تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه )

امروز به جاي حامد افسر نگهبان بودم كه قبلاً بجاي من ايستاده بود. بعد از ظهر چرتي توي حسينيه زدم بعد هم رفتم كتابخانه كه بسته بود. همانجا توي سايه ـ هواي آزاد و خوبي داشت ـ مشغول مطالعه بودم كه جناب سرهنگ نهاوندي ـ مسئول مهندسي ـ با پژو آمد و روبروي كتابخانه پياده شد و با سركارگر كارگرهايي كه پشت كتابخانه كار مي‌كردند صحبت مي‌كرد. صحبت‌شان درباره دستمزد كارگرها بود که درباره‌اش چانه مي‌زدند. سركارگر وسط حرفهايش به نهاوندي تيكه آمد كه: شما همش پاي منبر آخوندا بودين و از اول سرباز مجاني زير دستتان كار كرده فكر مي‌كنين همه چيز مفته…

من خنده‌ام گرفت. و آنها بعد چند دقيقه چانه‌زني رفتند.

شام مرغ بود اما سوخته كه بوي عجيبي داشت، چاره‌اي نبود خورديم.

شب توي آسايشگاه چند دقيقه‌اي با محمد خسروي درد دل كرديم. از خيلي چيزها، از جمله اينكه او از دستور اخير احمديان ناراحت بود. مي‌گفت: احمديان چند روز پيش مرا منع كرده كه بجاي بچه‌ها افسر نگهبان باشم و گفته به هيچ‌وجه نبايد بجاي بقيه بايستي.

محمد يكي از دو سه نفري بود كه پول مي‌گرفتند و بجاي بچه‌ها افسر نگهبان مي‌ايستادند. چون محمد خيلي دقيق و منظم بود اكثر بچه‌ها او را بجاي خود مي‌گذاشتند، شبي دو تا سه هزار تومان.

محمد زبانش قوي بود و بعد از ظهرها اگر حال و حوصله داشت براي نشريات مقاله ترجمه مي‌كرد. با اينكه زن داشت اما مرخصي نمي‌رفت يا خيلي دير مي‌رفت، علتش را پرسيدم مي‌گفت: علت اصلي‌اش بي‌پولي است من بيكارم و هيچي ندارم از زنم خجالت مي‌كشم بروم شهرستان. كل كاسبي من ترجمه همين چهار تا مقاله است ـ كه معلوم نيست كي پولش را بدهند تازه اگر بدهند ـ و همين افسر نگهباني ايستادن بجاي بچه‌ها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 6:28  توسط نوری  | 

در ضمن صمد نشريه را 200 نسخه چاپ كرده و آورده بود. دو سه نفره با دست تا كرديم و همين امروز توزيع كرديم. و اما برخي مطالب نشريه را عيناً مي‌آورم:

***

بجاي سرمقاله

*ما مي‌توانيم اگر بخواهيم

1ـ بسم ‌الله الرحمن الرحيم

2ـ «اوصيكما و جميع ولدي و اهلي و من بلغه كتابي بتقوي الله و نظم امركم. نهج‌البلاغه نامه 47» اول تقوا بعد نظم، ما مي‌خواهيم نظم در همه امور و براي همه باشد.

3ـ «… در بكارگيري افسران وظيفه مي‌بايست نوع تخصص و رشته تحصيلي مناسب آنها را با يكديگر مد نظر قرار داده و افسران وظيفه را در جايگاههاي متناسب با تحصيلات فرد بكارگيري نماييد. ابلاغيه مورخه 25/9/1380» ما مي‌خواهيم از همه نيروها بويژه نيروهاي تحصيل كرده استفاده بهينه شده و با توجه به تخصص و تحصيلاتشان بكارگرفته شوند.

4ـ «در نيروهاي مسلح اهانت را ريشه كن كنيد اهانت ممنوع است هيچ‌كس حق اهانت به ديگري را ندارد هر كس هم كرد مجازات شود … اهانت را در كلمات و در برخوردها مطلقا از بين ببريد ريشه كن كنيد كه خلاف شئون اسلامي است اميرالمومنين (ع) مي‌فرمايد: «لا تكونوا سبابين فحاش» نباشيد بد دهن نباشيد. فرماندهي معظم كل قوا / آيين‌نامه انضباطي نيروهاي مسلح» ما مي‌خواهيم هر نوع توهين، فحش، تحقير و تو سري‌زدن نسبت به سرباز از طرف هر مقام و مسوولي در كلمات و گفتار هم چنين در برخوردها و رفتار از بين برود.

5ـ آيين‌نامه‌همه آيين‌نامه است اگر مي‌خواهيم براساس آيين‌نامه عمل كنيم بايد به همه مواد آن و هم چنين به همه آيين‌نامه‌ها، دستوالعمل‌ها و ابلاغيه‌هاي موجود عمل كنيم. ما مي‌خواهيم «نومن ببعض و نكفر ببعض» نباشيم.

6ـ ما مي‌خواهيم پس مي‌توانيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 6:46  توسط نوری  | 

حاج آقا بين دو نماز چند فتوا از مقام‌معظم‌رهبري درباره تخفيفها و پورسانت‌هايي كه مغازه‌دارها به نمايندگان خريد موسسات و ادارات دولتي مي‌دهند خواند. خلاصه همه آنها اين بود كه: برداشتن اين پولها و گرفتن هر نوع پورسانت يا هديه به هر نحوي كه باشد حرام است و بايد به سازمان و اداره مربوطه عودت داده شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 6:28  توسط نوری  | 

دو سه هفته‌اي از آمدن سردار شادگاني ـ فرمانده جديد دانشكده ـ نگذشته بود كه شنيديم او با خانم جواني تجديد فراش كرده است البته بي‌خبر از همسر اولش، بعد از مدتي وقتي زنش ماجرا را مي‌فهمد به محل لشكر رفته و در آنجا سر و صدا و رسوايي به پا مي‌كند. چون سردار قبل از فرماندهي دانشكده ما فرمانده منطقه غرب بوده و عنوان مي‌شد كه تعويضش از آنجا به همين خاطر بوده است.

راستش اين قضيه را از همان زمان تا حالا از افراد زيادي شنيده بودم اعم از مسئولين مختلف دانشكده، نيروهاي كادري و حتي وظيفه‌ها، اما باورم نمي‌شد و فكر مي‌كردم شايعه است و دارند پاپوش مي‌دوزند براي همين تا حالا ذكرش نكردم. ولي حالا مطمئن شدم كه اين حرفها پاپوش نبوده و قضيه درست است و اين حرفها هم راست، بله تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها.

الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم يك علتي كه تا حالا اين ماجرا باورم نمي‌شد عجيب بودن قضيه بوده است. نمي‌توانستم پذيرم كه چنين چيزي درباره چنين كسي راست باشد يعني او چنين كاري كرده باشد.

چندي پيش كه با آقاي نوري‌زاد ـ مسئول دفتر هيأت علمي دانشكده ـ توي اتاقش صحبت مي‌كرديم حرف جالبي زد. گفت: ما سپاهي‌ها اگر مي‌خواهيم سپاهي بمانيم و سالم باشيم بايد از سه چيز پرهيز كنيم: پول، زن و شهرت. حالا مي‌فهم كه او چقدر راست گفته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 6:48  توسط نوری  | 

جناب سرهنگ سلماني از در آمد تو و به حسين عنايتي گفت: برگه‌ها را بردار بيار ـ ظاهراً يك سري برگه به حسين داده بود كه بنويسد ـ حسين گفت: برگه‌ها را بردم خانه كه در خانه بنويسم.

جناب سرهنگ گفت: غلط كردي بردي خانه بي‌شعور. همين الان برو بردار بيار.

حسين گفت: من شب اينجا هستم. پست دارم نمي‌توانم بروم.

فروغي هم با سلماني صحبت كرد كه نرود. اما او اصرار داشت كه همين امروز بايد برود بياورد.

خلاصه حسين ساعت 11 رفت خانه تا برگه‌ها را بياورد. خيلي ستم بود بايد مي‌رفت شوش و برمي‌گشت.

بعد از ظهر كه برگشت پيش ما گريه مي‌كرد و مي‌گفت: من برگه‌ها را بردم خانه كه وقتي مي‌روم بنويسم تا زودتر تمام شود. خودم كه مي‌روم خانه نمي‌رسم بايد به پدرم در كارهاي مسجد كمك كنم. پدرم پير است نمي‌تواند بايد كمكش كنم و كارهاي مسجد را انجام دهم ـ پدر حسين خادم مسجد بود ـ برگه‌ها را بردم خانه تا خواهرم روزها بنويسد. ـ راست مي‌گفت نصف برگه‌با خط ديگري بود خودم ديدم ـ وقتي رسيدم خانه پدرم گفت: چرا آمدي؟

گفتم: آمدم برگه‌ها را ببرم. و ماجرا را بِهش گفتم.

ناراحت شد و مي‌خواست زنگ بزند. گفتم نه زنگ نزن ممكن است فردا بدتر شود و بِهم گير بدهد.

چند دقيقه‌اي گريه مي‌كرد ما دلداري‌اش داديم آرامتر شد يوسف هم يك هزار توماني به زور بهش داد.

در آخر گفت: توي برگه مرخصي زده بودم 5 ساعت، سلماني وقتي مي‌خواست برگه را امضاء كند گفت: 5 ساعت! چه خبر است.

گفتم: من بايد تا شوش با اتوبوس بروم و برگردم. چون پول ندارم كه با تاكسي بروم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 6:35  توسط نوری  | 

دوره عالي امروز رسماً دوره‌شان تمام شد و ما تا ساعت 4 در قسمت بوديم و گواهي پايان دوره آنها را آماده مي‌كرديم كه بدهيم بروند. همه چيز آماده بود اما نمره انضباط‌شان هنوز نيامده بود. بالاخره نمره‌ها ساعت 2 رسيد و نمره‌هاي جالبي بود از 100، 101، 102، 103 داشتيم تا 5/24 و 60 و حتي 1، 2 و 3. به هر حال نمرات راه وارد کرده و معدل‌گيري کرديم.

عصر آب اينجا دوباره قطع بود. آب دانشكده ما و پادگان شهيد حسن‌پور مشتركاً از يك منبع تامين مي‌شد. خيلي روزها اين مشكل را داشتيم و بعد از سالها هنوز فكري براي حلش نكرده بودند.

شام همبرگر بود با خيار شور و سوپ. نماز را در حسينيه پايين و به امام حاج آقا موسويان خوانديم حاج آقا بين دو نماز چند دقيقه‌اي صحبت كرد و خطاب به دانشجويان گفت:

خاك گرم كربلا بر سر كسي كه مرجع و رهبرش دو تا باشد من براي اينها متاسفم نمي‌دانم واقعاً اينها مي‌خواهند چكار كنند. آمد و يك جا بين حكم مرجع و رهبرش تعارض پيش آمد مي‌خواهد چكار كند چه خاكي بر سرش مي‌خواهد بريزد. مثلاً جنگ، مي‌خواهد چكار كند شما صبح سوگند خورديد كه مطيع ولايت باشيد و همه جا دستورات او را اطاعت كنيد. موقع جنگ اگر تعارض شد مي‌خواهي چكار كني. اينها بروند يك فكر اساسي به حال خودشان بكنند.

به جدم قسم ـ حاج آقا سيد بود ـ بهتر از مقام معظم رهبري وجود ندارد. من نمي‌دانم اينها چه فكر مي‌كنند. نمي‌گويم حرف مرا قبول كنند لااقل بروند روي اين مساله فكر كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 7:47  توسط نوری  | 

حدود ساعت 20/5 دقيقه كه براي نماز صبح بلند شده بودم موقع برگشت از دستشويي حاج آقا هراتي ـ امام جماعت سربازها ـ را ديدم كه با يك شيشه نوشابه آب، لاي درختهاي كاج براي قضاي حاجت حدث اصغر به طهارت نشسته بود. آخر بين آسايشگاه و دستشويي‌ها حدود 50 ـ 60 متر فاصله بود. راستش تا حالا چندين بار اين قضيه را از بچه‌ها شنيده بودم اما باور نمي‌كردم مي‌گفتم اينها را بچه‌ها از خودشان مي‌سازند. تا اينكه امروز خودم با هر دو چشمم ديدم و گرنه باز هم باورم نمي‌شد. ظاهراً عادتش بود و بچه‌ها زياد ديده بودند. پارسال هم عين اين قضيه را درباره جناب سرهنگ قدرتي شنيده بودم. بچه‌ها مي‌گفتند شبها چند بار او را ديده‌ايم كه پشت آسايشگاه به قضاي حاجت نشسته بود. حتي يكي دو نفر قضيه را به حوزه گفته بودند حوزه هم به او تذكر داده بود كه تكرار نكند. بگذريم.

...و يک عادت بدي اينجا حاكم بود و آن اينكه تا حرف مي‌زدي و يا اشتباه و خطايي را گوشزد مي‌كردي و بحث كمي جدي مي‌شد سريع قضيه را به سپاه، انقلاب، امام و رهبري، جبهه و جنگ و حتي شهدا ربط مي‌دادند كه سپاه مقدس است، امام فلان جمله را گفته و يا شهدا اينطور و آنطور بودند. خلاصه پاي اينها را وسط مي‌كشيدند و تو مجبور بودي چيزي نگويي. اگر دو كلمه بيشتر ادامه مي‌داد تا مرز ضد ولايت و ضد انقلاب و ضد نظام هم پيش مي‌رفتند، حداقلش اين بود كه از تو بعنوان فردي «مشكل‌دار» اسم مي‌بردند و چنين تصوري در ذهنشان مي‌ماند. و دو سه تا انگ هم بهت مي‌چسباندند.

من خودم بارها هم شاهد چنين برخوردي بودم و هم در صحبتها به خودم گفته‌اند.

يكبار به يكي‌شان گفتم: آخر چه ربطي دارد، سپاه و انقلاب و شهدا و امام جاي خودشان، بحث ما هم جاي خودش. اينها كه نبايد توجيه كننده اعمال و رفتار ما باشند تا هر جا كم آورديم و يا خرابكاري كرديم از اينها خرج كنيم.

اما او مي‌گفت: شما داريد سپاه را زير سوال مي‌بريد و اين توطئه دشمن است.

گفتم: صحبت و بحث ما زير سوال بردن سپاه است اما خرابكاري و گند فلان كس زير سوال بردن سپاه نيست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:33  توسط نوری  | 

بعد از صحبتهاي سردار يعني آخر جلسه اميرحسين صداقتی به نمايندگي از بچه‌ها تقديرنامه‌اي را که براي آقاي احمديان تهيه و امضاء كرده بوديم به سردار داد و سردار با صلوات ما آنرا به آقاي احمديان داد.

و اما مبتكر و نويسنده اين تقديرنامه سعيد پیامی ( فوق لیسانس عمران داشت ) بود و بچه‌ها درست قبل از مراسم و حتي در حين برگزاري مراسم آنرا امضا مي‌كردند چون همين امروز و در همين مراسم بايد اين كار صورت مي‌گرفت و بعداً فايده‌اي نداشت. به هر حال نامه با 38 امضاء تقديم آقاي احمديان شد بقيه بچه‌ها هم يا نبودند يا پيدايشان نكرديم. جالب اينكه در متني كه سعيد نوشته بود آمده بود: «لذا فرصت را غنيمت دانسته و به مصداق آيه «من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق» و من بطور اتفاقي موقع امضاء گرفتن از بچه‌ها اين اشتباه را فهميدم ـ البته خود سعيد فكر مي‌كرد اين آيه قرآن است ـ همانجا روي كلمه «آيه» را لاك گرفتيم چون فرصت عوض كردن و نوشتن دوباره نبود. خلاصه متن اصلي با همان لاك گرفتگي تقديم آقاي احمديان شد. به سعيد گفتم: خوب شد فهميديم و گرنه آبروي افسرها برباد رفته بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 14:3  توسط نوری  |