تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )

اين هفته هم بعد از ظهرها ماندني شدم عصر با اميرحسين صداقتي كه افسر نگهبان بود صحبت مي‌كرديم، مي‌گفت: وقتي در دفتر تولايي ـ اوائل در دفتر معاون هماهنگ‌كننده بود اما الان به قسمت مهندسي رفته بود ـ بودم گاهي حساب و كتابهايشان با هم نمي‌خواند يك جوري درستش مي‌كردند. يكبار زمان سردار عباسيان براي يكي از مراسم‌ها مداحي از زنجان ـ سردار عباسيان زنجاني بود ـ دعوت كرده و 75 هزار تومان بهش داده بودند. حالا مانده بودند اين 75 هزار تومان را چه جور حساب كنند چون مي‌گفتند اگر بنويسيم 75 هزار تومان بابت مداح داده‌ايم خوب نيست. بالاخره يك فاكتور درست كردند كه 75 هزار تومان براي فلان مراسم موز خريداري شده است.

من حساب كردم اگر موز كيلويي 750 تومان باشد 75 هزار تومان مي‌شود صد كيلو موز، آخر كيه كه 100 كيلو موز يكجا خريد كند آن هم براي پذيرايي در يك مراسم. اما اينها فاكتور را رد كردند رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 8:20  توسط نوری  | 

آخر نمي‌دانم جلسه قرآن گذاشتن آن هم در ساعات كاري يعني‌چه؟ اين كار مثل اكثر سازمانها و نهادهاي دولتي تقريباً به يك امر واجب تبديل شده بود که درست در ساعات كاري جلسه قرآن، دعا يا زيارت عاشورا مي‌گذاشتند. گويا اينها مي‌آمدند اينجا كه در جلسه قرآن شركت كنند نه اينکه کار کنند. آخر در يكي از مجلاتي كه از طرف نمايندگي ولي‌فقيه در نزسا چاپ شده بود و ماهانه در مسجد توزيع مي‌كردند اين استفتاء از رهبرانقلاب آمده بود:

ـ تشكيل كلاسهاي قرآني در ادارات كه هر هفته 5/1 ساعت از وقت اداري را مي‌گيرد، تاثير بسزايي در بالا بردن روح معنويت در ادارات داشته است آيا اجازه مي‌فرماييد اين كلاسها و جلسات در ساعات اداري ادامه يابد؟

جواب: صرف وقت اداري در كار غيراداري جايز نيست و نماز هم در حدي اجازه داده مي‌شود كه لطمه‌اي به كار نخورد و حقي از مراجعيين تضييع نشود و حتي اگر مي‌توانند مقدمات نماز را از قبل از آن وقت تسهيل كنند تا از وقت كمتر گرفته شود. جلسات ذكر شده را مي‌توانند در اوقات ديگر قرار دهند.

ـ نظري واضح‌تر از اين، پس ما بر چه مبنايي اين کارها را مي‌کنيم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 6:48  توسط نوری  | 

حوالي ظهر خبر رسيد كه اسماعيل هدايت ـ افسر گروه علوم انساني ـ بازداشت شده است. پرسيديم چرا؟ قضيه از اين قرار بود:

چند بار به مسئولش ـ جناب سرهنگ حميدزاده ـ مي‌گويد برگه معافي‌اش را امضاء كند اما نمي‌كند تا اينكه براي خودش يك برگه معافي از رژه و پست مي‌نويسد و زيرش امضاء حميدزاده را جعل مي‌كند. نامه را براي تاييد مي‌برد پيش احمديان فرمانده يگان، او به نامه و امضاء شك كرده و به حميدزاده زنگ مي‌زند او هم مي‌گويد: نه من امضاء نكرده‌ام.

خلاصه احمديان تهديدش مي‌كند كه تو جعل امضاء كرده‌اي و جرمت سنگين است و … هدايت هم كه ترسيده بوده وقتي از دفتر احمديان مي‌آيد بيرون، به طرف برجك شماره سه نگهباني مي‌رود كه اسلحه نگهبان را گرفته و خودكشي كند. اما نگهبان كه زورش بيشتر بوده اسلحه را بِهِش نمي‌دهد در همين گير و دار و كشمكش يك تير هوايي از اسلحه در مي‌رود. با شنيدن صداي تير همه مي‌فهمند ـ چون برجك سه به يگان نزديك بود ـ و به طرف برجك مي‌روند، هدايت را گرفته و بازداشت مي‌كنند. الحمدلله، قضيه به خير گذشته بود. با شنيدن اين ماجرا راستش تنمان لرزيد و ياد خودكشي فجيع علي كمالي افتاديم. و اما اسماعيل هدايت كه بود؟

قد كوتاهي داشت و بسيار لاغر و نحيف بود فقط پوست و استخوان. به خاطر قد كوتاهش در گروهان افسرها هميشه آخرين نفر گروهان بود. اسماعيل بحدي لاغر بود كه ما مطمئن بوديم از طريق قانون قد و وزن حتماً معاف مي‌شود. خودش از اين قانون اصلاً خبر نداشت وقتي بهش گفتيم رفت دنبالش اما موفق نشد. چند هفته دير رفته بود. وقتي آمد مي‌گفت: قانون قبلي 17 بوده الان 15 شده است و من محاسبه قد و وزنم 5/15 شد. مي‌گفت: دكتر گفته اگر 3 ـ 4 كيلو كم كني معافي. اما اين بنده خدا چيزي نداشت كه كم كند همه‌اش پوست و استخوان بود. مشكلش اين بود که هم لاغر بود هم قدش كوتاه بود اگر چند سانتي‌متر بيشتر قد كشيده بود قطعاً معاف مي‌شد. وقتي آمد و گفت نشده‌ام همه ما تعجب كرديم. اگر قانون قبلي ـ 20 و 17 ـ بود معاف مي‌شد.

تازه اين اسماعيل ما متاهل هم بود مستاجر هم و بيكار هم، از قسمتش هم اصلاً راضي نبود. فقط يك پيكان درم و داغون نمي‌دانم مدل چند داشت كه بعد از ظهرها مسافركشي مي‌كرد. از پيكانش همين قدر بگويم كه هر وقت مي‌آمد دانشكده دستهايش روغني و سياه بود ما يكبار هم دستهاي او را تمييز و سفيد نديده بوديم. چندبار هم ظهرها ما را رسانده بود توي ماشينش كه مي‌نشستيم ياد آن شعر قديمي مي‌افتاديم، ماشين مشد مندلي/ نه بوق داره نه صندلي. بعد از ظهرها كه براي تمرين رژه نگه مي‌داشتند خيلي اذيت مي‌شد و جوش مي‌زد چون از كار و زندگي مي‌افتاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 6:40  توسط نوری  | 

هر هفته، هفته نامه «صبح صادق» را بطور رايگان در مسجد پخش مي‌کرد ند ما هم مي‌گفتيم و مطالعه مي‌کرديم. امروز قبل از نماز شماره 157 صبح صادق را بهمان دادند نگاهي کردم سر مقاله جالبي داشت. عيناً مي‌آورم:

سر مقاله

الگوي مصرف در سپاه

بسم الله الرحمن الرحيم

«الگوي مصرف يعني ارايه نمونه‌اي که براي ديگران قابل پيروي باشد. اين الگوي طبعاً بايد براي گروه و يا جامعه‌اي که ارايه مي‌شود هم قابل دستيابي باشد و هم براي او زيبنده. برهمين اساس اگر نمونه‌اي ارايه شود که اقتضاهاي خاص جامعه يا گروه هدف در آن در نظر گرفته نشود، آن الگو مي‌تواند به ضد خودش تبديل شود.

سپاه پاسدارن انقلاب اسلامي جامعه يکپارچه‌اي است که بر مبناي مأموريت و منش خاص شکل گرفته است. در اين ميان دو جنبه مذهبي ـ جهادي و مردمي مهم‌ترين ويژگي شخصيت سپاه و پاسداران مي‌باشند. طبعاً اگر در سپاه الگويي براي سلوک و زندگي پاسداران ارايه مي‌شود بايد اين جنبه‌ها مورد توجه قرار گيرد. اما..

به نظر مي‌رسد بعضي از رويه ها که به قصد حل مشکلات معيشتي، مسکن، خودرو و تفريحات در سپاه دنبال مي‌شود، از ديد جامع‌نگر نسبت به مسئوليت و شخصيت سپاه و پاسداران محروم باشد. به همين دليل بعضي از اقدامات در داخل و خارج از سپاه با انتقادهايي مواجه شده است.

سيزدهم خرداد ماه مرکز خدمات رفاهي نيروي زميني با استناد به نامه 28/2/83 فرماندهي پشتيباني حوزه مرکزي سپاه از پاسداران درخواست کرد مبلغ 3/14 ميليون تومان براي خريد خودرو «پروتون صندوق‌دار» و يا مبلغ 7/14 ميليون تومان براي خريد خودرو «پرتون هاچ‌بک» به حساب شرکت «زاگرس خودرو» واريز نمايند و اين نويد را هم داد که مي‌توانيد از5 تا 8 ميليون تومان وام با بهره 15 تا 18 درصد بهره‌مند شويد.

قيمت اين خودروها به گونه‌اي است که براي نوع پرسنل سپاه امکان تهيه آن وجود ندارد ولي بعضي از همکاران به خاطر 8 ميليون تومان وام ممکن است به هر قيمت شده حدود 7 ميليون تومان را تهيه کنند و براي 60 ماه ‌هم نزديک به 000/200 تومان از حقوقشان را تقديم نمايند.

در اينجا سوألات مختلفي وجود دارد:

آيا تبليغ خودروي خارجي با اين قيمت در شأن سپاه و پاسداران هست؟

1ـ اگر تعدادي از پاسداران که طبعاً بايد داراي سنوات بالاي خدمتي باشند، بتوانند به هر قيمت «پروتون هاچ بک» سوار شوند، ازمتن مردمي که از آن برخاسته‌اند جدا نشده‌اند، آيا اميد و اعتماد مردم از پاسداران سلب نمي‌شود؟

2ـ آيا هاچ بک سواري تعدادي از پرسنل بقيه همکاران را نسب به آنان بدين [عين کلمه است احتمالا اشتباه تايپي باشد] نمي‌کند؟

3ـ آيا تزريق رقابت مادي در بين پرسنل و به زير بار قرض کشاندن آنان، با حفظ روحيه جهاد و فداکاري در بين پرسنل سازگار است؟

4ـ آيا پاسداراني که از سوي بعضي از واحدهاي سازمان به داشتن خانه بهتر، ماشين شيک‌تر و تفريح در نقاط مناسب‌تر تشويق مي‌شوند، مي‌توانند از پس اين همه هزينه به سادگي برآيند؟

مي‌توان پيش بيني کرد که از فردايي که پاسدار همه توانايي هاي موجود و توانايي‌هاي آتي خود را مصروف تهيه يک «پروتون هاچ بک» نمود، او مجبور است از وقت حضور در خانه و رسيدگي به امور فرزندان و همسر بزند و به کار اضافه‌اي روي آورد.آيا اين وضعيت خانواده‌ها را دچار آسيب نمي‌کند؟ آيا از آن پس، سازمان سپاه مي‌تواند از چنين نيرويي استفاده مطلوب نمايد؟

به نظر مي‌رسد ما نيازمند تعريف الگوي قابل قبول براي سپاه و پاسداران مي‌باشيم، الگويي که هم پاسداران را صاحب خانه، خودرو و تفريحات مشروع کند و هم زمينه‌هاي پيدايش مسابقه‌اي ويرانگر بر مبناي لوکس گرايي را از ميان ببرد. سردبير.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 7:37  توسط نوری  | 

ساعت 5/9 ـ10 پيام ـ سربازجديدمان ـ آمد قسمت، ديدم موهاي جلو سرش نيست. پرسيدم: چي شده چرا اينطوري کردي؟

گفت: خازني ـ مسئول دژباني ـ تو محوطه مرا ديد و گفت موهايت بلند است و با قيچي جلو سرم را زد.

گفتم: همانجا؟

گفت: آره، باقيچي توي محوطه راه مي‌رود هرکدام از بچه ها را که مي‌بيند اگر احساس کند موهايش بلند است همانجا با قيچي جلو سرش را مي‌زند تا مجبور شوند کوتاه کنند.

اين پيام هم از آن هفت خطاش بود تخمهايش ـ ببخشيد ـ را بهانه کرده بود و هر چه مي‌گفتي، با خونسردي تمام مي‌گفت: من بيضه‌هايم درد مي‌کند نمي‌توانم.

اين عين جمله‌اش بود و خيلي جدي و خونسرد به همه هم مي‌گفت. مرتيکه دودر هرکاري بهش مي‌گفتيم انجام نمي‌داد و همين را بهانه مي‌کرد و يا مي‌گفت: من بايد بروم دکتر. خلاصه او هم به لطف اسافل اعضايش، خدمت مقدس سربازي را مي‌ماليد و مي‌گذراند. لعنتي دست روي چيزي هم گذاشته بود که هيچ کس نمي‌توانست بگويد خالي مي‌بندي يا چاخان نکن. بگذريم.

ـ تو همين حيص و بيص صحبت‌ها محمد آشوري ـ يکي از دانشجويان دوره عالي ـ آمده بود قسمت که نمره افتاده‌اش را درست کند. يوسف بهش گفت: شما بايد درسهاي افتاده‌ات را معرفي به استاد بگيري، برو به بچه‌هاي ديگر هم بگو هرکس اين درس را افتاده بيايد معرفي به استاد بگيرد. معرفي به استاد برگه‌اي بود که آنرا به مربي‌شان مي‌دادند و مجوزي بود تا استاد دوباره از کسي که افتاده است امتحان بگيرد در واقع بهانه‌اي بود که به طرف نمره بدهند.

او گفت: به من چه؟ خودشان بيايند دنبال کارشان.

يوسف گفت: خوب تو که مي‌روي به آنها هم بگو چه اشکالي دارد به خاطر خدا اين کار را بکن.

آشوري گفت: به خاطر خدا ! تو بخاطر خدا کار مي‌کني؟

يوسف: آره پس چي؟ پس فکرمي‌کني ما براي چه اينجا هستيم.

آشوري: آره جون خودت تو براي خدا کار مي‌کني، دو ماه حقوقت را ندهند آنوقت مي‌گويم بخاطر خدا کار مي‌کني يا نه.

اين عين جرو بحث شان بود و ما شنونده‌اش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 6:36  توسط نوری  | 

اخبار شبکه خبر را گوش مي‌کردم ساعت ده شب، سردارکمالي ـ مدير امور مشمولين ستاد کل نيروهاي مسلح ـ در مصاحبه‌اي گفته بود: 60 هزار نيروي تحصيل کرده و متخصص به سربازي مي‌آيند که با توجه به تخصصشان بکار گرفته مي‌شوند.

تعجب کردم اما با خودم گفتم شايد سردارکمالي نيروهاي دانشکده ما را استثناءکرده و اين حرف را زده است چون 30ـ40 نفر بچه‌هاي تحصيل کرده اينجا هيچ کدام با توجه به تخصصشان بکار گرفته نشده بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 6:35  توسط نوری  | 

رفته بوديم بالا دفترچه‌ها را مهر کنيم عليرضا باقري ـ مسئول دفتر احمديان ـ قضيه جالبي را برايمان تعريف کرد مي‌گفت: يکي از سربازها که راننده احمديان هم بوده آمده بود کارتش را بگيرد. هفت ماه از اتمام خدمتش گذشته بود حالا آمده بود تسويه کند و کارتش رابگيرد. موقعي که احمدي مي‌خواسته برگه‌اش را امضاء کند گفته من چند بار از فنس رفتم. احمديان برگه اش را امضاء نکرده و گفته بود: بايد بگويي کي و چند بار از فنس رفتي وگرنه برگه‌ات را امضاء نمي‌کنم.

او گفته: براي چه مي‌خواهي؟

احمديان گفته: مي‌خواهم بدانم بچه‌ها چطور و از کجا فرار مي‌کنند.

بالاخره وادارش کرده بود و او هم همه چيز را گفته بود و در آخر ازش امضاء و اثر انگشت گرفته بود.

عليرضا مي‌گفت: ما همانجا بوديم که احمديان به قضايي زنگ زد و گفت: سربازي آمده و اين کارها را کرده خودش هم اعتراف کرده است.

خلاصه برگه‌اش را نگه داشت و امضاء نکرد. نمي‌دانم مي‌خواهد چکارش کند.

...حدود ساعت سه درحالت خواب و بيداري بودم که ديدم سرو صدايي از محوطه مي‌آيد. از پنجره نگاهي به بيرون انداختم ديدم همه سربازها را از آسايشگاه بيرون آورده و بصورت گروهاني وسط محوطه نشانده‌اند، زير آفتاب داغ که واقعاً داغ بود.

پرسيديم: چه خبر است؟

گفتند: آقاي معصومي دستور داده بيايند بيرون مي‌خواهد توجيه پستي کند.

حدود سه ربع بچه‌ها زير آفتاب نشسته بودند. ابتدا جناب سرهنگ قدرتي و آقاي معصومي صحبت کردند و بعد همان سربازي که اعتراف کرده بود آوردند تا براي بچه ها نصيحت کند: بچه ها فرار کردن از روي فنس کار خوبي نيست اگر بفهمند حالتان را مي‌گيرند و آقاي احمديان برگه تسويه تان را امضاء نمي‌کند مثل من و...

فهميدم که بيچاره را مجبورش کرده‌اند بيايد اينها را بگويد.

فقط نمي‌دانم با اينکه حسينيه خالي بود چرا بچه‌ها را زيرآفتاب داغ نشانده بودند شايد فکر مي‌کردند آفتاب هم در متنبه کردن بچه‌ها تاثير دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 8:48  توسط نوری  | 

از اول صبح دنبال‌امضاهاي تاييد نشريه بودم بچه ها رفتند جلسه قرآن و من رفتم حوزه و حفاظت. هيچ کس نبود گفتند: ساعت 9 مي‌آيند. چاره‌اي نبود بايد منتظر مي شدم. روز چهارشنبه يک نسخه نشريه را بردم حوزه و به حاج آقاموسويان ـ جانشين حوزه ـ دادم مطالعه کندتا شنبه آماده باشد گفت: من نيستم دارم مي‌رم، حاج آقا طائي هم نيست دستت باشد شنبه اول وقت ببر پيش حاج آقا طائي تا بخواند. ساعت 9 اول رفتم حوزه، حاج آقا طائي گفت: من وقت ندارم نگاه کنم شما هم زود مي‌خواهيد، من الان وقت ندارم جلسه دارم برو پيش آقاي زاکاني ـ مسئول گروه معارف ـ ، رفتم گروه معارف گفتند آقاي زاکاني تا 10 روز رفته مشهد.

مانده بودم چکار کنم. رفتم حفاظت، چون نشريه را چهارشنبه داده بودم گفتند: مطالعه شده و آماده است شما يک نامه به ما بزنيد تا ما جواب بدهيم. رفتيم کتابخانه و نمونه نامه هاي قبلي را از فياضي گرفته و بلافاصله دو نامه جداگانه نوشتم يکي براي براي حفاظت و يکي براي حوزه. با نامه‌ها دوباره رفتم حوزه و به حاج آقا طائي گفتم: آقاي زاکاني نيست گفتند رفته مشهد ما چکار کنيم؟ گفت: آره راستي يادم نبود شما برو پيش آقاي زرگري ـ مسئول عقيدتي ـ يا آقاي رضايي هر، کدامشان امضاء کرد قبول است. با عجله رفتم عقيدتي، گفتند آقاي زرگري مرخصي تشريف دارند آقاي رضايي هم تا ظهر کلاس دارد. ساعت 10 شد بايد مي‌رفتم قسمت، نامه‌ها را به صمد دادم که برود امضاء بگيرد. قرارشد برود پشت در کلاس بايستد همين که آقاي رضايي از کلاس آمد بيرون همان جا نشريه را بهش بدهد شايد تا ظهر آماده شد.

آمدم قسمت کار خاصي نبود براي دانشجويان افتاده دوره عالي برگه معرفي به استاد مي‌نوشتم. ساعت 12 دوباره سري به صمد زدم با سماجت تاييدهاي حفاظت و رضايي را گرفته بود. همه چيز براي تکثير آماده بود آقاي فياضي به انتشارات زنگ زد که سفارش ما را بکند تا کارمان را سريعتر انجام دهند اما بچه هاي انتشارات گفتند: دستگاههاي کپي خرابند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 7:20  توسط نوری  | 

خبر تلخي که امروز شنيدم اينکه دوتا از بچه‌ها کارشان را از دست داده بودند. يکي غلامرضا آشوري که در يک شرکت خصوصي کارهاي طراحي و گرافيکي مي‌کرد. خيلي ناراحت بود مي‌گفت: به چه زحمتي کار پيدا کرده بودم و با چه زحمتي در تمام طول خدمت بعد از ظهرها تا ساعت 10ـ11 شب تو شرکت کار مي‌کردم تا جبران عقب افتادگي‌هايم بشود. حالا دو ماه از خدمتم مانده اخراجم کردند. خدمت غلام 2/6 تمام مي‌شد. ديگري سيامک احدي بود که او هم کارهاي طراحي و تبليغاتي مي‌کرد. بيچاره متاهل هم بود.

هر دو بخاطر تمرين رژه‌هاي بعدازظهر که حساب کتاب نداشت و غير قابل پيش‌بيني بود اخراج شده بودند. تا ساعت 5 دانشکده بوديم. 21 کاميون خاک آورده بودند و کنار باغچه‌هاي وسط ميدان صبحگاه ريخته بودند. آقاي احمديان دستور داده بود همه بايد بمانند تا اين خاکها را داخل باغچه‌ها بريزيم. مي‌خواستند چمن بکارند.

مانديم و تا ساعت 5 بچه‌ها مشغول بودند اما تمام شدني نبود 21 کاميون خاک مگر با يک بيل و دو بيل تمام مي‌شد. به هرحال يک کاميونش را تقريباً داخل باغچه‌ها ريختيم. جناب احمديان تصور مي‌کرد يک روز ما را نگه دارد همه خاکها تمام مي‌شود اما حالا فهميد اين کار دست نيست و بايد لودري، بيلي چيزي بياورد که اين هم پيشنهاد خود بچه‌ها بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 6:59  توسط نوری  | 

الان 65درصد مسئوليت‌ها و شوراها در دست حزب الهي هاست. من يک روز رفته بودم دفتر آقاي احمدي‌نژاد، آبدارچي صبحانه آورد پنير بود و نان سنگکو آقاي احمدي‌نژاد بهش گفت: چرا اين همه آورده‌اي ما سه نفريم تو براي 15 نفر غذا آورده‌اي اينها از جيب مردم مي‌رود.

او گفت: همه اول که مي‌آيند همين حرفها را مي‌زنند. مي‌گفت: من از زمان غلامرضا نيک‌پي آبدارچي شهردار بوده‌ام 32 سال آبدارچي بوده‌ام.

چند ماه بعد که دوباره رفته بودم چاي که آورد پرسيدم: تو هنوز هم بر همان قضاوت قبلي‌ات هستي؟

گفت: نه اين مثل اينکه با بقيه فرق دارد يک نفر 7ـ8 ماه نمي‌تواند نقش بازي کند. در حالي در همين شهرداري فاکتور آورده بودند يک قلمش صد هزار تومان پول زيتون آقا بوده که هر روز کنار غذايش مي‌خورده است.

او در مبارزه با فساد فرد قاطعي است. الان همه جا دست حزب الهي‌هاست. شوراي شهر ، مجلس، صدا سيما که قبلاً آقاي لاريجاني بود و الان آقاي ضرغامي است.

ان‌شاالله يک «ياحسين» ديگر در رياست جمهوري کار را تمام مي‌کند (با همان حرارت و احساسات) اکثر اين مسئولين سپاهي هستند اين افتخاري است براي سپاه که توانسته اين مديران خوب را تحويل بدهد همين آقاي ضرغامي هم سپاهي است، آقاي قاليباف سپاهي است و ديگران.

از احمدبن‌بلا پرسيده بودند چرا انقلاب الجزاير شکست خورد گفته بود : چون ما نتوانستيم انقلاب را به نسل بعدي منتقل کنيم.

...جلسه ساعت ده تمام شد و آقاي دارابي بر دوو سيلو که راننده‌اش هم يکي از سربازهاي حوزه بود ـ در را هم برايش بازکرد ـ سوار شد و رفت.

من درباره اين حرفها حرفي ندارم اما اين جلسه بيشتر به يک جلسه حزبي و ميتينگ سياسي و تبليغاتي شبيه بود تا يک همايش سياسي و سخنراني.

بعلاوه نمي‌دانم چرا آقاي دارابي با عين اينکه يک سال قبل از انتخابات عثمان بن حنيف را شناخته و ديده بودند و اين گونه با حرارت و احساسات برايش فرياد «يا حسين» مي‌کشيدند اما موقع انتخابات از سردار قاليباف حمايت کردند، آن هم‌عثمان بن حنيفي که عضو جمعيت شان بود.

ظاهراً فقط اسم آن فيلسوف و نويسنده ايتاليايي با نوشتن کتابهاي «گفتارها» و «شهريار» بد در آمده است چون ناپرهيزي کرده و آنچه شهرياران ما در عمل انجام مي‌دهند نوشته است وگرنه ما هرکدام خود «شهريار»ي هستيم. بگذريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 6:44  توسط نوری  |