6/7/83 دوشنبه
امروز صبحگاهي در كار نبود چون كسي نبود فقط ما بوديم حتي مسئولين يگان هم نيامده بودند. ساعت 5/8 در حسينيه برايمان جلسه گذاشته بودند در نتيجه تا 5/8 توی ميدان ميچرخيديم و علاف بوديم. امروز آخرين روز هفته دفاع مقدس را بنام «سرباز» نامگذاري كرده بودند به همين مناسبت سردار ميخواست برايمان صحبت كند. هر چه تلاش كردم جلسه را نروم نشد چون ميترسيدند جلسه خلوت شود هيچكس را اجازه نميدادند تكان بخورد يا از حسينيه خارج شود. جلسه فقط براي ما سربازها بود و سردار دو ساعت مثل هميشه از همه چيز صحبت كرد بسيار خسته كننده و ملالآور بود. آخر صحبتش هم گفت: با توجه به اينكه نيمه شعبان نزديك است چه كسي حاضر است براي سلامتي و فرج آقا امام زمان 1000 تا صلوات بفرستد هر كس حاضر است دستش را بلند كند؟ 7ـ 8 نفري دست بلند كردند. سردار كه ديد آنطور كه انتظار داشت نشد براي اينكه قضيه ضايع نشود فوراً ادامه داد هر كس حاضر است صلوات بفرستد. صلوات نيم بند و بيحالي فرستاده شد. و سردار خطاب به آقاي احمديان گفت: چند نفرند؟
احمديان گفت: صد نفر
سردار گفت: پس يادداشت كن صد هزار صلوات براي سلامتي و فرج اما زمان فرستاده ميشود.
در پايان هم به 5 نفر از بچهها بعنوان سرباز نمونه لوح و جايزهاي داده شد و جلسه ساعت 11 با پذيرايي تمام شد.
راستي كه اينجور جلسات و مراسمات وقتي مد ميشود چقدر بيخود و بيمحتوا و ملالآور ميشود. همهاش ادا و اطوار است و فقط براي پز دادن و عقب نماندن از بقيه بر پا ميشود، كه «بعله ما هم از مقام شامخ سرباز تجليل كرديم.»
بعد جلسه رفتيم حفاظت و حوزه و برگه تاييد نشريه را گرفتيم. جناب سرهنگ غفار ريحاني مسئول حراست بالاي برگه نوشته بود: «ضمن تقدير و تشكر از دستاندركاران نشريه ترتيبي اتخاذ گردد تا برادران وظيفه به نحوي مورد تشويق قرار گيرند.»
بابا دمش گرم، باز هم مرام سربازان گمنام بيشتر از خيليهاي ديگر بود.
تاييديهها را كه گرفتيم رفتيم پيش ياري براي گرفتن پول، گفت: پول نداريم. دوباره همان آش و همان كاسه و همان دعوا و باقي قضايا.
ما ميخواستيم هر طور شده نشريه را تا چهارشنبه بدست بچهها برسانيم چون اين شماره يك ويژهنامه دفاع مقدس هم داشتيم اما باز هم نشريهام دير شد.
همين عوامل باعث دلسردي بعضي بچهها شده بود صمد ميگفت: ما هر چه بيشتر تلاش ميكنيم اينها اصلاً به فكر نيستند. كمك كه نميكنند هيچ موانع و مشكلات زيادي هم ميتراشند.
اگر اينطور پيش ميرفت بعيد نبود برخي بچهها نشريه را بوسيده و در كشو بگذارند.
7/7/83 سهشنبه
از اول صبح تا ظهر سگ دو ميزدم تا مرخصي پايان دورهام را بگيرم موفق نشدم افتاد به فردا. در ضمن رفتم اتاق جناب سرهنگ سلماني كه برگه مرخصيام را امضاء كند داشت جدول حل ميكرد اصلاً خجالت نكشيد و پنهان هم نكرد. احتمالاً حوصلهاش از بيكاري سر رفته بود. به هر حال امضاء كرد و آمدم بيرون.
از اول خدمت تصميم گرفته بودم كه اصلاً مرخصي تشويقي نگيرم و نگرفتم. به نظرم علاوه بر علافياش به منتش نميارزيد. براي گرفتن دو روز مرخصي تشويقي حداقل بايد پيش دو سه نفر گردن کج ميكردي و اين ارزشي نداشت، تازه بعداً بارها به رخت ميكشيدند. ديده بودم تشويقي گرفتن بچهها را. مرخصي استحقاقي ميخواستيم بگيريم كلي بالا و پايين ميكردند و شرط و شروط ميگذاشتند تا برگه را امضاء كنند چه برسد به تشويقي.
به هر حال در اين دو سال هيچ مرخصي تشويقي نگرفتم فقط ديروز كه ميخواستم مرخصي پايان دوره بگيرم ديدم دو تا سه روز تشويقي دارم يكي به امضاء آقاي موسويها بود كه بچهها بخاطر چاپ نشريه ازش گرفته بودند به همه بچههاي نشريه نفري سه روز داده بود. و يك سه روز هم كه آقاي نجاريان در جلسهاش با سربازان قسمت بهمان داد. امروز كه براي ثبت همين 6 روز به قضايي رفته بودم ـ مرخصي تشويقي را بايد قضايي هم تاييد ميكرد ـ وقتي پروندهام را نگاه كرد و ديد تا حالا هيچ مرخصي تشويقي نگرفتهام تعجب كرده بود و باورش نميشد.
حامد ـ او هم 2/8 ترخيص ميشد ـ هم ديروز مرخصيهايش را گرفت. 6ـ 5 تا برگه سفيد تشويقي با امضا و مهر نجاريان جعل كرده بود ـ نميدانم چطوري ـ كه اصلاً با امضاء و مهر اصلي مو نميزد. يك دو تا را خودش استفاده كرده و دو تا 5 روز براي خودش نوشته بود. سه چهار تا برگه سفيد ديگر داشت، ديروز در حسينيه به من ميگفت: اگر ميخواهي از اين برگهها بهت بدهم چند روزي براي خودت بنويس كسي نميفهمد من با همينها مرخصي گرفتم.
يك برگه براي نمونه ازش گرفتم. حامد ميگفت: عيد براي ما دو هفته مرخصي رد كردهاند حالا براي پايان دوره مرخصي نداشتم من هم از اينها استفاده كردم.
اينم از ماجراي مرخصي تشويقي ما.
و اما امروز در حسينيه بالاخره چشممان به جمال سردار شكاري ـ جانشين دانشكده ـ روشن شد. بين دو نماز حاج آقا طائي معرفياش كرد و قرار شد چند دقيقهاي صحبت كند. اما چند دقيقهاش آنقدر طول كشيد كه يكي از دانشجويان نامهاي بهش داد با اين مضمون كه ما كلاس داريم، و همين باعث شد كه او صحبتش را جمع كند و گرنه معلوم نبود چقدر طول ميکشيد.
نميدانم چرا اينها اينقدر منبر رفتنشان خوب شده بود. هر وقت فرصتي گير ميآوردند منبر رفته و دلشان نميخواست پايين بيايند در منبرشان هم از همه چيز ميگفتند. بگذريم.
سري به كتابخانه زدم چند تا از بچهها حضور داشتند و صحبتها گرم شد. از تجربهها و خاطرات ميگفتند. جناب سروان هوشنگ رضاپور ـ از بچههاي حوزه بود ـ هم بود ميگفت: چند تا از سربازهاي ما ـ كه ترخيصي شدند و رفتند ـ بودند كه خيلي قالتاق بودند روزهاي آخر خدمتشان عرق آورده و تو عقيدتي بساط پهن كرده بودند كه بخورند اما سر بساط ميگيرندشان و كارشان به قضايي ميكشد.
اميرحسين صداقتي هم دو سه مطلب از قسمت خودشان يعني مهندسي تعريف كرد:
قسمت ما دو تا ماشين دارد يك پيكان كه بنزيني است و يك تويوتا كه گازسوز است. اما آقاي نهاوندي سهميه بنزين تويوتا را هم از سپاه ميگيرد و براي پيكان استفاده ميكند. اكثر كارهاي بيرون قسمت با پيكان انجام ميشود اما نهاوندي برخي از كارهاي شخصياش را هم با همين پيكان انجام ميدهد.
ديروز براي كاري قرار بود برويم كرج، نهاوندي گفت با ماشين خودت برو.
گفتم: با ماشين قسمت برويم.
گفت: نه با ماشين خودت برو و ايثار كن، اين كليد بهشت است.
صداقتي ميگفت: ميخواستم بهش بگويم خوب اين كليد مال شما با ماشين شما برويم اما خجالت كشيدم. خلاصه اين «كليد بهشت» از ديروز سوژه قسمت ما شده است.
اميرحسين همچنين ميگفت چند روز پيش كه تعميرات خانه نهاوندي در پونك تمام شده بود وانت يگان ـ يگان يک وانت آبي داشت كه سربازهاي خدمات با آن آشغالهاي دانشكده را جمع ميكردند و كارهايي از اين قبيل ـ را با چند تا از سربازها برداشت برد تا خاكها و آشغالهاي تعميرات را بار كنند. آشغالها زياد بوده و بچهها وانت را پر ميكنند. بچهها ميگفتند موقع آمدن بچه نهاوندي به ما گفت: اينقدر بار كرديد اگر فنرهايش بشكند بابام فنرتان ميكند.
سربازها اين قضيه را به محمدرضا عباسنژاد ـ چون فوق ليسانس آبياري داشت مسئول سربازهاي خدمات بود يعني احمديان گذاشته بودش ـ ميگويند او هم ماجرا را براي احمديان تعريف ميكند.
احمديان به نهاوندي زنگ زده و گفت اگر اينطور باشد من به حفاظت ميگويم. ما توي اتاق بوديم كه نهاوندي پشت تلفن با احمديان صحبت ميكرد و ميگفت: اون كار بيرون بوده كار بيرون رو با اينجا قاطي نكنيد.
خلاصه ميخواست سر و ته قضيه را هم بياورد تا بيخ پيدا نكند به هر حال ماست مالياش كرد رفت. صحبتها گرم شده بود و تا ظهر داشتيم گپ ميزديم.