بعد هم گفت: اين را خودماني مي گويم به كسي نگو، دفعه اول كه براي مصاحبه گفتي من به احمديان گفتم، او بشدت مخالفت كرد و گفت: مصاحبه نكن به ضررت تمام ميشود اينها يك چيز از تو ميگيرند و آنرا بزرگ ميكنند و اين به ضررت تمام ميشود. بعد از اصرارهاي تو بالاخره حاضر به مصاحبه شدم.
آب را قطع نكنيد
در دانشكده ما وقتي كه آب قطع ميشود
وضع عجيبي ميشود
يكي در دستشويي گير كرده
او چه ميدانست
و نميداند چكار كند
حالا كه شده چارهاي نيست
داد ميزند
با صداي شرمآلود
رضا
حسين
كسي نيست كاري بكند
آقا……آقا
كسي اين جا نيست؟
آقا هر كه هستي
يك كم آب براي من بياور
خواهش ميكنم
دست مريزاد
انشاءا… جبران ميكنم
باشد براي روز مبادا
صد افسوس كه بيفايده است
و آنچه البته به جايي نرسد فرياد است
آن يكي ديگر هم
وسط كار فهميده
كار از كار گذشته است
پشت در گوش خوابانده
تا همه رفته باشند
آهسته در را باز كرده
و خونسرد راه ميافتد
مي خواهد به روي خودش نياورد
و كسي نفهمد كه او هم …
انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده
اما راه رفتنش را چه كند
كه داد ميزند
در دانشكده ما وقتي كه آب قطع ميشود
اوضاع قاراش ميش ميشود
داداش كوچك را ميشود كاري كرد
پشت درختي، پاي كاجي
با سنگي يا كلوخي
كارش تمام است
اما واي به حال فلك زدهاي كه
با داداش بزرگ طرف باشد
سنگ و كلوخ و پاره آجر
كه كارساز نيست
در شارع عام هم نميشود نشست
در دانشكدهما وقتي كه آب قطع ميشود
وضع غريبي ميشود ....
22/5/83 پنجشنبه
اينطور نميشود سپاه بايد تكليفش را با خودش روشن كند يا روميروم يا زنگي زنگ. يا بايد به فلسفه تشكيل شدنش پايبند باشد و يا بايد به اقتضائات جديد كه ناشي از درجهدار شدنش است تن در دهد.
مگر نه اينكه سپاه يك مجموعه ايدئولوژيك و فرهنگي بود و براي پاسداري از «انقلاب اسلامي» ـ كه آن هم بزرگترين انقلاب فرهنگي قرن محسوب ميشد ـ تشكيل شد. اما از طرف ديگر بعد از جنگ به ضرورت زمان و شرايط به سپاه هم درجه داده شد همه ميدانيم كه درجهدار شدن، نظاميشدن را بدنبال ميآورد و تناقص اين دو آشكار است.
هر كدام به جاي خود نيكوست اما هر دو بودن امكان ندارد چرا كه هر يك الزامات و اقتضائات خاص خود را دارند و اهداف و عملكردهاي متفاوتي را دنبال ميكنند.
به هر حال سپاه بايد از اين حالت شترمرغي در بيايد. اما اگر به همين حالت ادامه دهد با موانع و مشكلات زيادي روبرو خواهد شد، ضمن اينكه به تدريج و در نهايت بعد از يكي از دو نسل به يك نيروي نظامي كامل تبديل خواهد شد. چرا كه نظامي بودن راحتتر و بيدرد سرتر است فقط اطاعت ميخواهد و رعايت يك آييننامه چند مادهاي اما كار ايدئولوژيك و فرهنگي كردن آييننامهاي و بخشنامهاي نيست. به هر حال شکی نیست که پاسداری از انقلابی فرهنگی فقط با فرهنگی انقلابی ممکن است نه با فرهنگ نظامی .
صبحگاه مشترك داشتيم با حضور سردار شاهرخيان جانشين سردار. مساله خاصي نبود فقط دو سه هفتهاي ميشد كه در صبحگاه بعد از قرائت قرآن ترجمهاش را هم ميخواندند. چيز جالبي نبود.
بعد از مراسم اعلام شد دانشجوها و كادريها بروند حسينيه، سردار ميخواهد برايشان صحبت كند. آنها رفتند حسينيه ما هم تا 9 تمرين رژه داشتيم. ما نبوديم اما بعد از جلسه خبر رسيد كه سردار براي رياست جمهوري سخنراني كرده آن هم خيلي تند و حتي از آقاي خاتمي و ميرحسين موسوي اسم آورده و چيزهايي گفته است.
...آقاي شكوري همچنين درباره رسول فخيمي از من سوال كرد كه چه جور بچهاي است؟
گفتم: چرا؟
گفت: ميخواهيم بخاطر غيبت زياد و جعل امضاء بفرستيمش دادسرا.
فخيمي هم يكي از دودرههاي قهار دانشكده بود. بيانصاف نه رژه ميآمد نه افسر نگهباني ميايستاد حتي صبحگاه مشترك هم نميآمد. خيلي وقتها اصلاً در دانشكده نبود. فوق ليسانس روابط بينالملل داشت و با اسماعيل هدايت هر دو نيروي گروه علوم انساني بودند. اسماعيل ميگفت: غيبت زياد دارد مثلا 5 روز مرخصي ميگرفت ميرفت 20 روز بعد ميآمد. جعل امضاء هم داشت چون مسئول مشاوره سربازان بود براي خودش نامه معافيت از امور يگان ميزد و خودش امضاء ميكرد و يا براي خودش مرخصي رد ميكرد.
اسماعيل حالا اعتراف كرد كه: جعل امضاء را من از او ياد گرفتم و آن نامه معافيت را براي خودم نوشته و از طرف حميدزاده امضا زدم. چون چند بار ديده بودم كه او اين كار را براي خودش ميكند كسي هم نميفهمد تحريك شدم.
ميخنديد ميگفت: امان از رفيق بد، رفيق بد مرا اغفال كرد.
خلاصه اسماعيل آن كار خبطش را به تقليد از فخيمي كرده بود. شايعه قوي بين بچهها اين بود كه فخيمي پشتش به يكي گرم است و پارتي كلفتي دارد. به يقين نفهميدم پارتياش كه بود اما حالا گندش در آمده بود و شكوري ميگفت ميخواهيم بفرستيمش دادسرا.
چاپ شماره اول نشريه بازتابهاي مختلفي داشت و نظرات متفاوتي درباهاش ابراز ميشد. اما سه نكته مهم دستگيرمان شد كه به نوعي در اكثر اظهارنظرها و صحبتها وجود داشت:
1ـ اول اينكه دستگيرمان شد آستانه تحمل حضرات خيلي پايين است. حاضر نبودند حتي كوچكترين مسائل را هم بشنوند و تحمل كنند. با اينكه ما در شماره اول مطالب انتقادي خاصي نداشتيم تازه همان مطالبي هم كه بود همه مستند به نظرات رهبري و آييننامه و غيره بود باز هر كس ميديد ميگفت: اين مطالب چيه نوشتهايد؟ مطالبتان خيلي تند است.
2 ـ و باز فهميديم بين ذهن و زبانما و ذهن و زبان آنها فاصله زيادي وجود دارد و بسياري از مسائل كه براي ما واضح و روشن است براي آنها گنگ و مبهم و اساساً نامفهوم است. مثلاً طرح روي جلد شماره اول يكي از طرحهاي زيباي استاد مازيار بيژني ـ کاريکاتوريست برجسته ـ بود همان طرحي كه رزمندهاي ايستاده در حال شليك آرپيجي است اما گلوله آرپيجياش قلم است و سنگرش كتاب. اين طرح را از هر كس ميپرسيدم يا اصلاً نفهميده بود و نميتوانست چيزي بگويد و يا يك چيز عجيب و غريبي ميگفت كه تعجبآور بود و مانده بودم اين برداشت را از كجاي اين طرح درآورده است.
و يا مواردي را شاهد بوديم كه يك كلمه يا يك جمله چقدر باعث كژ فهمي و بد فهمي شده است و طرف چيزي ميگفت كه روح نويسنده مطلب هم از آن خبر نداشت. شايد يك دليل اين مساله دوري و کنارهگيري حضرات از فضاي فرهنگي، فكري و اجتماعي بود چرا كه خودشان در همين چهار ديواري كوچك محصور كرده بودند.
3ـ اينكه خيلي از حضرات از آگاه شدن سرباز جماعت ابراز نگراني ميكردند. حتي از آوردن دستورالعملهايي كه توي كشو ميزها و قفسهها خاك ميخورد و يا از يادآوري برخي مواد آييننامه كه جز حقوق سرباز به حساب ميآمد ناخشنود بودند. بقول آقاي فياض طرح اين مسائل را «توقعآور» ميدانستند.
حامد مينايي هم ماجراي جالبي از دوران آموزشي تعريف کرد. حامد هم دورهاي ـ يعني دوره 130 ـ ما بود. ميگفت: کرمانشاه که بوديم راننده يکي از آشناهاي ما ـ مدير يکي از ادارات بود ـ با ماشين اداره ميآمد پادگان و با هم ميرفتيم بيرون و گردش ميکرديم. طرف اهل عرق هم بود و هر وقت ميرفتيم بيرون همراهش بود خودش خيلي ميخورد من هم گاهي ميزدم. حتي يکبار که آمده بود دنبالم يک شيشه کوچک برايم آورده بود و من شيشه هر طور بود از دژباني بردم تو و يک روز جمعه با بچهها همهاش را خورديم. جالب اين بود که طرف به بهانه ديدن و سرزدن به من هفته دو سه بار ميآمد و کلي پيش آشنايمان خود عزيزي ميکرد.
و اما ظهر با فياض توي دفترش سر نشريه كلي كلكل كرديم. مي گفت: من هم تصميم گرفتهام نشريه را قبل از چاپ بدقت بررسي كنم. نشريه شما التهابآور و توقعآور است و انتظار ايجاد ميكند. ما يک نشريه سرگرم كننده ميخواهيم كه سرباز را سرگرمش كند. اينطوري خوب نيست.
گفتم: خوب ما كه چيز خاصي نگفتيم تازه همه مطالبش توسط حوزه و حفاظت تاييد شده تا چاپ شده است.
گفت: نه ما به آنها كار نداريم ما هم بايد كار خودمان را بكنيم. مثلاً همين مطلب واكس زدن كفشها و كارهاي شخصي كه خود تو نوشتي اين التهابآور است.
گفتم: آن كه چيز خاصي ندارد. تازه ما يك مطلب كه ميخواهيم بنويسيم به همه چيز استناد ميكنيم تا حرفي دربارهاش گفته نشود. تو اين مطلب هم به خاطرات شهدا هم به فتواي رهبري استناد كردهايم.
گفت: نه نبايد اينها را اينطور بنويسيد اينها مشكلزا است انتظار ايجاد مي كند همه سربازها احساس ميكنند حقشان خورده شده و پايمال شده و توقعشان بالا ميرود. ما اين نشريه را براي سرگرمي و براي جلوگيري از خودكشي سربازها راه انداختيم.
گفتم: فكر ميكنيد مطرح نكردن اين مسائل باعث جلوگيري از خودكشي بچهها ميشود؟ آيا فكر نميكنيد مطرح نكردن و حل نشدن همين مسائل باعث تشديد اين حالت در سربازها ميشود؟
گفت: به هر حال اينطور اصلاً خوب نيست و نبايد اينجور باشد من قصد كردهام از اين به بعد بشدت نظارت كنم.
گفتم: ما كه تا بحال هر چه نوشتيم براساس 6 هدفي است كه در اساسنامه آمده و خارج از آن نيست. مگر اين مسائل درست نيست و مشكلات بچهها نيست؟
گفت: اين «درستها» را نبايد بگوييد.
يك لحظه ماندم چه بگويم. اين حرف را كه زد فهميدم بحث كردن ما بيفايده است و به جايي نميرسد. چيزي نگفتم يعني نمي دانستم چه بگويم. او رفت بيرون من هم آمدم.
بد نيست کمي هم از خودمان هم بگويم. ما اسماً ـ يعني آنچه توي نشريه ميخورد ـ هشت نفر اعضاء تحريريه بوديم اما عملاً سه چهار نفر بيشتر كار نميكردند بقيه اصلاً در كارهاي مختلف نشريه كمك نميكردند. مطلب دادن سادهترين كار بود يك صفحه مطلب ميدادند ميرفتند تا شماره بعدي، در حالي از دادن مطالب تا چاپ نشريه كلي كارهاي ريز و درشت بود كه بايد انجام ميشد آن هم با اين شرايط و امكانات ما. قسمت عمده اين كارها را ـ كه كم هم نبود ـ صمد و زرتشت انجام ميدادند. جالب اين كه همينها در مطلب دادن هم مشكل داشتند. بعد از دو سه هفته تذكر و فشار و التماس در دقيقه نود يك صفحه مطلب ميدادند كه تايپ هم نكرده بودند و زحمت تايپش هم به گردن همين دو سه نفر ميافتاد.
و جالبتر از همه اينكه از طرف ديگر پر ادعاترين و طلبكارترين افراد هم همينها بودند. هر روز به صمد پيله ميكردند كه معافي ما چي شد؟ چرا پيگيري نميكنيد و معافي را نميگيريد. اگر معافي نباشد ما از نشريه ميآييم بيرون.