عوض كنيم همان لوح تقديرهايي كه روز معلم قرار بود به مربيان بدهيم. خلاصه قرار شده لوح را عوض كنند.
برخلاف قديمترها ـ منظور همين زمان جنگ است ـ كه مسئولين و فرماندهان سعي ميكردند هميشه با نيروها باشند با آنها بجوشند با آنها بنشينند با آنها بخورند و جلوتر و بيشتر از آنها كار كنند و هميشه سختترين كارها را خودشان انجام دهند، امروز ورق برگشته و همه چيز عكس شده بود. هميشه سعي ميشد بين مسئولين و فرماندهان و نيروها ـ سربازها و دانشجويان ـ فاصلهاي باشد. به اصطلاح خودشان نميخواستند زياد با نيروها قاطي شوند و اين قاطي شدن را درون شأن خود ميدانستند. هميشه نوعي حريم براي خود قائل ميشدند و زياد با نيروها صميمي نميشدند.
جالب اينكه اسمش را «جذبه و ابهت» گذاشته بودند و ميگفتن: فرمانده بايد ابهت داشته باشد تا نيروها ازش حساب ببرند.
و يا ميگفتند: فلاني آنقدر جذبه دارد كه هر كسي جرأت نميكند پيشش برود و حتي چيزي ازش بپرسد.
يادم هست تو دفتر فرماندهي كه بودم يك روز جناب سرهنگ شكوري موقع صبحانه خوردن بهم ميگفت: جناب سروان امروز به ما ميگويند چرا مثل زمان جنگ با سربازها غذا نميخوريم و يا چرا با آنها نشست و برخاست نداريم. شايد راست ميگويند اما الان نميشود از اين كارها كرد. اگر الان اينطور باشيم سرباز تره هم برايمان خورد نميكند اصلاً حساب نميبرد. زمان جنگ فرق ميكرد آن موقع همه خوب بودند و همه از اين كارها ميكردند. الان خيلي چيزها عوض شده و نميشود …
و افسوس ميخورد كه حيف شد آن دوران تمام شد.
ـ استاد فلسفه شهيد مطهري كه بود؟
ـ استاد اخلاق شهيد مطهري كه بود؟
ـ و يك سوال كه بد نيست به اطلاعاتتان اضافه شود، شهيد مطهري چند تا نوار سخنراني دارد؟
هركس هر جا نشسته بود عددي ميگفت، بلبشويي شده بود. و بالاخره خودش گفت: هزار و صد و نميدانم چند تا.
مراسم با معرفي چند نفر از مربيهاي برتر و دادن جايزه پايان يافت كه اسلام نجاريان ـ مسئول آموزش ـ و حسين پناهيان ـ مسئول قسمت ارزيابي و توسعه ـ دو تا از آنها بودند. آخر مراسم هم اعلام شد بقيه مربيان، همه بيايند فيش بگيرند و بروند پشتيباني و هديهشان را به مناسبت اين روز دريافت كنند.
ظهر جناب سرهنگ زاکاني را جلو ساختمان عقيدتي ديدم و گفتم: سوالات بهتري نبود كه بپرسيد بر فرض من بدانم نوارهاي سخنراني شهيد مطهري چند تاست چه فرقي ميكند؟
ايستاد به توجيه كه: خوب اگر كسي بداند بد نيست. اين نشان ميدهد كه ايشان چقدر پركار بودهاند كه اين همه نوار سخنراني دارند. بعد هم حقيقتش اين سوال را بنده خدايي به ما پيشنهاد داد ما هم براي اينكه دلش نشكند مطرح كرديم.
جالب اينكه عليرضا باقري ـ افسر يگان ـ هم بعد جلسه ميگفت: يكبار زاکاني آمده بود بالا تو حسينيه سربازها جلسه داشت، سوالاتي براي سربازها مطرح كرد. دو سه تا از سربازها كه جواب درست دادند بهشان جايزه داد. بچهها همانجا بازش كردند يك شورت و يك جفت جوراب بود. شورتش را همانجا دست گرفته و دست به دست ميكردند و ميخنديدند.س
ـ اللهاكبر چه چشم و ابرويي
اللهاكبر چه دست و بازويي
اللهاكبر چه تاب گيسويي
اللهاكبر …
ـ بين همه عشقاي عالم، عشق است ابوالفضل، عشق است ابوالفضل
…
اينها برخي از اشعاري بود كه دانشجويان موقع دويدن و نرمش كردن و يا زمان تمرين رژه، بلند ميخواندند. همه اشعار و اذكار، اشعار توصيفي، احساسي و عاطفي بود چشمت قشنگه، ابروت كمنده، پيشانيت بلنده و چيچي ملنگه. اينها كجا اشعار و رجزهاي حماسي و جنگي كجا.
فرصت غنيمت است اين را هم بگويم كه من در يك دستهبندي بسيجي و سپاهي را به دو دسته تقسيم ميكنم:
1ـ بسيجيها و سپاهيهاي امام بچههايي بودند كه با شناخت و اعتقاد راهشان را از روي اختيار، انتخاب كرده بودند.
2ـ اما بسيجي و سپاهيهاي حالا عموماً احساسي و عاطفي اما کم مايهاند. بسيجي و سپاهي شدنشان نه از روي شناخت و اعتقاد كه بيشتر از روي اكراه و ناگزير بودن و يا بخاطر حال و هوا و فضاي موجود است. به عبارت ديگر کمتر اختياري و انتخابي است.
خوب يكي از دلايلش اين است كه بسيجيهاي امام در يك فضاي آزاد و با تضارب آراء و بويژه با مطالعه، اين راه را با اعتقاد و اختيار، انتخاب ميكردند.
اما بسيجيهاي حالا به دلايل مختلف به اين سمت كشيده ميشوند و انتخابي در كار نيست. اينها حتي رهبرشان را هم نميشناسند و رابطهشان با او با واسطه ـ آن هم چندين واسطه ـ است. واسطههايي كه همه چيز را حتي صحبتهاي رهبري را با گزينش به بسيجيان ميرسانند تازه اگر همين مطالب گزينش شده را مطالعه كنند كه نميكنند.
استاد محترم جناب سرهنگ طاهريان
سلام عليكم
اينجانب رضا ويسي از درس «فلسفه اخلاق» نمره 5/8 گرفتهام كه در حد قبولي نيست لذا خواهشمند است با عنايت و مساعدت خود و با در نظر گرفتن راه دوري كه اينجانب از همدان تا تهران براي گذراندن اين درس طي مينمايم درخواست نمره قبولي در حد 11 يا 12 را دارم.
رضا ويسي 4/12/82
ساعت 5/10 با حاج آقا طائي جلسه داشتيم بچههايي ـ همان سه نفر ـ كه قرار بود بروند كسي نيامده بود. براي اينكه ضايع نشود مجبور شديم من و سيامك برويم. مسائل مطرح شده همان موارد قبلي بود كه با سردار مطرح كرده بوديم:
1 ـ استفاده نابجا و نامناسب از بچهها
2ـ برخوردها، رفتارها و گفتارهاي زشت و زننده و تحقيرآميز با سربازها
3ـ علافيها و وقتكشيها و همچنين هدر رفتن وقت و عمر بچهها
4ـ مشكلات بچهها مثل كار، ازدواج و … كه بر هر حال نميشد انكار كرد چون بود و بچهها درگيرش بودند.
حاج آقا هم در پاسخ زياد صحبت كرد. درباره مساله اول گفت: اين مشكل متاسفانه هست البته برخي رشتهها هست كه شايد زياد بدرد اينجا نخورد مثلا فيزيك اينجا چكار ميتواند بكند.
من گفتم: خوب اين مشكل سازمان و سيستم است كه او را فرستادهاند اينجا، موقع تقسيم بايد او را بجاي مناسب بفرستند. دو ماه آموزشي فرصت خوبي است تا در اين فاصله نيروها را با توجه به مشخصاتشان تقسيم كنند اينكه كار سختي نيست.
حاج آقا قبول كرد و گفت: بله اين كار سختي نيست نميدانم چرا نميكنند. من اين مساله را سعي ميكنم با نزسا هم در ميان گذاشته و به آنها منتقل كنم. به هر حال ما سعي ميكنيم از نيروها درست و بجا استفاده كنيم تا هم بچهها اذيت نشوند و هم سازمان از آنها منتفع شود.
درباره مساله دوم و سوم ده دقيقهاي صحبت كرد: بله من خودم شاهد چنين برخوردهايي بودهام اين تقصير ماست ما كوتاهي كرديم ضعف از ماست و از مسئولين آقا گفتهاند سرباز بايد وقتي ميرود بسيجي باشد، سرباز بگيريد بسيجي تحويل دهيد. اما متاسفانه الان جريان دقيقاً برعكس شده خيلي از سربازها با انگيزه و متدين ميآيند اما وقتي ميروند 180 درجه فرق كرده و حتي ضد مجموعه و سپاه ميشوند. ديد بسيار بدي نسبت به ما و سپاه پيدا ميكنند. خوب علت اصلي اين مساله ما بوديم ما كار نكرديم. ما بايد با محبت با سرباز برخورد كنيم محبت همه را جذب مي كند و تاثير زيادي دارد …
اميرحسين كه كل اين هفته مرخصي گرفته و اصلاً نبود. فرهودي را گفتم، كمي منّ و من كرد و بهانه آورد كه فردا كار دارم و نميرسم بايد ببينم ميتوانم بيايم يا نه، ولي قول نميدهم.
مشخص بود نميآيد و نيامد. و سعيد را جلو ساختمان كلاسها در حال تشريففرمايي به كلاس ديدم و موضوع را گفتم. او هم منّ و مني كرد و آخر سر گفت: آخر چه مشكلي، افسرها چه مشكلي دارند و يا سربازها چي كم دارند، من نميدانم.
از اين حرفش آتش گرفتم و بيشتر از پفيوزياش، بعد از اين همه مدت آقا ميگويد «سربازها چه مشكلي دارند من نمي دانم.» گفتم: چه مشكلي؟ شما واقعاً نميداني بچهها چه مشكلي دارند؟
جالب است بگويم كه همين آقا ـ كه حالا پز استادي ميداد و محافظهكار شده بود ـ قبل از اين كه بخاطر درس دادن از كارهاي يگان معاف شود يكي از پر انتقادترين و پر سر و صداترين بچهها بود. در جلسه اولي كه با حضور آقاي شكوري قرار بود نمايندهها انتخاب شوند آقا يكي از كانديداها بود ـ كه 3 تا هم بيشتر راي نياورد ـ تا بعنوان نماينده همين سربازها پيگير كارشان باشد. جالبتر اينكه در آن جلسه با توافق همه بچهها قرار شده بود هيچكس از مشكلات و مسائل حرفي نزند چون جلسه اول بود و امكان داشت جلسه شلوغ شده و ذهنيت بدي ايجاد شود. قرار بود فقط نماينده تعيين شده و جلسه پايان يابد. اما همين آقا سعيد اولين كسي بود كه اين توافق را شكست. يعني بلند شد و مساله و مشكل شخصياش را مطرح كرد كه صداي همه بچهها درآمد. اما حالا كه معاف شده بود با كمال وقاحت و خونسردي ميگفت: مگر افسرها چه مشكلي دارند و يا سربازها چه كم دارند! ميبينيد، از ماست كه بر ماست. بگذريم.
به فروغي گفتم: چه خبر تعطيلات خوش گذشت؟
گفت: نه بابا مگر اين پسره ميگذارد.
گفتم: كي؟ مگر چي شده؟
گفت: بچه داداشم، دوباره دعوا كرديم.
گفتم: چرا؟
گفت: ميخواستيم برويم شهرستان ـ فروغي لر بود و بچه يكي از شهرهاي لرستان ـ گفتم برو سر و وضعت را درست كن، موهايش را ژل زده، ريشش را از اين مدلهاي جديد اجق وجق درست كرده. بهش گفتم برو سر و وضعت را درست كن و گرنه ما اينطور تو را نميبريم.
او هم گفت: من نميآيم، سر و وضع من به تو چه؟
من هم زدمش، انگشتم خورد به در، هنوز درد ميكند.
هيچي نيامد، اين هم از مسافرت ما. همه ما را عاصي كرده نميدانيم چكارش كنيم. پدرش قرآن خوان، نماز اول وقتش ترك نميشود من نميدانم چرا اين پسره اينطور شده.
يا يك شب ديگر پدرش از تلويزيون دعاي كميل گوش ميكرد من هم داشتم با تلفن صحبت ميكردم، آمده تلويزيون را خاموش كرده، گفتم: چرا تلويزيون را خاموش كردي؟ گفته: من نميخواهم اينها را گوش بدهم.
من هم گوشي تلفن را زدم به سرش، دوباره تا نصف شب درگيري داشتيم.
سرش را با عجز و استيصال تكان داد و گفت: ديگر از دست اين پسره خسته شدهايم نميدانيم چكار كنيم.
فروغي و برادرش ـ كه بازنشسته وزارت اطلاعات بود ـ در يك ساختمان مشترك زندگي ميكردند. اينها را خودش تعريف کرده بود.
و من براي پيگيري رفتم سراغ زرگري، گفت: باشد و زنگ زد به قسمت ما و با جناب سرهنگ سلماني صحبت كرد.
او گفت: بايد يك نفر جايگزين به ما بدهيد.
زرگري گفت: ما جايگزين نداريم.
تلفن را گذاشت و به من گفت: ما نيروي اضافي نداريم كه جايگزين كنيم بايد صبر كني تا نيروي جديد بدهند بعد جايگزين كنيم.
تشكر كرده و برگشتم و صبر كردم. يكي دو هفته مانده به آخر سال نيروي جديد آمد از اين نيروها دو تا افسر جديد و يكي دو تا سرباز به قسمت عقيدتي دادند. فکر ميکردم كه جايگزين ميكنند.
خلاصه قضيهكش پيدا كرد و افتاد به بعد از عيد، بعد از عيد دوباره پيگيرش شدم، جواب مشخصي نميدادند يك طوري دست به سر ميكردند.
امروز دوباره پيله كرده و با زرگري گپزنان رفتيم عقيدتي. بعد از كلي اينور و آنور كردن بالاخره گفت: ببين متاسفانه امكانش نيست آقايان موافق نيستند شما بياييد.
گفتم: پس يعني منتفي است؟
گفت: آره، فعلاً امكانش نيست بعداً دوباره بيا شايد توانستيم.
خلاصه دست از پا درازتر برگشته و نتيجه را به آقاي نوريزاد گفتم.
ناراحت شد و گفت: حالا بهت ثابت شد كه نميخواهند وگرنه مگر موقع آمدن مشخصات شما را ندارند.
ديدم راست ميگويد چيزي نگفتم. راستي من هم فقط براي امتحان و شنيدن همين پاسخ پيله کرده بودم والا براي من اينجا و آنجا زياد فرقي نميکرد.
اين كسري آوردن بچهها به خاطر سابقه بسيجي داشتن هم عجيب باب شده بود.
مجبد كلاتي 6 ماه و 25 روز كسري آورده بود، آموزش هم نرفته بود يعني حدود يك ماه ديگر خدمتش تمام ميشد. در حالي كه در روال عادي بايد دو سه ماه بعد از ما تمام ميكرد.
و يا حامد کبيري 6 ماه كسري آورده بود يك چهار ماه و يك دو ماه، برگههايش را نشانمان داد. خدمتش شهريور ماه تمام ميشد يعني كسري 4 ماهش استفاده ميشد و دو ماه هم اضافي ميآورد.
مهدي مختارنيا هم با كسري خدمتش را تمام كرد و رفت.
وجه بدتر قضيه نحوه گرفتن اين برگهها بود. چنانچه خودشان ميگفتند با كلي كلك و دروغ و پارتي بازي سابقه عضويت فعال در بسيج درست ميكردند تا بتواند برگه كسري خدمت بگيرند. برخي حتي هيچ سنخيت و اعتقادي به بسيج نداشتند اصلاً به گروه خونيشان نميخورد.
از معايبش كه بگذريم البته اين قضيه يك حسن هم داشت و آن رفتن آمار سالانه بسيجيان بود. چنانكه اخيراً سردار صفوي و ديگر مسئولين ـ حتماً بر اساس همين عضويتها ـ اعلام كردند: ما ده ميليون بسيجي در كشور داريم.
سرصبح كه وارد ساختمان شديم مهدي پورحيدري ـ سرباز سرهنگ اسلام نجاريان ـ داشت كفشهاي جناب سرهنگ را واكس ميزد ما را که ديد خيلي خجالت كشيد.
آقاي فروغي گرفته به نظر ميرسيد. پرسيدم چي شده سرحال نيستي؟
گفت: از دست پسره، برادر زادهام ناراحتم ديشب زدمش.
گفتم: چرا؟
گفت: پسره همه ما را ذلّه كرده، اصلاً دنبال كار نميرود. با زور و كتك و اجبار فرستاديمش تا ديپلمش را گرفت. چند جا گذاشتيمش كار كند اما ول كرد. دنبال كار هم نميرود همينطور بيكار ميگردد. با رفقايش ميروند خيابانگردي و تا نصف شب به خانه نميآيد.
حرف پدرش را كه اصلاً گوش نميدهد از من چون ميزنمش كمي ميترسد. بهش گفتم بيا سپاه، اگر نيايي اشتباهي ميكني تا كي ميتواني همينطور ول بگردي ميگويد خوشم نميآيد. با شكوري صحبت كردم كه كارهاي گزينش و پذيرشش را زودتر راه بيندازد، نميآيد. ماندهايم چكارش كنيم. ديشب دوباره دير آمد خانه و با پدرش حرفش شده بود من رفتم عصباني شدم و زدمش.
پرسيدم: پدرش كجاست؟
گفت: اتفاقاّ پدرش آدم خيلي خوبي است اما الان بازنشسته وزارت اطلاعات است. من اصلاً ماندهام از چنين پدري چطور پسرش اين جوري شده است.
و در آخر اضافه كرد: نميدانم واقعاً چرا بچههاي ما اينطور ميشوند؟