1/7/83 چهارشنبه
همچنان نمرات را مينوشتم. يوسف كه تازه احساس كرده بود من جدي جدي دارم ميروم كك به تنبانش افتاده و سعي ميكرد هر چه كار عقب مانده دارد و بيصاحب مانده بياورد انجام دهم. چون ميدانست سربازها كار كن نيستند، يا دودر ميكردند يا لفتش ميدادند و كار يك روزه را يك هفته معطل ميكردند و يا كار را خراب مي كردند فرقي نميكرد عمداً يا سهواً. و يوسف آنقدر تجربه داشت كه اين مساله را به خوبي فهميده باشد. خودمانيم ـ تعريف نباشد ـ اين اواخر تازه قدر ما را دانسته بود. بگذريم.
ساعت 9 با صمد رفتيم نشريه را از ياري بگيريم، ديديم خودش ـ با لباس ورزشي ـ، دو سه نفر از رسميها و همه سربازهاي قسمت مشغول وجين كردن باغچه كنار كتابخانه هستند همه را بسيج كرده بود كه علفهاي باغچه را بكنند. تعجب كردم از اينكه مگر اينها كار و مسئوليت ندارند چرا كارشان را ول كردهاند و … البته به كنايه تيكهاي هم بهش گفتم اما عين خيالش نبود ميگفتند و ميخنديدند و علف جمع ميكردند. بگذريم.
نشريه را گرفتيم خوشبختانه اكثر اشكالهايش غلطهاي تايپي بود و مشكلات شكلي، صمد تا ظهر رفع اشكال ميكرد تا سريعتر براي تاييد بفرستيم. قسمت كه رسيديم سر و صدا ميآمد، جناب سرهنگ سلماني با مرادي ـ مسئول دفتر نجاريان ـ سر چاي دعواشان شده بود. ظاهراً جناب سرهنگ حسين عنايتي را ميفرستد كه برايش چاي بياورد، اما نعمتپور ـ آبدارچي و سرباز نجاريان كه زير نظر مرادي بود ـ ميگويد هنوز آماده نيست برو يك ربع ديگر بيا. خلاصه اين مساله به جناب سرهنگ برميخورد و ناراحت ميشود. من كه رسيدم از جلو در ساختمان صدايش ميآمد كه ميگفت: من پيش نجاريان ميروم و تكليف اين مساله را روشن ميكنم.
بعد از كلي سر و صدا قهر كرد و رفت اتاقش و در را بست. ما با بچه توي اتاق سر و صداي اينها ميشنيديم و ميخنديديم.
مرادي براي اينكه دلش را بدست آورد آب پرتقال و كيك توي سيني برايش برد اما قبول نكرد كه قهر كرده و مرادي برگشت.
امروز همچنين ساعت 5/10 براي مهدي آقاياري مراسم ختم گذاشته بودند شلوغ بود چون از بيرون هم آمده بودند بعد از مراسم هم به مهمانها نهار دادند.
و اما امروز خبري رسيد كه آه از نهاد همه بچهها درآمد، چند تا از بچههاي ترخيصي برج 8 رفته بودند كارگزيني و آمار مرخصيهايشان را بگيرند تا براي مرخصي پايان دوره حساب كنند. آمار را كه گرفته متوجه شده بودند براي عيد 14 روز مرخصي براي هر نفر ثبت شده است. مسئولين كارگزيني هم گفته بودند اينها را يگان رد كرده و به ما مربوط نيست. قرار بود يك هفته براي هر نفر رد شود نميدانم چرا دو هفته شده بود. جالب اينكه از كل 15 روز تعطيلات عيد 5 شبانه روزش را كه ما اينجا بوديم، بيانصافها حتي آنها را هم حساب كرده و 14 روز مرخصي رد كرده بودند. از همين بود كه آه از نهادمان برآمده و ميسوختيم. خودشان يواشكي بريده و دوخته بودند.
امروز را با يك مطلب از بچههاي عزب ختم ميكنم جهت حسن ختام.
قبل از ظهر كه مشغول كارهاي نشريه بوديم زرتشت كتابي بنام «قانون قوه باه (آداب زناشويي)» آورده بود كه شامل احاديث مختلفي ـ مستند بودن يا نبودنش را نميدانم ـ درباره آداب زناشويي، ملاعبه، معانقه، متعه و خوشگل شدن بچه و … بود. بچههاي عزب و كف كرده مثل قحطي زدهها اين كتاب را از دست هم ميقاپيدند و ميخواندند، و مثل چي روي سر كسي كه كتاب دستش كپه ميشدند. موقع آمدن ديدم عباسپور كه در انتشارات بود كل كتاب را دو سري كپي زده و آورد يكي براي خودش و يكي براي رسول خدايي هر دو مجاني و از كاغذ انتشارات.
يكي از بچههاي كرج هم از تعجب چشمهايش از حدقه زده بود بيرون كه يعني ما همچنين چيزهايي هم داريم. يعني ممكن است اين احاديث را امام باقر و امام صادق (ع) گفته باشد. اگر اينها هست و راسته پس چرا نميگويند.
2/7/83 پنجشنبه
تقريباً به آخر خدمت و اين يادداشتها رسيديم همين جا لازم است دو نکته را يادآوري کنم:
1ـ صادقانه بگويم که هيچ مرض و غرضي با هيچ کس نداشتهام چرا که اشخاص براي من مهم نبودند بلکه رفتار و گفتار و نوع عملکردشان برايم مهم بود. اين رفتار و گفتار از هر کس که صادر ميشد من مينوشتم شخصش مهم نبود که کيست و چکاره است. اگر اسم برخي بيشتر از بقيه آمده است فقط به اين خاطر است که بيشتر با هم سرو کار داشتهايم همين، مطمئن باشيد که هيچ علت ديگري نداشته است. در همين جا از همه دوستاني که اسمشان در اين يادداشتها آمده و ممکن است موجب آزردگي خاطرشان شده باشم عذرخواهي ميکنم.
2ـ سعي کردهام ـ تا جايي که ممکن بوده ـ آنچه را که ديدهام و از هر آنچه که مطمئن شدهام بنويسم. همچنين سعي داشتهام همه چيز را همانطور که بوده بنويسم بدون کم و زياد و بدون اغراق.
5/7/83 يكشنبه
ديروز نيامدم.
و اما امروز هم آمديم و گپ زديم و گذرانديم و رفتيم. و من همچنان نمره ثبت ميكردم. در ضمن شماره جديد نشريه هم براي تاييد آماده شد و تحويل حفاظت و حوزه داديم.