تبليغاتX
دو سال خدمت ( خاطرات یک سرباز سپاه ) - سپاه آب و نان نیست ....

25/6/83 چهارشنبه

آمديم و گپ زديم و گذرانديم و رفتيم.

از روز شنبه مي‌خواستيم صفحه‌بندي نشريه را انجام دهيم اما نه فياض بود و نه ياري، شورش را درآورده بودند. ديروز فياض نبود رفتيم كليد را از ياري بگيريم گفت: نياورده‌ام.

امروز از اين وضعيت به فياض اعتراض كردم اما چه فايده، اگر اثر داشت كه تا بحال درست شده بود چرا كه اين اولين اعتراض ما نبود.

به هر حال امروز كارهاي اوليه صفحه‌بندي را انجام داديم بقيه‌اش افتاد به شنبه. و اما حاج آقا طائي بين نماز چند دقيقه‌صحبت كرد: … ما هر چه داريم، اگر خانه داريم، ماشين داريم، وام داريم، حقوق داريم همه اينها به بركت انقلاب و امام و سپاه است. اگر سپاه نبود معلوم نبود ما كجا بوديم. ما بايد شاكر اين نعمتهاي خدا باشيم سپاسگذار باشيم. اما برخي از ما ناشكري مي‌كنيم و كم كاري مي‌كنيم و يا مرتب گله و شكايت داريم انگار اصلاً در وادي ديگري هستيم، اصلاً جور ديگري فكر مي‌كنيم. خدا نكند اينطور باشد. نمي‌گويم كارها و وظيفه‌مان را انجام نداده‌ايم اما ما وظايفمان را خوب انجام نداده‌ايم. بايد از مقام پاسداري خوب پاسداري كنيم. سپاه آب و نان نيست مسئوليت بزرگي است. رسالتي داريم كه خيلي عظيم است. مراقب باشيم.

26/6/83 پنج‌‌شنبه

راستش بايد اعتراف كنم از اول خدمت تا حالا، ديروز براي اولين بار بعد از نماز ظهر و عصر توي حسينيه دعا كردم كه هر چه زودتر اين دو سه هفته باقي‌مانده تمام شده و راحت شوم. و دعا كردم خدا صبر دهد تا هر طور شده اين دو سه هفته را تحمل كنم چون طاقتم واقعاً تمام شده و فضا و همه چيز اينجا برايم غير قابل تحمل شده بود. يعني چنين احساسي داشتم و وقتي آدم چنين احساسي پيدا كرد ديگر تحمل و ماندن در آنجا خيلي برايش سخت مي‌شود. ديگر خسته شده بودم.

28/6/83 شنبه

تصميم داشتم نروم اما حامد زنگ زد كه امروز بجايش افسر نگهباني بايستم كار داشت و شب نمي‌توانست بماند.

به هر حال قبول كرده و آمدم اما چه آمدني، روز بسيار بسيار بدي بود. فقط 10 ـ 12 نفر از بچه‌ها بخاطر كم تجربگي و يا بخاطر ترسشان آمده بودند. همه قسمتها بسته بود و هيچ‌كس نبود همه از منزل با سرويس‌ها يكسره به پارك ارم رفته بودند. ما هم علاف بوديم و دور دانشكده مي‌چرخيديم تا اينكه بالاخره ساعت 11 گفتند برويد، بچه‌ها رفتند اما من و حامد از صبح دنبال امضاء برگه جابجايي بوديم. بايد يكي از مسئولين يگان و يا مسئول شب برگه را امضاء مي‌كرد تا من بتوانم بجاي حامد بمانم اما هيچ‌كس نبود هيچ‌كس، هر چه گشتيم كسي را پيدا نكرديم همه رفته بودند جشن. به اجبار رفتيم آسايشگاه، من كه يك ساعتي خوابيدم اما حامد و علي معيني ـ افسر يگان كه بچه اردبيل بود و شبها در آسايشگاه مي‌ماند ـ تخته نرد بازي مي‌كردند.

بعد از ظهر هم از مسئولين يگان كسي نيامده من و حامد به اميد اينكه شايد مسئول شب يا جانشين آمده باشند سه چهار بار آمديم پايين و رفتيم بالا، اما خبري نبود كه نبود. تا اينكه ساعت 7، آفتاب داشت غروب مي‌كرد، آقاي اصغرنيا ـ جانشين مسئول شب ـ تازه از راه رسيد اما از مسئول شب كه جناب سرهنگ رضايي‌بود همچنان خبري نبود. حامد برگه جابجايي را بهش داد و او هم فوراً امضاء كرد و بالاخره حامد موقع اذان از دانشكده رفت بيرون.

حامد دو تا سپاس داشت يكي 4 تا 6 عصر بود كه خودش ايستاد و يكي 12 تا 2 شب بود كه من ايستادم. ساعت 5/12 رفتم دفتر حراست، قفل بود بيست دقيقه‌اي ايستادم تا يكي از پاسبخش‌ها آمد و در را باز كرد و بِهم گفت: برو بخواب سركشي نداريم. من هم برگشتم آسايشگاه.

بچه‌هاي آسايشگاه هم از صبح تا خود 12 يعني موقع خواب تخته نرد بازي مي‌كردند. خوب چكار بايد مي‌كردند خودشان هم نمي‌دانستند. شما يكي را ناخواسته در يك اتاق حبس كنيد ببينيد چكار مي‌كند.

به همين خاطر گفتم روز بسيار بدي بود. در ضمن نهار قيمه و شام مرغ بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 7:44  توسط نوری  |